بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"
   .......!


يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب     کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

 «الهم اکشف هذه الغمة عن هذه الامة بظهوره...»

................

«كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام »

 

..........

ماجرای دل خــــون گشته نگويــــــم با کس

 زان که جز تيغ غمت نيست کسی دمسازم

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق

بنام ناميت ای يار!

ای عاشقان روی تو از ذره بيشتر     من کی رسم به وصل تو کز دره کمترم

 

الهم ارنی طلعت الرشيده

....

«حرفهائی هست برای گفتن و حرفهائی برای نگفتن که سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد; ارزش هر انسان به قدرحرفهائی است که برای نگفتن دارد»

کو پيک صبح تا گله های شب فراق      با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم!

......

انسانهايی بذر تشويش و اضطراب ميکارند و بعد هوس درو‌ ِ خرمن،خرمن آرامش را دارند!!!...اين حرفهای چنبره خورده را چه سود که از حنجره برون آيد وقتی که تو يار بی مثال ناگفته می دانی و نا نوشته می خوانی...هم به که باز  سکوت کنم و رخصتی با چشمان ابری دهم تا بغض بيداد دل را ببارند...کاش ميشد در حصار حکمت بيتابی نکرد و ماندگار شد!!.نميدانم به کجا بايد پناهنده شد از دست تکانهای نا بهنگام زمين ! در زمين که توان ماندن نيست...آشيانه بر فراز گسل های بيقرار داشتن،همين است! شايد بايد آشيانی در آسمان ساخت اما در آسمان احساس نا امنی ميکنم! آخر اين جانور که آدميزادش می خوانند عادت دارد قدمش را بر زمين محکم و سخت بگذارد تا دلش نلرزد.....در ميان آسمانت مدام دلم به زلزله می افتد ...می لرزد....

 گاه حرفها رسايی و شيوايی خويش را ميبازند...

مفلسانيم و هوای می ومطرب داريم     آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند

...................

 

Happiness always looks small while you hold it in your hands, but let it go, and you learn at once how big and precious it is.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق

 

سلام بی تای آسمونی.

هر که به جور رقيب يا به جفای حبيب

عهد فراموش کند مدعی بی وفاست

امروز دلم تاب نگاه به شاه بيت غزل ابرو انت را ندارد...چقدر دوری و چقدر نزديک..گاه لطافت نوازشت آنچنان عاشقم ميکند که فراموش ميکنم بر روی زمين می زیيم...به گدايی عشقی می مانم که نميداند چه چيز را بايد از معشوقش طلب کند و تنها چشم به دستان سخاوت او دارد... در رکعتان احساسم ، در پی اقامه رسواييم قامت به قيام در مقابل ...قد قامت شوريدگی و تکبيرةالاحرام دل .....به نام تو ای معبود يگانه  به نام تو ای مهر ای رحم  ای عشق...به نام ناميت ای شوق... ای همه و بی همه!!!...ديدی،....ديدی چگونه دلم به لکنت افتاد؟؟؟ هرچه ميخواهم زبان باز کنم...نيست ميشوم نيست ...نيست.....لال شدم لال.... در رکوع ِ بی قراريم، در سجده بيتابی در چرخش سماء گونه ام با تو...در تب وتاب بازگويی، تنها اين چشمان عاصی ياريم ميکنند....ميبارند و ميبارند تا شايد اين کوير وحشت و جود، جوانه ای را تجربه کند ...کاش ميشد رازقی ِ مهرت از دلم بالا رود و سر از ديوار های شوم تاريکی بر کشد....من عطر تو را با جــــــــان مينوشم....و مستی از تو را به دنيا نميفروشم.

برای دلخوشی گاهی به رويا ميروم و فراموش ميکنم که ديگر کوچهء ياسمن های بنفش من،کوچه رويا های کودکيم در زير خروارها سايهء ديوارهای بلند مدفون شده...ديگر ارغوان خانهء ناهيد آفتاب را نخواهد ديد و او ديگر تابلوی نقاشی خود را به ديوار اويزان نخواهد کرد تا گلهايش هوايی بخورند و با من از متينگ های سياسی آن دوران سخن نخواهد گفت...يادش بخير خانم سادات مادرش هر وقت مرا ميديد ميگفت: چرا شما دوتا هر تابستان آفتابی اين کوچه ميشويد!!...آخر ناهيدِ او نيز در غربت، لبخندی تلخ بر لب دارد و با سارای يک دانه اش شبها در ينگه دنيا ستاره های شفاف آن کوچه نازنين را ميشمرد و  تابلوی نقاشی رويايش را با آن ستاره ها نور بارن ميکند و در آرزوی کوچه های آفتابی و طن است که ديگر به فراموشی ديوارهای کاه گِلی دچار شده اند.

و پدر بزرگ، نميدانم چرا اين روزها يادش مرا رها نميکند....پدر بزرگ يادت هست؟ ....طفلکی پدر بزرگ وقتی شهرداری آن زمان اسمش را بعد از ساليان دراز از کوچهء اصلی برداشت و به اسمی مزين کرد که آخر هيچ کس نتوانست آن را درست بخواند، چقدر به گوشه ء قبايش برخورد و بر تابلوی کوچک با خطی خوش دوباره نوشت..... و بر سر کوچه بن بست که از تکه پاره کردن ان باغ حاصل شده بود آويخت و من با شيطنت آن تابلو را کندم... و پدر بزرگ... حتما الان ميداند يکی يکدانه اش چه آتشی ميسوزاند و او نميدانست...پدر بزرگ عزيزم، دوباره شهرداری اسم شما را بر کوچه نهاد اگرچه اين سالها هم به همان نام خوانده ميشد...اما ديگر اين کوچه آن کوچه نيست ... دوست ندارم بار ديگر قدمی در ان بگذارم  آسمان را از اين کوچه و تمامی کوچه های شهرم گرفته اند...آخر ديگر اين کوچه اريب برايم بيگانه است ديگر شکل خاطراتم در پيچش گم گرديده ... و تنها دروقت دادن نشانی برايم هويت ميابد...خيابان دولت،خيابان..... کوچه ای گم شده در ميان غبار دنيا و وسوسه هايش...............

دل از مــا برد ،روی از مـا نهان کرد

خدايا با که اين بـــــــازی توان کرد

کجا گويم که با اين درد جان سوز

 طبيم قصد جــــــــان ما توان کرد

من آنسان سوخت،چون شمعم که درمن

سراحی گريه و بر بط فغان کرد

سراحی گريه و بر بط فغان کرد

سراحی گريه و بر بط فغان کرد

دHow rare and wonderful is that flash of a moment when we realize we have discovered a friend.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق

دل از ما برد و روی از ما نهان کرد

خدايا با که اين بـــــازی توان کرد

اين خلع اين بی سرو پايی ...نميدانم !!!!

هرچه هست هرچه بود و هرچه خواهد بود باز نميدانم!!!!

تو مدرسی را ميمانی که در عوض تدريس تنها سوال مطرح ميکند...آخر نازنينم اين ذهن خسته

چگونه نياموخته پاسخ دهد....هنوز در اينجا به تو نزديکترم ...شايد دلگيرترين حادثه دوری از تو باشد...من از گوشه ای از ملک تو به گوشه ای ديگر می کوچم....با من هم سفر باش ....

وسفر قصه طويل زندگی من با  گامی ديگر به انتهای بخش دوازدهم ميرسد!!!

دلم دارد هوای کوچ کردن!!!

 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود...خدايا

گاهی در کوچه های خيال با تو همراه ميشوم...کوچه هايی آشنايی که قدوم هر دوی ما با انان آشناست ... غريب آشنای من...تحمل اينکه ترا خواب ببينم در من نيست...چشمانت نم باران دارند...اين نم باران مرابه دور مردمک چشمانت سرگردان ميکند....تا اسمت را تکرار ميکنم ...مه يا ماه.......مهتاب ميآيد....نميدانم خستگيت مرا کلافه ميکند.....بی خبری زجر آورترين شکنجه است.

The intelligent person sees with the heart
the result from the beginning;
the one lacking in knowledge
only discovers it at the end.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام آسمونی ترين يار!

روزگاريست که سودای تو در سر دارم     مگرم ســـــر برود تا برود ســـودايت

«می باید چشم و اندیشه و وجدان را به گردش درآورد , دید و اندیشید و ضرورت را دریافت و نوشت , آنان که قلبی برای دوست داشتن و چشمی برای دیدن دارند , خوب میدانند که غریق نیازمند نجات است » 

انسان زاده شدن تجسد ِ وظیفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت ِ دل ، توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان ِ غم ناکِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ی عریان

انسان
دشواری ی ِ وظیفه است

(در آستانه:شاملو)

درفراز تمامی انديشه های فرانگر و انديشه های سنت گرا ،در ورای همه ء بودها و نبودها،در انتهای تمامی خطوط وانشعابات تفکر که با نا کجا آباد هستی ختم ميشود..حضوری جاويد و بی نهايت موجوديت خود را در جلوه های متفاوت به ثبوت رسانیده. آنانی که در انکار خود پا در گل دارند و انانی که در تکميل باورهای پر ارزش خود به يقين دست يافته اند همه و همه در ميعادگاه وجدان به استقبال ورود الهه هشياری می آيند. زمان، ارزش بيداری را در عمق تفکر اثبات کرده و  سواربر قطار لحظه ها به ايستگاه آخر نزديک ميشود...چه تفاوت ميکند خسته باشيم يا نه،شاد يا غمگين،آماده يا نه....صوت قطار از ميان کوير بيخبری به گوش ميرسد...بار ديگر برای بيداری و کوچ خواب آلودگی فرصتی ميدهد......سروش مهر دست نوازشش بر رخسار خواب آلودگان ردی از لطف مينهد،....ديگر جای گلايه نخواهد بود...ندايت داده اند...کاش زودتر بيدار شوی...برخيز برخيز...

«کلمات را کنار زنيد،روحی را که در اين تلقی وتعبير است تماشا کنيد.»

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

اين روزها همه چيز مرا به دشت آوارگيت ميرساند...نازنينم...شايد ديگران سواد خواندن عشقت را داشته باشند ،اما من به همان نظر اول قافيه را باختم ديگر الف يا ی فرقی نميکند اينان تنها حروفی درمانده و دستپاچه برای ابرازند؛ آواره ات گرديدم تو شدی آهو من در پی تو سرگردان ؛تو شدی شاپرک، من شمع سوزان تو شدی قاصدک که هر گاه با پيامی هوش از سر بی هوشم ميبری ...ومن..هيچ هيچ.......ديشب در رويا بدنبالت گشتم اما اين روح عاصی بی راه رفت و سر از نميدانم کجای اين دورن در آورد...گاهی اين رويا ها  همانند طنزيست گزنده...بگذريم، تو با طرفند های شيوايت هردم هواسم را چون کبوتری بازی گوش پر ميدهی....چه بگويم...چه کنم...به کجا بروم...مانده ام يا  وامانده ام...مه جبين ...صدايت ميکنم ،آتشم ميزنی...بيابانم، بيابان برهوت...تشنه باران.... سلامت ميگويم.......آنقدر سلامت می گویم تا مست يک جرعه جوابت گردم....بگو، بگو لبريزم کن...مرا بی من کن..مرا ببر...دستم را بگير...چراغ راهم باش.... راهيابم کن ...آخر نميدانی چشمان من توان ديد دورها را ندارد!.........برای به تو رسيدن يک من فاصله است. بايد از  پل« من» گذشت.....

............................................................................................

از رنجی که ميبريم

 آه که عقل اينها را نمی فهمد!

نميدانم!

گفتی: نيازمند بارانی!بوی باران را ميشنوی؟

اما من،در خواب بوی بارن را به مشام جان حس کردم.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق

بسم الله النور
سبحانک يا الهي و بحمدک

 

فهم اگر داريد، جان را ره دهيد      بعد از آن،از شوق، پا در ره نهيد

 الماس را جز در قعر زمین نمی توان پیدا کرد و حقایق را نیز جز در اعماق اندیشه نمی توان یافت. اگر چشم را از عمق برگرفته به سطح بنگريم اين عادت گريبان ذکاوتمان را گرفته پست ميشويم...در عجبم از جوششی که به سمت سکون ميرود و در آينه مبهوت ميشود..مات..مات...هنوز تا شکل گيری اين معما و وضعيت پذيری، زمانی به بلندی خواب آلودگی باقيست...

کجاست سهراب که بگوييد:

زندگی رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود!

اين تهوع و اين سرگيجه اين دل آشوبگی کی مرا رها ميکند؟....آغو ش آرامشم کجايی؟....دلم برای بی تابی رازقی در کف دستانت پر ميزند....هيهات ما را چه به اين زندگی پر دغدغه!!!اين روزها هنوز بوی زمستان در مشام طبيعت باقيست؛اما آسمان، تقدير ابر را برای باريدن تغيير داد و خورشيد تا بينهايت ميتابد، هنوز برگهای بلوط در آرزوی روييدن خفته اند....کاش ميشد چون بادی در لابلای درختان میپيچيدم و محو تماشای نگاه کبوتر ميگرديدم....خدای من...من ِ من کجا و سياست بازی اين چرخ گردون!!!

عزيزکم ،فقدان بال هيچگاه دليل موجهی برای پرواز نکردن نيست....پرندگان سرخ بال که در آسمان ما به پرواز در می آيند و بر شاخکهای خشک به دنبال بهار ميگردند مرا به ياد تو دعوت ميکند.....من مست پرواز زيبايشان... و خورشيد هنوز در آتش خود ميسوزد و ميتابد؛....دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را.............................................کاش ميگذاشتيد من در سير خطوط اربه های آهنين بال در آسمانی آبی دعای عافيتی بخوانم و در فراز خود به فرودی ديگر نيانديشم.....کاش مرا در دير ديوانگان رها ميکرديد تا از افق ديدگاه يک بوته نسترن به کوچه ای ديگر سرک بکشم....نسترن ها هميشه رنگ و بوی نقاشی های ساده ام بودند....................... و چه زود بوته نسترن خانه شما قربانی طمع پدارنمان شد.

 سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی.

آه و افسوس از ان زمان که گلها پرپر ميشوند و خارها  ازگلستان،بيابانی با سرابهای گوناگون ميسازند و در تار پود زمين ريشه ميدوانند؛ از شيره هستی تغذيه ميشوند و ريشه و بنياد گلستان را از بيخ بن بر ميکنند....من به دستان تو ميانديشم دستان تو ای وارسته ترين....بيا و بذر گلهای فراموش شده را دوباره بيفشان....

*****

" آدمهاي سياره تو،
پنج هزار بوته گل را در يك گلستان مي كارند،
اما آن گلي را كه دنبالش هستند،در آنها پيدا نمي كنند."

"اما چشمها كورند، آدم بايد با دل نگاه كند"

«شازده كوچولو »

<<>>




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق
   تبسم


...خجسته باد طلوع آفتاب دلت...

امروز، ستاره وجودت به زيبايی دميد.

 ماندگاريت را از درگاه بخشنده اش بارها طلب کردم.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page