بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

بسم الله الرحمن الرحيم

يا مقلب القلوب والابصار

يا مدبرالليل و النهار

يا محول الحول والاحوال

حول حالنا الا احسن الحال 

سلام ۸۵

آمدی بعد از سالها انتظار!

.........................................

.................................

..................

.............

....

ادرکنی يا عشق!

 

باشد نوای جمله  همه عاشقان

عجل ظهورک يا صاحب الزمان




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤ توسط عقیق

هوالجميل

بيا تا گل بر افشانيم و می در ساغر اندازيم

فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم

صدايشان آرام می آمد.

رويای تو را می بافتند زير لب سخن می گفتند،در تاريکی و سکوت شب گوشها تيز می شود و....جوانه ها را می گويم...آرام به خود می گفتم خوشا انان که دايم در نمازند.... با نور وضو می گيرند..چشم بر سجده گاه آيينه دارند و شفافند...نازنين عاشقانه ترين کلام من اين است تو...............خود ميدانی!  ديروز شبوها با نوای آفتاب در سماع بودند،بنفشه ها لاف ميزدند و عشوه می فروختند و بيد مجنون خمار و مست سر می جنباند غزل می خواند...ای نازنين بهار هم که نيايد ملالی نيست،از عطرشکوفه های مهرت هميشه لبريزم و نمک چشما نت حسابی دست پای مارا بسته!!!!

شب راز سپيديست که روز را در روشنای چشمانت به سخره ميگيرد؛ماه از تکامل بيرون ميرود و من خيره بزرگيت......باشد اين کلمات در بند احساس ما گير باشد بهتر است...شايد تبلور اين حروف قاصدک ها را از خواب خوش شان بپراند و مرغی که از قفس پريد ديگر پريد......

آرام در اين تب می سوزم و گاه نظری به تنهايی ميکنم...زيباست...چون تو می خواهی!

گفت:

مرا به عشق مبعوث کن

بگذار آيه آيه تو را از بر کنم..

لاف می زد

نمی شود

تو مرا در اين هم همهء خوبی ديوانه خواهی کرد...خوبيهايت در درد رنگ ميگيرد و در عافيت محو می گردد.

حسابهايمان جور در نيامد اين سال نيز ميرود...هيهات از اين بی حساب کتابی که حسابها از ان خواهند کشيد.

 اين روزها صدای مرحوم فرهاد از راديو زياد شنيده ميشه!! عيدانه فرهاد ياد آور نشاط عيد های قديم ست و اشتياق آمدن سال نو را زيبا به تصوير ذهن ميکشه، براستی هنوز هستند کسانی که برق کفش سال نو رو در رويا ببينن..و هنوز هستند کسانی که شادی آمدن سال نو برايشان عزايست که خجلت زده چشمانی می شوند که از انها در سکوت عيدانه طلب ميکنن ! پدر و يا مادری که پدر هم هست بايد اين بغض را در تحويل سال شکوفا کنه... .. بوی خوب جا نماز ترمه مادر بزرگ... ای کاش قدر لحظه های بودن همديگر را بدانيم که زندگی کوتاه تر و زود گذر تر از آنچه می انديشيم است.اين سال نيز به بايگانی عمر سپرده ميشود و افسوس جايش را پر ميکند که انسان همواره...ان الانسان لفی خسر...بيانديشيم و درست باشيم، نه ان درستی که می پنداريم،آن درستی که از انسان کامل به تصوير کشيده شده.به اميد دست يابی به انسانيت در معنی و عمل در ظاهر و بازتاب آن در روح....يادتان باشد که لبخند اين ساده ترين عيدانه را پيشکش چشمان منتظر کنيد.

 اين سا لها بهار همراه با عطر نام ارباب است؛به برکت وجودش که عالمی آفريده شد ،باشد که دريابيم خود را و از زوال و نيستی دور گرديم و در اين تلنگرهای جانانه جرقه ای بيدارمان کند...ياد داشته باش ای دوست که بهار خمارت ميکند بيدار باش و هشيار..دستانت همچو بهار سخی و بخشنده عشق.

 

 

عشق تنها در ضمیر ناخودآگاه معنای واقعی خود را پیدا میکند

سال خوبی براتون آرزو ميکنم

شاد و پيروز باشيد.

:::::::::::::::::::::::::::::::

باز با تو ای نازنين

نرگــــــس مست نوازش کن مردم دارش

خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد

يا ابا صالج ادرکنا

 گيسوی چنگ ببريد به مرگ می ناب

تا حريفان  همه خون از مژه ها بگشايند

ياحق 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤ توسط عقیق

 

 يا حبيب

صورتش سفيده سرو سينه اش سياه،اين روزها رو شاخه ها دم می جنبانند و بی تاب می پرند؛ صبحی ميخواند  ومرا پشت پنچره کشاند.....ميدانی با من چه ميکنی؟! اين قصيده عاشقی مرا با تو هيچ پايانی نيست...دست كدوم غزل بدم، نبض دل عاشقمو؟  با دشت رنگارنگ دلتنگی های خود خوشم...خوش از ان که با توام و تو... تو... تو تنهايی های مرا رنگ ميزنی مثل زمستانی که دوستش دارم يا مثل بهار که مرا ديوانه ميکند...حالا  بزرگتر شده و ديوانه گی های مرا ميبيند.کم بود که به من ميگفت تو ماه زده ای ..ديوانه اش شدی؟! ..خوب است نيست تا ببيند دم بهار است باز من لولی وش و شيدا می شوم... آخر عاشق تو، عاشق تمامی رنگهای توست...مرادر همان سبز غرق ميکنی....ميدانی بغضهای زمستانی دلم را ميکارم شايد در بهار جوانه زد.......پيچکی شد بر اندام احساسم پيچيد  نيلوفرانه اش کرد... رخصتی برای توضيح نيست لوطی ِديار من... ما همان مست شراب غمت باشيم کافيست................ دربهشت کوچکم هنوز زمستان است و بهار دير پای آنجا هزاران غمزه برای آمدن دارد . دلم وای دلم بی تاب آن پرندگان زيبايش....اين روزها...امان از دست اين روزها که مدام نقطه ای ....می سوزد اما وقتی اين همه مهر جاری تو را ميبينم فراموش ميکنم که شايد....................نازنين يک ديوانه به چه می ماند؟ نمی توانم رنگهای نگاهت را توصيف کنم وای به زمانی که يک قطره از نگاه بلورينت بر جانم می ريزد و به آتشم ميکشد .... باز اين روزها تنها تو ميدانی که به چه حاليم... 

####### *٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪ #######

اين روزها مثل از آن دنيا برگشته ها  چون يک کهفی اين عصر مردم را مينگرم ! خنده ام می گيرد انگار سالهاست است مردم را نمی شناسم بچه تهرون اين همه بيگانه گی !...يک آجر قديمی گوشه اتاق ديدم و با تعجب!!؟؟!! بعد گفت:اين عتيقه س مال مدرسه دارلفنون هست...!! . گفت: ميدونی مروی و شمس العماره غمگينند! ميدونی ديوارهای انجا بوی خوبی داره...و سينه سنگينی ازاصالت داره...می گفت: می آيی بريم به ان کوچه ها؟ گفتم: من  اونجا ها را در کودکی ديدم....خانه خانم جان و مدرسه مروی...مادربزرگت را ببر....تحمل ديدن غربت اونجا را ندارم...گاهی به دورها ميروم... ما هم در نوجوانی ديوانه بوديم اما ديوانگانی معقول!! دلم آشوب می شود...ترجيح ميدهم به گيسوان بلند پسران بنگرم  تا به موهای عجق و جقی که نمی دانم مد کدام خراب شده ای بوده است..... بابا جان اينجا از غرب و ينگه دنيا عجيب تر است...بخدا ......

####### *٪*٪*٪*٪*٪*٪*٪ #######

داره ميره کربلا...گفت :هر کاری داری بگو....گفتم:سلام منو برسون به قمرم.....لب تو طعنه به لعل لب ساغر ميزنه...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ توسط عقیق

بسم الله

 شرح شکن زلف خم اندر خم جانان       کوته نتوان کرد که اين قصه دراز است

نازنين

گاهی با تمام آشفته گی و سر در گمی ميدانی چه می خواهی اما انگار آن خواسته در انبوهی از مه و غبار پنهان است ؛اين  مه در راه ريخته ؟ يا چشمان من دچارش شده اند؟! از اين ساده تر بگويم که نميدانم راه نا معلو م است که البته نيست و يا من راه گم کرده ام؟!....اما راه روشن است و اين بنده کوچک سوی و جهت را می شناسد ...الهی کمکم کن که تنها تویی توانا و دانا....دستان خالی را تنها تو گيرنده ای ،چشمهای سرگردان در چشم خانه را تو به جانب جمال يار سوق ده...........

يا لطيف

دلم برای مهربانيت لک زده...فانوس  روشن جانانه ات را بر راه دلم بياويز  نازنينم...دلم تاريک است تاريک

و باز جمعه ای ..




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤ توسط عقیق

اين بغض بی نشان که هر روز صبح چشمانم را بدون هيچ بهانه می باراند...ديگر اشتياقی به ديدن خيابان و مردم ندارم...نميدانم چگونه بگويم نازنين...گله کنم و يا باز زبان در کام نگه دارم و هيچ نگويم و همانند کودکان بی زبان تنها بنگرم...نميدانم تو مهارتم را گرفتی يا خود؟؟ نميدانم اما اگر خود گرفته بودم با همت و اراده باز می گشت اما دستانم خاليست ...روزگاری مداد و رنگ زبان دلم بودند و روزگاری قلم و چندی کلام گويا شد اما کنون...؟ سکوت...دلم می خواهد دوام بياورم اما تا کی نميدانم، نميدانم ميترسم يا نه! اکنون که جرقه های از ناپايداری در من زده شده.....باز هم توکلت علی حی الذی لايموت.... بغضم را اينجا می توانم بگشايم .

نازنين

بدنبال چشمان تو و آن بارقه نگاه

شب تا صبح در هوشياری پلک بر هم می نهم..

آشفته گيم را درزير پلکهای خسته ام لای لای ميدهم

بدنبال نور سپيد دمان

کودک دل  را آواز ميدهم

که می آيد.

نميدانم

اين روزها باز با هر نوا

پرنده دلم

دستهايش به نجوای اشک

می رقصند،

در اين وصال

طرح عشق تو را می زنم

يا عشق ادرکنی!




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤ توسط عقیق

 يا عشق،ادرکنی!

چگونه باز به ماتم نشست خانه ما

هزار نفرين باد

به دستهای پليدی

که سنگ تفرقه افکند ميانه ما

:::::::::::::

چه رسمی داری ای دور زمونه، که هر روزت يه جا عاشق کُشونه

يکی با فرق زخمی توی محراب، يکی غرق به خون لب تشنه آب

يکی پاهشو رو مين جا گذاشته يکی ....

 

اگر تو باز نگردی

قناريان قفس،قاريان غمگين را

که آب خواهد داد؟

اگر تو باز نگردی

بهار رفته،

در اين دشت بر نمی گردد

به روی شاخه گل، غنچه ای نمی خندد

و آن درخت خزان ديده تور سبزش را

به سر نمی بندد

اگر تو باز نگردی

کبوتران محبت را

شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

شکوفه های در ختان باغ حيران را

تگرگ خواهد زد

...................

اگر تو باز نگردی

نهالهای جوان اسير گلدان را

کدام دست نوازش گر آب خواهد داد؟

اگر تو باز نگردی

امبد آمدنت را به گور خواهم برد

و کس نمی داند

که در فراق تو ديگر

چگونه خواهم زيست

چگونه خواهم مرد.

:::::::::::::::

تو مثل خورشيدی که شرق شب زده را غرق نور خواهی کرد

تو مثل معجزه

در وقت يأس و نوميدی ظهور خواهی کرد

پناه سايهء آسايشی

پناهم ده

درون خلوت امن و اميد راهم ده.

:::::::::::::::::::::

((مرا به تحمل فرا بخوان))

 به صبوری

ز لوح دلم خاطره ام ،خاطرات تلخ بشوی

از اين تکدر ديرينه ام رهايی بخش

((مرا به خلوت خاص خود آشنايی بخش))

(با مدد از کلام گويای زنده ياد حميد مصدق)

يا عشق ادرکنی

ادرکنی

ادرکنی!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ اسفند ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page