بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"
   بغض.


 

بسم ِ تو 

ميدانم که چه می خواهم بگويم ،امّا نميدانم چگونه بگويم!

سيل در بالا و من در هامونم

همدرد مياند که من چونم؟!!

الهی

بعزّت آن نام که تو آنی و بحرمت آن صفت که تو چنانی،

درياب مرا که ميتوانی!

واينکه حرفها در ذهنم مچاله شده اند.

بی تو هیچم،ميدانی! پس بيا!خيلی وقته از غروب گذشته...نازنين ملالی نيست جز دوری تو و دوری تو کشنده است......

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤ توسط عقیق

 

«هوالمحبوب»

برای خوب بودن وقت کم است!

 سالها گذشته اما هنوز  تصاويرش زنده و روشن هست... خونه نزديک سر کوچه در و ديوار خونه پر از جای دستهای سياه ... اونروز صبح کسی يادش نبود صورتشو بشوره آخه همه صورتها دود زده بود از دود لاستيکهای سوخته و............... به دور بر نگاه ميکردم...امروز چه خواهد شد.؟ از خسته گی روی لبه جوب آب نشستم و در فکر و بدنبال صورتهای گم شده در هيجان و اضطراب،خاطرات بسياريست ...روزهايی که حرف اول حرف همه بود و اينکه..... خالص.... و شايد اگر چون اصحاب کهف ميخوابيديم و امروز بيدار ميشديم دنيا را نمی شناختيم و آرزوی مرگ ميکرديم...................باری به هر جهت.........................................

.......گذشت..............امروز فرداهای غريب آن روزهای دور هست...فرداهايی که جوانان امروز در گهواره های ديروز در رويا ميديدند و آيا رويای آنها...!!!!!...

کاخ هايی که فرو ريخت و در کنار انها هزاران کاخ ديگه سربه فلک کشيد....هواستونو جمع کنيد.....دچار انچه منع می کرديم شديم...بيشترنشيم!!!

He who is deprived of gentleness is deprived of good.

&

Beware the barrenness of a busy lif!

به گمانم  يادت هست!

 

نيست در کس کرم و وقت طرب می گذرد

چاره آن است که سجاده به می بفروشيم

و

به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار

ولی کرشمه ساقی نمی کند تقصیر

می دو ساله و معشوق چارده ساله

 همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

 

 

الم  یإن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله

 آیا برای ایمان آورندگان وقت آن نرسیده است که قلب هایشان به یاد خدا خاشع گردد.




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤ توسط عقیق

 

دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد

که چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد.

.......

ای ساربان آهسنه ران کارام جانم می رود

اين کاروان تا ابد تاريخ روان است و زمان از رود خروشان غيرتش تا مردی هست سيراب می شود.

و بگذشت نازنينم اين روز نيز اما چه گذشتنی که در تمامی لحظه های اين روزگار، عاشورايی و کربلايی جاريست و راس حسينی بر نی!!!!!!

و هنوز چشم بر غروبی داريم که خون از داغ فراقت و شعله ور از داغ عشق توست.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ بهمن ۱۳۸٤ توسط عقیق

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤ توسط عقیق

 يا ثارلله..

 

مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست

دل سرگشته ما غير تو را ذاکر نيست

 اشکم احرام طواف حرمت می بندد

گر چه از خون دل ريش دمی طاهر نيست

شايد در همين حوالی بود که ذهنم را با تو پر کردم...در همين حوالی بود که پاهايم نه دستهايم به چله نشينی خواب دستانت دچار شد، تاب نياورد و بر سر پيمان خود استوار نماند اخر عشق تو هيچ ضابطه پذير نيست زيرا تو در اين قابهای کهنه و فرسوده دنيايی نمی گنجی....

دستهايم بر سينه دل ميزنند و چشمانم عطش را می بارند اين بار خون به جای آب از چشمه سار انسانيت فوران کرد و جوشيد و حنای تزوير را بی رنگ کرد..........چه ميگويم که از تو گفتن با زبان دنيايی هذيانی در تب نا باوريست.....که

 ان الحسين مصباح الهدی و سفينه النجات

و به توصيف تو منه شکسته زبان را چه کارائیست که :

«« در شگفتم، حيرانی مرا با تو پايانی نيست،حج نيمه تمام خود را در استطلام حجر وانهادی و در کربلا با بوسه بر خنجر تمام کردی .تو تنها کسی هستی که ايام حج را به چهل روز رساندی ! چندان تناوری و بلند که به هنگام تماشا کلاه از سر کودک عقل می افتد !! آه ای مرد، تو معيار مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت و آن را بی قدر کرد که مردنی چنين غبطه بزرگ زندگانی شد . بعد از تو خوبی سرخ است ،پايان سخن پايان من است تو انتها نداری .»»

مردی در محضر سیدالشهداء سلام الله علیه گفت :

 محبت و احسان به نا اهل به  هدر  می رود،

حضرت فرمود:

چنين نيست، نيکی همانند باران است که بر نيک و بد می بارد.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤ توسط عقیق

هو المطلوب

 سلام همسايهء آسمونی!

در اين شب سياهم گم گشته راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدايت

به سپاس و ستايش تو منه شکسته زبان را چه امکان زبان گشايست و اين آشفته حال را چه يارای سخن آرايی ،اما باز به همان زبان شکسته می گويم که سپاس من همه اين است که در هجوم ظلمات خاک هنوز شعله های افلاکی اشتياق و انتظار در من نمرده ست و گاه گاه چون عطری ناگهان در سراسر جانم می پيچد و نام زيبای تو را آواز ميد هد.

تو را گم ميکنم هر روز پيدا می کنم هر شب

بدينسان خواب هارا با تو زيبا می کنم هرشب

تب، اين کاه را چون کوه سنگين می کند، آنگاه

چه آتش ها که در اين کوه بر پا ميکنم هر شب

تماشای يست پيچ و تاب اين آتش،خوشا بر من

که پيچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 نازنين حرفهايم از ميان سکوت سنگينم می تراود  و سخت کلافه اين انفجارم...هم ميدانم و هم نميدانم ..نا گاه می آيی و ميبری ..به کجا ؟ به همان جايی که تنها اشارت می آموند و ديگر در صف تحير باقی می گذارند...گاه هوای نفست هواس پنج گانه ا م را فلج ميکند و گاه ششمی را می آزمايد...چه زيبا بازی ميکنی نازنين...هر چند که ميدانم نظر بازی تو قدر قيمتی می خواهد که در بازار مکاره من يافت نمی شود...تنها حسرت اين حيرت می سوزاندم و خاکسترم نيز بر باد می دهد...رخصتی ده ناز ِ تنار من تا اين بغض گشوده گردد واين سيلاب بشويد زنگار های اين ورطه نابودی را....ميدانی ديگر به فاصله نمی انديشم که من با تو از ميان هزاران رشته پايبندی در اتصالم و باورم آمده که: اصل و صال دل است و باقی بازيچه های دست و پا گير اين دهر دون.....تنها نيم نگاهی از تو کافيست که طومار دلم را در هم پيچد وکودکيم بی آغازد و پای بر هر چه دارم بگذارم......

ميدانی برف که می بارد عاشقتر می شوم ؟! 

  ياد بيد های مجنوی سپيد پوش  که در چشمان غرق غروبت گم ميشدند و تصوير امروز و بیگانه گی را بازتاب ميدادند مرا بار ديگر در اقيانوس خاطراتم فرو می برد... نفس کم می اورم و قتی که پيشگوييهايت را ياد ميکنم...............

ديگر در زمستان به بيدها نگاه نمی کنم

ميدانی برگِ بو پاييز ندارد؟ نميدانم بوته ايست يا درختچه ای هر چه هست قاب ديدگان مرا در اين زمستان، سبزی اندامش پر ميکند و عجيب نقش دوست را در برگ ،برگ ان ميبينم.....داشتم فکر می کردم اگر تو را بکارند و پاهای پويايت را در بند رستن بيفکنند،  جوانه هايت عطر ِ برگ بو را می داشت ؛آخر دلت خوشبوست که گاه چشمانت می بارند...  شاخساردستانت چه شکوفه ای  می دادند وقتی بهار می امد؟ !!!....صدايی گفت: سيب.......راستی شکوفه سيب چه رنگ است؟ کاش حيا ط خانه ما درخت سيبی داشت. اگر بار می داد سيب ها را نمی چيدم ،تنها هر روز قصيده باران می خواندم تا سيراب شود و سبز بماند و بماند و بماند و بماند....

نازنين باز جمعه، جمله نا تمام انتظار را نتوانست  با فعل امدن صرف کند.... نمره صرف فعل ما صفر است ...هنوز درس عشق تو را نياموختيم و معنی قصيده انتظار را  تحت لفظی به حافظه سپريم...ميدانم که هنوز ميوه های اين مغزهای نا آرام کال و نارس است....ای نارنين...دلم فرياد می خواهد....ز دست اين کوچه ها که مرا از شاهراه باز ميدارد....

چنان دســـــــــــتم تهی گرديد از گرمای دست تو

که اين يخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب

تمام سايه هارا می کشـــــــــــــم بر روزن مهتاب

حضورم را به چشم شب، حاشا می کنم هر شب

دلم فـــــــــرياد می خواهد، ولی در انزوای خويش

با دیــــــــــــــــــــــوار نجــــــــــــــــوا می کنم هرشب

کجا دنبال مفهو می برای عشــــــــــــق می گردی

که من اين واژه را تا صبح معنی می کنم هر شب

«محمد علی بهمني»

and somthing for you

Learn to write your hurts in sand

!Learn to carve your blessings in stone!

#############################

بو بکش

بوی خوبی داره مياد

 عطر سيب

 

آمد آن روزهای بارانی...امد آن روزهای دل شکستگی آن روزها که پاهای کوچک خاتون خوبيها در ميان خارها خليده شد و از زردی رخسارش نرگس ها روييدن گرفت

آمد آن روز که روز ميلاد شقايق شد و از گلو گاه معصوميت، خون زمين را سيراب کرد...آن روز آمد که دلم لبيک گوی عشقت باشد و اين ديدگان بی قرار ببارند آيه های فراق و دلاوری تو را....

االسلام عليک يا ابا عبدلله و علی ارواح التی حلت به فنائک




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page