بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام یا حبيب القلوب

ساقيا  باده  که  اکسير  حيات  اسـت بيار

تا   تـن   خاکي   مـن   عين   بـقا   گرداني

چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست

بـه  سر  خواجه  که  تا آن ندهي نستاني

همـچو  گل  بر  چمن از باد ميفشان دامن

زانکـه  در  پاي  تو  دارم  سر  جان‌افشاني

بر   مـثاني   و   مثالث   بـنواز   اي  مـطرب

وصـف  آن  ماه  که  در  حسـن  ندارد ثاني

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟ 

کبودی اسمان به تيرگی ميگرايد،به صورتش خيره شدم آنچنان رفته بود که انگار هيچ گاه نبود؛ رنگ پريده و مهتابی او از درد درونش حکايتها داشت.....نمی دانست در  حاليکه او در هذيان ذهنش بيقرار از حيله مکاران است؛ من به شفق و طلوع فردا،دلخوش ...هنگامه ايست...به اسمان مينگرم،ديگر سراسر مخمل سياه است که نگين های تابان آن را در انعکاس چشمان سياهت خوب ميشود ديد...اين وهم گسترده با ندايی در سکوت مرا ميخواند... انگار هفت شهر عشق را در سينه خود مکتوب دارد و هردم به ندايی و آوایی شرح هفتگانه ميدهد...ای کاش طلب در ما ريشه ميدوانید واز مرز نفس به در ميرفتيم و پرده از پندار فرو می افتاد و از کثرت به وحدت دست می يافتيم ؛قدم در وادی عشق ميگذارديم ؛ و اين وادی چه سهمناک و دردناک است گويند:

«عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گياهيست که در باغ پديد آيد. در بن درخت. اول، بيخ در زميني سخت کند، پس سر برآورد و خود را در درخت مي پيچد و همچنان مي رود تا جمله درخت را فرا گيرد و چنانش در شکنجه کند که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا بدرخت مي رسد بتاراج مي برد تا آنگاه که درخت خشک شود........همچنان در عالم انسانيت که خلاصه موجوداتست، درختيست منتصف القامه که آن بحبة- القلب پيوسته است وحبةالقلب در زمين ملکوت رويد... و چون اين شجره طيبه باليدن آغاز کند و نزديک کمال رسد عشق از گوشه اي سر بردارد و خود را در او پيچيد تا بجايي برسد که هيچ نم بشريت در او نگذارد و چندانکه پيچ عشق بر تن شجره زيادتر مي شود آن شجره منتصف القامه زردتر و ضعيف تر مي شود تا بيکبارگي علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شايسته آن شود که در باغ الهي جاي گيرد.»

امان از وادی دوم که اگر از ان بدر شدی،به منزلگه ديگر خواهی رسيد و معرفت خواهی يافت.....هنوز راه سخت اين هفتگانه به نيمه نيز نرسيده ؛ما کجا و چهار دانگ ديگر.....همان به که به اسمان بنگرم شايد  دری گشاده گردد و ره صد ساله کوتاه!!!!!!!!

٬٬٬٬٬٬٬٬٬

ميخواستم بگوييم زيباترين شاعرانه ها را ميشود در رسای قربت تو سرود...ميتوان زبان باز کرد و هرچه دل خواست را فرياد کرد..ميشود دستان را کاسه باران چشمها نمود و تا بی نهايت خوبی ها از تو گفت و گريست...اگر انوار تابنده توجه و الطفات او نبود..اين جان لم يزرع را کجا سر سامانی بود و هوای باروری....

خدا يا پناه ميبرم به آغوش عطوفت و مهر تو......و از تو  خورشيد ِ راه ميطلبم....الهی در طوفانی اسير و گرفتارم که جز با گسستن ِ پيوند ازگرداب،راه به ساحل رهايی ممکن نيست.....تلاطم و پيچش ،دنيا دريای عميق و جهانی در آن غرقه و کشتی ها در تلاطم، تهوع از تلخی دنيا..... الهی....اگرچه گرمی مهرت، سرخی شرم را به رخسار ميکشاند و بزرگی و عظمتت به انی جان در بند را از پوسته بيتابی بدر ميآورد...اما، اما همان سيرت خاکی، همان سيرت...دل خاکيم را مشوش ميکند...الهی بيتابم ..

لطف انقدر بود که از پشت نگاه مواجم ميخواهم خدا را دوباره ببينم....بوی نمناکی خاک ....عطر عشقت ،بهار را خجل کرد....

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاكپاي عزيزت كه عهد نشكستم

 

ادرکنی يا مولانا

يا مهدی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤ توسط عقیق
    


بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم به می سلامت،بشکست اگر سبويی

....




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام همسايهء آسمونی من

دلم برايت تنگ شد،فشرده گی دل ......گرمی مهرت!

دوباره هوس نوشتن از تو گفتن با زبان الکن.

مهربان من

ای  پاکی مطلق

دارم خفه ميشم!!!!

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است


طمع خام بين که قصه فاش

از رقيبان نهفتنم هوس است

نميدانم چرا! تا دل به سخن می اید....

حصاری در ميان است....يعنی چيست؟

ره از دل تا قلم...در نيمه راه...راه گم کرده....

سنگين...

دل را به پنجره فولاد ت گره ميزنم...شايد روزی دستت گره ها را باز کند...يا ابالحسن.ادرکنی. 

از کفر من تا دين تو راهی بجز ترديد نيست

دلخوش به فانوسم مکن،اينجا مگر خورشيد نيست!

و خورشيد کجاست؟

کجا؟


 




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٤ توسط عقیق
    


خدايا

مرا وسيله ای برای صلح و آرامش قرارده،

بگذار

 هر جا تنفر است بذر عشق بکارم

هر جا آزردگی است ببخشايم

هر جا شک حاکم است ايمان

هر جا يأس است اميد

هر جا تاريکی است روشنايی و

هر جا غم است شادی را نثار کنم.

الهی توفيقم ده که بيش از طلب همدردی،همدردی کنم.

بيش از انکه مرا بفهمند ديگران را درک کنم.

بيش از انکه دوستم بدارند دوست بدارم؛

زيرا در عطا کردن است که ميستانيم و در بخشيدن است که بخشيده ميشويم

«فرانسيس»

What we have done for ourselves alone dies with us; what we have done for others and the world remains and is immortal.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ فروردین ۱۳۸٤ توسط عقیق

ان الله و ملائكته يصلون على النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما.»

همانا خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند ، پس شما اى مؤمنان بر او صلوات بفرستيد و سلام گوئيد .

طلوع نامت

رازيست سترگ

که هنوز بتهاي کوچک و بزرگ شکسته آنند

پيشاني ات

معبدي است

که عابدان مشرقي

قبله را در آن به جستجويند

در معبد پيشاني ات

شباني ساده دل ميان پيراهن من

به نيايش نشسته است

همراه با کبوتراني

که از نامت دانه و گل بر مي چينند

حنجره ات- افشان در آفتاب و مهتاب-

روشن مي کند دقايقم را

وقتي در قايقي مه پوشان

دلتنگي ام را

به آبهاي سرگردان مي سپارم

خسته ام؛ خسته و دلتنگ

از فانوسهاي آويزان بر درگاه گورستانها

و از مردگاني که پرنده اي نمي نشيند بر قبرشان

خسته ام؛ خسته و دلتنگ

از روزگار بعد از تو

که صدايت را به شلاق بستند

و ردّ پايت را به زنجير

از شحنه گاني که شمشير آختند

بر پرندگان

و شاعرکاني که زبان برگشادند به هجو باران

آه اي گلوي باراني

آشفته ام کن

لبريزم کن از کبوتران رها در معبد پيشاني ات

از پرواز

و از آوازي فصيح

تا در امتداد آن به شکوفه نشينند

تمام ني لبکها

«سيد محمدضياءقاسمي»

 

... 

 

سخنان حکمت بار امام حسن (ع)

        * شوخي هيبت را مي خورد و ( انسان) خاموش پرهيبت تر است.

* کسي که از او درخواست شده آزاد است تا آنگاه که وعده دهد و به واسطه وعده اي که داده، بنده است تا آنگاه که به وعده اش عمل کند.

* يقين، پناهگاه سلامت است.

* نخستين گام خردمندي، معاشرت نيکو با مردمان است.

*خويش کسي است که دوستي اش او را نزديک کرده اگر چه نژادش دور باشد و بيگانه کسي است که دوستي اش او را دور کرده اگر چه نژادش نزديک باشد. هيچ عضوي ازدست به بدن نزديکتر نيست، اما همين دست اگر معيوب شود، آن را ببرند و از بدن جدايش کنند.

* فرصت به شتاب از دست مي رود و دير به دست مي آيد.

 

**********************************************

*اگر دنيا مرا ناخشنود کند شکيبايي پيشه مي کنم و هر بلاي ناپايداري لاجرم اندک است.

و اگر دنيا مرا خشنود سازد، من به شادماني او خوشحال نمي شوم، زيرا هر سرور ناپايداري، حقير و اندک است.

* اي مردم! لذايذ دنيوي پايدار نيستند و بدانيد که نشستن در زير سايه اي که ناپايدار است، حماقت و سبکسري است.

* خرده اي از نان نامرغوب مرا سير مي کند و اندکي آب مرا بس است. و پاره اي از جامه نازک مرا مي پوشاند اگر زنده باشم و چنانچه بميرم کفنم مرا کافي است.

* اگر نيازمندي به نزد من آيد گويم: اي کسي که اکرام به او بر من واجب فوري است.

 و کسي که فضل او بر هر فاضلي برتري دارد، خوش آمدي که برترين روز جوانمرد وقتي است که از او حاجتي درخواست مي شود.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ فروردین ۱۳۸٤ توسط عقیق
   بغض


روزی بهتر خواهيم ديد...چشمانمان دروغ نخواهند گفت...پرده از ذهن غبار آلوده بر خواهيم گرفت...دوباره انديشه از بطن ذهن زاييده خواهد شد...نردبانی بايد...تا از ديوار کدورت بالا رويم...يا به اسمان دست پيدا کنيم و يا خورشيد را به باغچه های سايه دار دعوت کنيم....حرفهايم د رگلويم چنبره زده...راه بروز را فراموش کرده...غباری بر روی چشمانم نشسته....کجا ميشود چشم ها را شست...برکه های بيداری در دل سکوت گم گرديده...من خود را ميخواهم...افسوس...ديگر خود را نخواهم يافت....دست حصار مرا از خود بريد...خود را در زندان ايثار، به ابد محکوم کرد......

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٤ توسط عقیق

سلام همسايهء آسمونی

منتظران فرمان آفتاب، در منيء حضور ايستاده اند.

باز رعشه بر افکار پر پيچ وخمم افتاده ؛

صبر کن!

بايد به شاهراه رسيد،

کوچه پس کوچه ها تو را گمراه ميکند....

عابران ،هر کدام با سرعت خود در حرکتند.

خوش باوران آفتاب های کم رنگ،

چپيده در گريبان های خويش دلخوش به نواهای دروغين،در آسمان کوتاه باورشان غوطه ورند!

صدای باد،برگهای خيالشان را تکان ميدهد وانديشناک رد عبور مرغابيان از کوچ برگشته را دنبال ميکنند.

آخر بهار عجول و دستپاچه به انبوه زمستان حمله برده است.وتلنگری بر خميازه کشدار زمين خورده!

بايد خورشيد راباور کرد يا يخ های لميده در سايه ديوار را؟! يا رقص برگهای پوسيده در دامن باد!!!!

حکايت بسيار است!!

اينک در آستانه تحولی عظيم،ساکن به انتظار نخواهم ماند!

ميزان را حدِ همّت تو معيار است!

ارزش پرواز را ارتفاع اوج تو تعيين ميکند...شتاب ثانيه ها دردل آينه،ضربان انديشه را می افزايد....

فرصت کم است...همچو شاگردان مدرسه تلاطم محک و آزمايش مضطربم ميکند....

اما هنور جسارت عشق در من به فريادم ميرسد....ياد خاتون بهار...رويش بنفشه های وحشی و بابونه

  در کنار جوی جو ِستانک روياهای خوش کودکی، از اضطراب ديدار ميکاهد.....باز ميلرزد دلم دستم....

فرصتی نيست که از خم به قدح ريزی می    لب من بر سر خم نِه،که جهان يک نفس است.

 If you &yourself are at peace, then there is at least some peace in the world.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٢ فروردین ۱۳۸٤ توسط عقیق
   زندگی


سلام بهارک،دلبرک

زندگی زيباست ای زيبا پسند

زنده انديشان به زيبايی رسند

آنقدر زيباست اين بی بازگشت

کز برايش ميتوان از جان گذشت

نازنين يار، اگر عشقی به زندگی باشد تنها به اميد ديدن روی خورشيد گونه توست،آن زمان که هيچ غنچه ای تاب خزيدن در پيله پنهان خود را نداشته و ديوانه وار سر به شکفتن در پای قدومت ميدهد...ای آفتاب عالم تاب آن دم که ا ز پشت ابر غيبت بيرون آيی ،شيفتگان رويت شهيدان عشق خواهند شد.ميدانی دوست دارم جرعه ای از جام نگاهت نصيبم کنی..قول ميدهم تا پايان  مست باشم ديگر جامی طلب نکنم...

امروز اولين جمعه در سال نوست...از امروز تا روز آمدنت هر بار بر سر کوچه عبور تو خواهم نشست با يک بغل نرگس بی تاب....پرستو با بهار وعده آمدنت را آورد...من ايمان دارم که تنها با يک گل، تنها بايک گل بهار خواهد شد.

قولی دادم که ديگر تنها از پنجره به جوانه ها بنگرم نه بر شاخ خشک در ميانه زمستان  که در تکاپوی زندگيست ،نه بر دستان تبر ونه بر انکار سوز زمهرير...شاخه های تنومند بلوط شمالی در انديشه برگهای سرخ رنگش وکاجهای شمالی در رويای مهتاب آرامش نيمه شب را برهم ميزند..جايت خالی نازنين که در اين جا طلوع قرص ماه را سير بنگری اعجازيست،زمزمه جادوگر طبيعت تو را از پليدی های روی زمين جدا ميکند و دمی تو را با مادر زمين پيوند ميدهد.

کوير دلت آباد ای دوست،بگذار نسيم بهاری خسته گی هايت را از ريشه بر کند، سر بر دامان بهار بگذار تا خواب اقاقی های سپيد در تو بپيچد و رخوت بهار دمی تو را ز خود دور کرده به معراج شکوفه پيوند دهد.

بر روی برگی از جوانه بهار بنويس...من سبز خواهم ماند...س ب ز.....هميشه سبز

 ميدانی،وقتی به چشمان قهوه ای زيبايش خيره می شوم بوستانی معطر و سرسبز  در دلش ميبينم...آخ که هنوز اين دريچه ها کوچک بی هيچ پرده پوشی  راز درون را بر ملا ميکند.لبخند شيرين و کودکانه اش و دستهای کوچکش همه سرشار از بودن، عشقی  را هديه ميدهد؛بدون انکار..با اوبودن دنيايی است،آرام و دلنشين....و من از دامنه نگاه مخملين او به دشت بيکران مهر تو کوچ ميکنم ؛ طعم بهار و  بيد مشک عطر شکوفه های بادام....

 Love wholeheartedly, be surprised, give thanks and praise--then you will discover the fullness of your life.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ فروردین ۱۳۸٤ توسط عقیق

در من جوانه ای روییده که مرا به آغازی در پشت ابرها دلخوش میکند..صدایی می آید...صدای آمدن...ومن به آغازی دیگر میاندیشم به مدد دستان توانگرت که یاورم خواهند بود...با اولین وزش نسیم، دلواپسی هایم کوچ خواهند کرد..نیلوفری سپید از خاک زمستان میروید .من میروم که آغازی دیگر ، از ابتدای این انتها متولد گردد.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page