بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"
   يلدا!


آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است

يا  رب  اين  تاثير  دولت  در  کدامين کوکـب اسـت

تا   بـه   گيسوي  تو  دسـت  ناسزايان  کـم  رسد

هر  دلي  از  حلقـه‌اي  در  ذکر  يارب  يارب اسـت

¤¤¤

يلدا دامان سياهِ پر نگينش را ميگسترد..فرزندان زمان را ميخواند و شب چره اسرار را تقسيم ميکند.

اونگهای بلورين آسمان ميدرخشند و مرا مسخ خود ميسازند...زمهريريلدای من خورشيد را نويد ميدهد.

برای ديدار خورشيد بايد از يلدا آغازيد،تا مسيح جان پرده از طلعت دل بر افکند...وای من! 

در آرام چشمان بی قرارت که به سياهی يلدای دل من است،هراس و بی قراری بيداد ميکند.

دانه های سرخ دلت در جام بلورين وجود ،چه گويا از طپش های سرگردانی ميگويند.

دستت را در دستانم ميفشارم تا هرگز دستانم به خلع مهر تو دچار نشوند و خواب آرام با تو بودنش پريشان و آشفته نگردد.

امشب شب بيقراريست،نا آرام..شکيبايی را بايد جست و بر سر خوان يلدا ميهمانش کرد ،شايد قصه ای از قديم گويد و آرام را به خانه دل باز گرداند...

سالهاست يلدای من همراه يل افسانه ها به دور دستها سفر کرده و فراموش کرده

که چشمانم پيوسته به انتظارش روزها را خيره به روشنای اسمان ميماند که يلدا گيسوی شبقش را تابی دهد و عشوه فروشی کند.

  قصه ای از نای زمان در گوش شنوای بيداران ميپيچد:

آه يلدا،از ورای سياهی و دوامت به دستان خالی کودکانی که هرگز طعم تو را نچشيدند مينگرم...

مادر هرگز از تو نميگويد،زيرا کودکان هوس دانه انار را نبايد حتی از پشت فقر در کاسه انبوه همسايه نطر کنند...

او خواهد پرسيد:چگونه يلدا هجی ميشود،نمره انشاء من چند خواهد شد اگر

 بنويسم،من از زير سقفی که آسمان را مينمايد به يلدای شما مينگرم ،در خانه

 ما هر شب زمستان، يلداست،طولانی و سرد...من از انار نمينويسم از نار و نور مينويسم .....مادر چرا صبح نمی آيد؟

يلدا تو هميشه يلدايی من هميشه در فکر سياهيو سردی شام آن کودکان!

٫٫٫٫٫٫

نيتی و پندی از حافظ!

٫٫٫٫٫٫

هزار جهد بکردم که  یــار من باشی             مراد بخش دل بی قـــرار من باشی  

چراغ ديــــــــده شب زنده دار من گر          انيس خـــــــــاطر اميدوار من باشی

از آن عقيق که خونين دلم زعشوه او       اگر نکنم گله ای غمگسار من باشی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳ توسط عقیق

چشمان کبوتر پر ز غمگنانه هاست...

                             بغضی در نگاهش شکست...

                                                                     بال گشود...

                                                                                         پر کشيد.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۳ توسط عقیق
    


خدايا!

 
به من آرامش ده ،

 تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم .

 

دليري ده ،

تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم .

 

بينشي ده ،

 تا تفاوت اين دو را بدانم .

 

 مرا فهم ده ،

 تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.

                                                                                   (خليل جبران)




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۳ توسط عقیق
    


 سلام همسايه آسمونی!

باده در جوشش گدای جوش ماست      چرخ در گردش اسير هوش ماست

باده از ما مست شد، نی ما از او      قالب از ما هست شد،نی ما از او

توان ندارم که بی نام تو بيآغازم.

دلارام!

بالا بلند!

قوس ابروان کمانت قاب قوسين...هوای چشمانت خواب مهتابی ياسها را بر آشفته،

ديگر اين دل تاب غمزه های مژگانت راندارد،آی..چه ميگويم! مگر آن غمزه های عاشق کش را به رويا ببينم.

در خواب و رويا صدای گامهای استوارت به گوش ميرسد،چيزی در سينه ميتپد،تاب ماندن ندارد.

انگار از اضطراب لحظه ای ديگر به ملکوت خواهد پيوست،جان خواهد داد...و اما باز هم نيامدی...نيامدی.

اگر چه مملو گناهم...با دلم چه ميکنی< با پرنده کوچکی که جز در هوای عاشقی توپرواز

نخواهد کرد و جز سودای عشق تو در نخواهد پروراند..

آی نازنين !

آی مه جبين!

با دلم چه خواهی کرد؟

با لب دمساز خو گر جفتمی    همچو نی من گفتنيها گفتمی

هرکه او از همزبانی شد جدا       بينوا شد،گرچه دارد صد نوا

*******

دلتنگت بودم،صادقانه ميگويم...انديشه ات دمی مراآسوده نميگذارد...هنوز نميدانم!

آنچنان غريبانه ات بر عمق جانم نشست که آه چون تيغی سينه جان را دريد...

درانديشه چشمان غمبارت،بی ريا اشکها جاری شد...نغمه ای آرام ميگويد:

«اندکی صبر سحر نزديک است»

اين هراز چم راه را بايد طی کرد،به کجا خواهيم رسيد نميدانم;..نميدانم چه را بايد بدانم!

صدايی آشنا و دلنشين امّا غوغايی نهفته در تمامی اندام کلامش...نه...تنها نسيت!

دو دهان داريم گويا همچو نی     يک دهان پنهانست در لبهای وی

يکدهان نالان شده سوی شما           های هويی فکنده در ســـما

ليک داند، هر که او را منظر است          کاين دهان اين سريهم، زان سر است

دمدمه اين نای از دمهای اوست      های و هوی روح از هيهای اوست

محرم اين هوش ،جز بی هوش نيست       مرزبان را مشتری جز گوش نيست

فوجی ازحمايت ياريِ ياورم همراه توست..او تو را همراه است ،همواره..دل آشفته و غمگين يعنی

دلی آگاه و درد شناس..در درونت نظری بيفکن... در ميان سينه ات که روزی آماج...

... بود...هنوز ميتپد..آرام..آرام..دمی گوش کن.. .. .. با تو حرفها دارد!!! تو زبانش را بهتر

از هر کسی ميفهمی،کودک دل تنها با مام درون  سخن ميگويد...

ميگويد:من باتوام هميشه،در هر گام،در هرنفس،در هر نگاه،در هر سخن و در تعبير

واژخ خای سخت دلتنگی!

******

هم زبانی نيست،در ميان قربا بيگانه ام،امّا شادی کو دکی که سوار بر تکّه چوبی پرواز

ميکند...لرزش دستان پيری که درخواست مهر دارد،چشمان نمناک پير مردی که از جوانی رفته و

عشق در خاک خفته اش به زيبايی ميگويد، نگاه پر مهر و بی توقع فروشنده که مطاع

خريداری شده را به دستت مسدهد، سلامی که رهگذر تقديمت ميکند و دستی که از

صفای دلش برايت تکان ميدهد،تبسم همسايه ام که هر روز صبح مرا ياد آور ميشود که زنده ام...اينان

همه خويشاوندان بی ادعا و بی توقع منند که تنها لبخندی از من ميستانند و تنفسی عميق

و پر از انرژی را نصيبم ميکنند...برای زنده ماندن همين بهانه کافيست...من هر روز به شما لبخند خواهم زد

پنجره ها را بگشاييد!

***

روزها گر رفت گو رو باک نيـــست       تو بمان ،ای انکه جز تو پاک نيست

هر که جز ماهی،ز آبش سير شد       هر که بی روزيست،روزش دير شد

در نيابد حال پخــــــــــــته هيچ خام       پس سخن کوتـــــــــاه بايد والسلام




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۳ توسط عقیق

هنوز پای بر پاشنه در اين خانه مگذاردی،انگار صد سال است که رفته ای...زلفکت را به کناری بزن، تابی ده، بگذار آفتاب رخت بر دل زمستانيم بتابد...آخر نازنين،رحمی و مروتی...گوشه جشمی نيز به زير پايت بيفکن...اينجا دلی بر خاک پايت افتاده!!!

نگارا گرچه بايد لايق  عاشقيِ ليلی  بود،اما چه کنم که بی اجازت مجنون کويت شدم!

امان از دل مجنون آواره!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪

پسرک يه کلاهی کِپی، کج رو سرش گذاشته بود،خودشو تو اينه بر انداز ميکرد...اگر روش ميشد قربون صدقه خودشم ميرفت!

پسرک پرسيد :چه جوری شدم؟ بهم مياد؟

نگاهش ميکرد...چقدر زود بزرگ شده بود! انگار همين ديروز بود زبونش ميگرفت و همه جيز و چپکی ميگفت، يه بار گفته بود: برين از اين بوس های الاغ بها دار برام بخرين شايد خوش مزه باشه! (بورس اوراق بها دار)ديگه شده بود جک روز.....

پسرک پرسيد:ببين حالا،گفتم بهم مياد؟

گفت: آره شدی مثل سر بازای روسی،خفن!!!جان من،تن ادمی شريف است به جان ادميت.....

پسرک ــ :اه بابا نميشه يک کلام با تو حرف زد،خوب مخلص کلام بگو خوشتیپيم ديگه ;)

رفت تو فکر...کاش هميشه دلخوشيها به همين کوچيکی باشه واظهار نظر به همين سادگی!

 گفت :آره بشر خوشتیپ شدی بپا چشم نخوری،نخوری زمين...يهو ندزدنت:)))

ودر درون خود ميگفت:هنوزدلخوشيهاش ساده و بچه گونس اما .......و هيهات از ......

با صدای بسته شدن در،دوباره رفت به اون دورهاااااااااا و با دنبال سايهءای از خودش!

مي لعل مذابست و صراحي کان است

 

جسم است پياله و شرابش جان است

 

آن جام بلورين که ز مي خندان اســــت

 

اشکي است که خون دل درو پنهان است

٪٪٪٪٪٪٪٪

من خسی بی سرو پايم که به سيل افتادم

او که ميرفت مرا هم به دل دريــــــــــــــــا برد

٪٪٪

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام همسايهءآسمونی!

ای نسيم سحر آرامگه يار کجاست؟                   

                                       منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست؟

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است              

                                          ما کجاييم و ملامت گر بی کار کجاست؟

ساقی ومطرب و می،جمله مهياست                  

                                       ولی عيش،بی يار مهيا نشود يار کجاست؟

 

امروز جمعه است،روزی که هويت دل آشکار ميگردد و داستان شيدايی ها اززبان

چکاوک دل سروده ميشود...

امروز ،روزمن است، تا لحظه برزخ دل بر انتظار توچشم بدوزم و بيتابی خود را بسرايم..........

ای همه آرزويم!

اگر  پستی من ومرداب وجود نيلوفر جان را سوزاند،اگر سر سختی و پافشاريم در گناه ،ذکر نيمه شبم را خاموش کرد،اگر ديدن روی ابليس درون ،نظرگاهم را کور گرداند تا جمال تو را در آينه دل نبينم...اما هنوز عشق تو پروانه وجودم را سوی گلزار انتظارت رهنمايی ميکند..........

الفاظ از بند وجودم کنده ميشود...نازنين...زبان ندبه را میپسندی،به من ندبه بياموز که بيقراريم را تسکين دهم...تا فرياد کنم ...خلايق، شوريده و لولی وش مه رويی هستم که خورشيد ديار شما تاب رخساره اش را نخواهد داشت و دردم با ديدن بارقه ازنور وجود يار من افول خواهد کرد.....

نازنين ،در ديار ديگر خورشيد به غروب رفت و بانگ اذانش از فرسنگها دور به گوش ميرسد...سعادتيست که روزم را با غروب سرزمينم ميآغازم و هنوز در گرد من عطر جمعه جاريست............و هنوز اميد امدنت در من چون نور فجر آرام و آبی..................

دردم از يارست ودرمان نيز هم...بگذار اين درد انبوه و ريشه درا در من ِ من پايدار بماند که تنها سرمايه ام درديست که دست شفا بخش تو ان را از وجودم خواهد ستاند.

اللهم و صل على ولى امرك القائم المؤمل و العدل المنتظر. و حفه بملائكتك المقربين، و ايده بروح القدس، يا رب العالمين. اللهم اجعله الداعى الى كتابك، والقائم بدينك، استخلفه فى الارض كما استخلفت الذين من قبله مكّن له دينه الذى ارتضيته، ابدله من بعد خوفه امنا، يعبدك لا يشرك بك شیئا...

..................................................................................................

«شكوه ظهور تو هنوز پرچم توفيق بر نيفراشته است و خورشيد جمالت هنوز ديباى زرين خود را بر زمستان جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار در شب هاى غيبت ‏سوسو زنان چراغ دل هاى ماست.

نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حديث تو ندبه آدينه‏ها. ديگر از خشم روزگار به مادر نمى‏گريزم و در نامهرباني هاى دوران، پدر را فرياد نمى‏كشم؛ ديگر رنج ‏خار مرا به رنگ گل نمى‏كشاند؛ ديگر باغ خيالم آبستن غنچه‏هاى آرزو نيستند؛ ديگر هر كسى را محرم گريستن هاى كودكانه‏ام نمى‏كنم.

حكايت‏ حضور، براى من ‏يادآور صبحى است كه از خواب سياهى برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من هميشه سرماى غم را ميان گرمى دست هاى پدرم گم مى‏كردم. كاشكى كلمات من  بى ‏صدا بودند؛ كاشكى نوشتن نمى‏دانستم و فقط  با تو حرف مى‏زدم؛ كاشكى تيغ غيرت، عروس نام تو را از ميان لشكر نامحرمان الفاظ  باز مى‏گرفت و در سراپرده  دل مى‏نشاند؛ كاشكى دلدادگان تو مرا هم با خود مى‏بردند؛ كاشكى من جز هجر و وصال، غم و شادى نداشتم!

مى‏گويند: چشم هايى هست كه تو را مى‏بينند؛ دل هايى هست كه تو را مى‏پرستند؛ پاهايى هست كه با ياد تو دست افشان‏اند؛ دست هايى هست كه بر مهر تو پاى مى‏فشارند.

من اگر مشتى گناه و شقاوتم، دلم را چه مى‏كنى؟

با سينه‏ام كه شرحه شرحه فراق است چه خواهى كرد؟

 تنها آرزويى كه منت‏ پذير آنم، خاموشى هر صدايى جز نداي « يا مهدى‏» است.»

                                                                   « ندبه های دلتنگي»

..................................................................................................

جمعه،۱۳/۹

سلام مهربانم

دل بی قرار امان نوشتن را ميگيرد...نوشتن توانی مضاعف ميطلبد.

خواستم بگويم :

نازنينم ،جمعه ديگر در بوستان روزگار روييد....

باز هم اميدديدنت در من يگانه اميد است......

تو صدايم را ميشنوی،نجوايم و صدای سکوتم را....

 

 

?"Isn't something missing"

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ آذر ۱۳۸۳ توسط عقیق

س ل ا م..ه م س ا ی ه ..آ س م و ن ی..

امروز چه روزيست؟

 روز بيهوده گی و کسالت....

دفترم کجاست ؟ ميخواهم نقش دلم را بر روی صفحه سپيدش بياورم ...وای ..چه سياه خواهد شد!!!

مرا درياب نازنين! مگذار محو ديوار ابديت شوم...بهانه ای ميخواهم برای حرکت....بوی کاغذ ،مداد، مرکب ...قلم...رنگ....و بی رنگی.

من گم شدم...مرا گم کردند...ما گم  شديم...تو ،او،ما، شما ،ايشان...گم شديم! 

استاد نظام کجايي؟ دلم برای مهربانيت تنگ است... قلم رابر دار...چرخش نی بر روی کاغذی براق....مينگاری ...انچه فرسايد تو را دلبستگی است ....صدای لمس تن کاغذ...صدای دلنشينيست ... برای حرفهای پر مغز و نعزش ...تجربيات و خاطراتش ...دلم برای در و ديوار انجمن دزاشيب تنگ شده.. برای بلوط بزرگ و پير جلوی ساختمان اصلی.. دلم ميخواست برم با باغبونش يک دل سير گپ بزنم..آخه اون گلهارو ميفهميد...سبزه هارو حس ميکرد..با معرفت اونارو ابياری ميکرد...چه صفا و صداقتی..ميگفت قبلا تو وزارت....کار ميکرده يادم نيست اونجام باغبان بوده يا سياست بان گلهای کاغذی!

 دلم برای کوچه هايی که بوی خاک ميداد...برای درختای تنومند...و سايه های پايدارشون...دلم برای همه چيز و همه کس تنگ شده..

دلم برای خودم تنگ شده،راستی کسی از من خبری نداره؟

 !راستی هنوز گل نرگس تو بازار نيومده؟ همون نرگس های کوچولو دلربا،که دست دوره گردای سر چهاراه ها بهت ميخندند....باورت ميشه نازنين چشمامو ميبندم .... يه نفس عميق...پر ميشم از عطر نرگس...

 

زندگی را بايد باور کرد همانگونه که هست!

دلم رميده لولی وشی است شـــــورانگيز        دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميــــــــــــــز
فدای پیرهن چاک ماهـــــــــــــــــــرویان باد          هزار جامه تقوی و خرقه پرهيـــــــــــــــــــز
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نیست           تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page