بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

چو رسی به طور سينا ارنـــــــی مگو و بگذر

تو صدای دوست بشنو،چه تری چه لن ترانی

آرام جان اجازه هست که چنين خطابت کنم؟

روی  حرف زدنم نيست ...دلم خيلی تاريک شده.. کار ما از لن ترانی هم گذشته ....انگار نه انگار که از مهمونی روشنايی اومده!

هر روز هر جمعه به يادتو....اما..ميدونم گره کارم کجاست..کمکم کن...در پوسته ضخيم خودم کز کردم....خو کرده قفس را ميل رها شدن نيست...

وقتی از هر گوشه دنيا ناله ای بر آسمان بلنده و قتی حق شده حرف ،بازيچه دست بچه ها...ميگن حق گرفتنی نه دادنی..ولی کو؟ دست گيرنده حق وبال گردنشه!!!

چگونه ميشود تاب آورد ضجه کودکان بيگناه را در زير چکمه های ستم؟ چگونه ؟ قرياد يا للمسلمين بر پاست....

اگر بشود در يک کلام احساس را در کوچه های بيداری روانه خانه دل کرد تو چه خواهی گفت؟ هم اکنون درد را تقسيم ميکنند،سهم تو از اين درد چند پيمانه است.؟

مولا !هر چی ميگذره اين حلقه تنگتر و زندگی نفسگير تر ميشه...ای خدا دلم تنگ اومده...                                           

من غلام قمـــــــرم غير قمر هيــــــــچ مگو

پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو

 

سخن رنـــــــج مگو جز سخن گنــــــج مگو

ور از اين بيخبری رنــــج مبر هيـــــــــچ مگو

 

دوش ديوانه شدم،عشــــــق مرا ديد بگفت:

آمدم نعره مزن ،جامه مدر هيـــــــــــچ مگو

 

گفتم: ای عشق من از چيز دگر ميــــترسم

گفت:آن چيز دگر نيست دگر هيــــــــــچ مگو

 

من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو

 

 

گفتم: اي دل چه مه است اين، دل اشارت مي كرد

که نه اندازه توست اين بــــــــگذر هيــــــــــــچ مگو

 

گفتم: اين روي فرشته است عجب يا بشر است

گفت: اين غير فرشته است و بشر هيــــچ مگو

 

گفتم: اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد

گفت :مي باش چنين زير و زبر هيــــــچ مگو

 

اي نشسته تو درين خانه پرنقش خيال

خيز ازين خانه برورخت ببر هيــــــــــــچ مگو

 

گفتم: اي دل پدري كن كه نه اين وصف خداست

گفت:اين هست و لی جان پدر هيـــــــــــــچ مگو

 

در انتظار تو ام شايد از در برون آيی و عالمی را به بدر وصال رويت مدهوش کنی.

 

 الهم ارنی طلعت الرشيده و قرة الحميده.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام ياور مهربان!

زمستانی ديگر بر صفحه دنيا نقش گرفت ،فصلی ياد آور رستاخيز عظيم ..خاموشی وسکون آتشی به زير خاکستر.....

دانه های سپيد برف تک تک و پراکنده به زمين دلم مينشيند؛هيهات که زمستان و برف ياد آور يادواره توست و زمستان اينجا چه طولانيست.............

عابران تند و باشتاب از ميان مه غليظ ريخته بر کوچه ميگريزند...وپناهی ميجويند ،انگار بدنبال آفتاب پای بر کوچه نهادند....

راستی ديگر اثری از ان ديوار ها که صدای گامهای تو را انعکاس ميداد نيست:ميدانی صباحی پيش باز از ان کوچه گذشتم و به ياد مشيری و شعر کوچه در دل گريستم..

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

هم تن چشم شدم خيره بدنبال تو گشتم!!!

زمين کوچه ديگر به انتظار قدومت بیتابی نميکنند .....صدايی از ديوار بر ميخيزد:

نانای ...

جنوبی کپر نشين ............................................................

کاکلی آشفته روزهای دور!

ان تير چراغ برق هنوز کمر خميده از درد روزگار باقيست..يادت می آيد...هنوز هاله قامتت در ميان مه و برف از کنارم عبور ميکند و پاهايم از فرط سرما بی حس ميگردد.......در حالی که تاوان حادثه را از دلم ميستانند!!!!

 به او بگو که تو نيز چون او در غربت اسيری و مهمان کوچه های برفی ديگری گرديدی....با فرسنگها فاصله....

کاش برف نبارد...نبارد.......نبارد...

 
.....




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق

تا کی گريزی از اجـــــل،از ارغوان و ارغــنون

نک کش کشـــــانت ميبرند،انا اليه راجــعون

اين آن من آن آن من،ای هر منت هفتاد من

اينک کَهی از تـــــــو فزون،انا اليه راجـــعون

کودکم،کودک دلم!

زندگی قماريست،قماری عاشقانه...اگر بدان دل ببندی و شريک بازيش شوی،

خواهی باخت و رسوايت خواهد کرد......

                                                     ................

                                                                     ..............!

طعم تلخ نگاهت کامم را گس و بی مزه ميکند...نفرتی که از چشمانت فوران ميکند،چون تير زهر آگين بر جان مينشيند،نه از ان که تو نشانه گر خوبی هستی،از آن که من تقسير نگاه را خوب ميدانم !..راه برايم باز ميکنی....راهی که سالهاست پيموده ام و برايم واضح و آشناست و پيچ و خمش را نيک آموخته ام...وای بر تو...من بلد اين راهم!

تو در خشم خود و من در تصور خويش،مشتت حديث تاکيد بر گفتارت خود نمايی ميکند؛اما اگر توان گشودنش را داشنی به تو نشان ميدادم که خالی و پوچ است؛ تنها يک کف دست مسطح و بدون فراز و نشيب،روزگاری مشتها معنی دار بود ،ان روزها که به نشانه اعتراض به پيچ و تاب در رقص بود، جانها را قابليتی افزونتر بود!

ديگر زمانی برای دل آزردگی و دل نازکی نيست و شايد هيچ گاه نبوده ؛وقت کندن ريشه از خاک باغچه است.تنها به باغچهءکوچک و گل های محمدی آن ميا نديشم....دو شاخه گل محمدی قيمتی افزون تر از دنيا داشت و چه آسان و بی مقدار و بی ادراک آنرا از شاخه چيدی!و چه خوش خيال بودم که به ادراکت اعتماد کردم،می انگاشتم منزلتشان را يافتی!

احساس های نخ نما شده و ابکی،ادراک دروغی محض و عادتی سطحی...سرد و سخت...به گمانم نميدانی ،هميشه از پشت سرت نگاهت را ميخواندم ،ولی انشاء دلت نمره قبولی نياورد و من در حسرت نگارش چند سطر با محتوا به خواب کسالت بار روزانه روی آوردم!

حال من ماندم و اين باغچه معطر،عطر اين گوشه ای از بهشت مدهوشم کرده و زنجير پايم گرديده...تو با غبان خوبی نبودی نخواهی بود،با زهر آب زندگی تک درخت استوار را از ريشه خشکاندی،ديکر اثری از ان گستره سبز باقی نيست!

دو شاخه گلم را از تو باز خواهم ستاند،اگر چه خارشان دستانم را به خون خواهد کشيد...!!!!

٪٪٪٪٪٪٪٪

ندايت دادم:

 بيا بيا من ستاره ها را در نور روز نيز ميبينم!!!!

نيست رنگی که بگويد بامن،اندکی صبر سحر نزديک است.!

بـه  جان  خواجه  و  حق قديم و عهد درست

کـه  مونـس دم صبحم  دعاي  دولت  توست

سرشـک  مـن  که  ز  طوفان  نوح  دست  برد

ز  لوح  سينه نيارست نقش مهر تو شسـت

بکـن   معامـلـه‌اي   وين   دل   شکسته   بخر

کـه  با شکستگي  ارزد  به صد هزار درست

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق

به اذن تو

با که گويم غم دل،جزتو که غمخوار منی....

دل نبندم به کسی،روی نيارم به دری...

تاتو رويای منی!

گفتی که با يارانت همنشين گرديم،با يکدگر تو را بخوانيم امّا بی قراری در تنهايی ...امّايی ندارد! و طاقت از کف رفتن...

تنها،تو را ميخوانم ،بايد کليد را يافت بايد لب گشود و تو را آواز داد...چگونه  رمز گشايی ميشود دل تاريک؟

چگونه ميهمانيم من ؟!که ميزبانم روی زمن تابيده!

يا عدتی عند شدتی،با رجايی عند مصيبتی،يا مونس عند وحشتی،يا صاحبی عند غربتی.......

..............

« يا مُستآثِرَِ »

وقتی که چشمام ،روی هم بسته ميشه

وقتی دلم، از زمونه خسته ميشه

چشمامو دريا ميکنم

عقده هامو وا ميکنم

ياد قديما ميکنم

...................

۵۵۵۵۵۵۵

...................

دلی که مست خرابه در التهابِ

ميون شعلهء محبت دراضطرابِ

کام دلش،تشنهء يک جام شرابِ

قصه محبوبش همينه

تو خواب روياهاش ميبينه

يکی بود يکی نبود زير اين چرخ کبود...

.................................................

به ان تک درختی ميمانم که در باد و طوفان ،در ذل گرما و در فصل انجماد ، استوار ايستاد ،

اما به نگاهی و آهی شکست.....ريشه ام در خاک ،دست بسوی افلاک،زمستان را به انتظار نشسته ام،آيا بهاری در پيش خواهد بود؟

زمستانِ دلم آتشین است!

آهی و راهی

صدای حزينت در ميان ضجه های مرغان مرثيه خوان گم ميشود؛

اشک امانت نميدهد،غريبانه ميخوانيش،اين صدای تو نيست که گوش جان را مينوازد؛

صدا ،صدای عشق است،

صدای پرنده ای بريده از قفس وجود؛

صدای خلوت، سکوت شبانه،اين صدا نيست، شعله ايست،

شراره پر فروغ هدايت است ،که تا انتهای دوردستترين زاويه جان را ميسوزاند.

فانوسی آويخته بر راهم زگم راهی رهائيم بخش.

گويند ديدگان به سجده گاه بودوزيد او را بخوانيد؛

چه شود که نامت که جاری ميگردد ،سرگشته ای از درون روی را به سوی آسمان ميکشد.

ای يار تو را ميخوانم،بهترين ياور ،ای بهترين گشاينده ،به درگاه کبريائیت پناهم ده

مرا از خود برهان

مرا درياب

درياب!

........

خداوندا ، به من توفيق تلاش در شكست ،‌صبر در نااميدي ،‌رفتن بي همراه ،‌جهاد بي سلاح ،‌كار بي پاداش،‌فداكاري در سكوت ،‌دين در دنيا، مذهب بي عوام ،‌عظمت بي نام ، خدمت بي نام ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود،‌گستاخي بي خامي ،مناعت بي غرور، عشق بي هوس، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن ،‌بي آنكه دوست بداند، روزي كن .خدايا به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ ، بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگي خويش ،‌سوگوار نباشم .

«دکترشريعتي»

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق

...

ما هيچ،ما نگاه!

...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام بر محراب عشقت يا علی!

بسم الله الرحمن الرحيم

انا انزلناه في ليلة القدر* ........................................ سلام هي حتي مطلع الفجر *

***     ***   ***   ***    ***

 از امام باقرعليه السلام سوال شد: آيا شما مي دانيد شب قدر کدام شب است؟ فرمود: کيف لا نعرف و الملائکة تطوف بنا فيها:

«« چگونه نمي دانيم در حالي که فرشتگان در آن شب در گِرد ما دور مي زنند. »»

در داستان حضرت ابراهيم آمده است :که چند نفر از فرشتگان الهي نزد او آمدند و بشارت تولد فرزند براي او آوردند و بر او سلام کردند (هود/ 69) مي گويند لذتي که ابراهيم از سلام اين فرشتگان برد با تمام دنيا برابري نداشت، اکنون بايد فکر کرد که وقتي گروه گروه فرشتگان در شب قدر نازل مي شوند و بر مومنان سلام مي کنند چه لذت و لطف و برکتي دارد؟

وقتي ابراهيم را در آتش نمرودي افکندند فرشتگان آمدند و بر او سلام کردند و آتش بر او گلستان شد، آيا آتش دوزخ به برکت سلام فرشتگان بر مومنان در شب قدر « برد » و « سلام » نمي شود؟

 

*****                      *****            *****          *****                    *****

مولای من !

ذکرنام تو هستی و شرافت من است؛

هيبت و عظمت نامت زبانم را بسته....

هزار و يک ذکر نام تو....................!!!! 

ياعلی!

يا علی!

يا علی!

يا علی!

يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی يا علی




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق

به يا دکبوتران پران گرد تربتت،به ياد تمام غربت و مظلوميتت ،به ياد تشت خون.. پيکر نيزه بارانت.......

گويند کرامتت زياد ه از تصور است...مولا ی من...نظری و عنايتی را طالبم...آيا ميشود؟

کرامت شما افزون تر از حقارت من است...ادرکنی يا مولا...روز جمعه و دستی بر استانت در طلب و آقايی تو....

مظلوميت و آن....او را به يادم مياورد....آقای من!...عطا کن آنچه ميدانی......................

ميلاد کريم اهل بيت بر مولای خيمه نشين يگانه ذخيره الهی مبارک!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page