بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام همسايهء.....

آرام دل!

اين شب به صبح خواهد پيوست و صبح به غروبی تلخ ،

بدون هيچ اثری از ديدار و باز شبی ديگر و باز بيداری در اوج خواب،

مگر در خواب ببينمت،نه نازنين انگار در خواب هم نميشود بايد چشمها راببندم و

در رويای خود تو را تجسم کنم...باز هم همان آوای آسمانی پروازم ميدهد..سه تار.

ميگفت: در اينجا به تو نزديکترم،راست ميگفت!!

اما يک امايی دارد اين بودن و نزديکی.....نازنين ميدانی به دنبال بهانه ای برای يافتنت هستم،

شايد بايد ابروداری را واسطه ديدار قرار دهم...باشد غمزهای تو رانيز بايد طالب بود ؛

نازنين، نازنين مگر چه ميشود که گوشه چشمی نظری... آی.. آی دل پر درد را تنها تو

مرحمی...آخه ...هميشه بايد رنجی برد تا نصيبی داشت؟

اين بار ديگری زبان گوشوده...برايم از تو ميگويد...ميگريد..ميگريد..ميبارد ميبارد...نازنين من هيچ

چون من تمام شد...او را درياب ،او را درياب..درياب...درياب!!!

چگونه بايد بود؟

آرام جان!

کاش مرا در بعدی ديگر،به سلاخی گمانه زنی ميکشاندی...برگه های امتحان را همچنان در چنگم ميفشارم...

بيا و منت نه و ما را نيز مددی کن!

تنها ميدانم که تو آخرين چاره ای و جواب چرا های من!

چون تخته پاره ای در ميان اقيانوس پر تلاطم بی نصيبيت ،حيرانم!

 و اين حيرانی گواراترين نصيب دلم است.

اين روز نيز محکوم به فنا شد ،وقتی عطر تو در کوچه نپيچد بگذار دنيا فدا شود.

بگذار نباشد هرچه هست،بگذار چون آوار تمام غمهای دنيا بر سرم فرودآيد.

بگذار بمانم تا روز ديارت...ريرا حلاوت ديدارت تنها طعم خوشايند زندگيست!

  بسيار دلتنگم!

***

«الهم عجل لوليک الفرج»

***

###*###*###*###*###*###*###*###*###*###*###*###*###

شبي  آرام  چون  دريا  بي جنبش

 سكون  ساكت  سنگين  سرد  شب

 مرا در قعر  اين گرداب  بي پاياب  مي گيرد

 دو چشم  خسته ام  را خواب  مي گيرد

 من  اما  ديگر  از هر  خواب بيزارم

 حرامم  باد خواب  و  راحت  و شادي

 حرامم  باد آسايش

 من  امشب  باز بيدارم

ميان خواب و بيداري

 سمند  خاطراتم  پاي  مي كوبد

  به سوي  روزگاركودكي

  دوران  شور و شادمانيها

 خوشا آن  روزگار  كامرانيها

 به چشمم  نقش  مي بندد

  زماني  دور  همچون  هاله  ابهام  ناپيدا

  در آن  رويا

 به چشم  خويش  ديدم  كودكي  آسوده  در بستر

 منم  آن  كودك  آرام

تهي  دل از  غم   ايام

  ز مهر  افكنده  سايه  بر  سر  من  مام

 در ان  دوران 

نه دل پر كين

  نه من غمگين

 نه شهر  اين گونه  دشمنكام

  دريغ  از كودكي

 آن دوره آرامش  و شادي

 دريغ  از روزگار خوب آزادي

 سر آمد   روزگار  كودكي  اينك دراين  دوران  دراين  وادي

 نه ديگر مام

 نه شهر آرام

 دگر  هر آشنا  بيگانه  شد  با آشناي  خويش

 و من  بي مام  تنها مانده در دشواري  ايام

  تو  اما مادر  من  مادرناكام

 دلت  خرم  روانت  شاد 

كه من  دست  نيازي  سوي  كس   هرگز  نخواهم برد 

 و جز  روح تو  اين  روح  ز بند آزاد

مراديگر پناهي  نيست  ديگر تكيه گاهي نيست

نبودم  اين چنين  تنها

 و مادر،در دل شب

 برايم  داستان  مي گفت

 برايم  داستان  از روزگار  باستان  مي گفت

 و من  خاموش

  سراپا  گوش

 و با چشمان  خواب آلود  در پيكار

  نگه بيدار  و گوش  جان  بر آن  گفتار

  در آن  شب مادر  من داستان كاوه  را  مي گفت

  در آن  شب  داستان  كاوه  آن  آهنگر  آزاده  را  مي گفت

(زنده ياد حميد مصدق)




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق
   جمعه


...همينطور داره ميگه...بزار بگه،از بس حرف نزده همه دلمه شده روی دلش ...درد داره...درد...

چقدر طول کشيد تا زبون باز کرد..هر چی طرفند و حيله...فايده ای نداشت...حالا ديگه لبريز شده ،لبريز...

همينطور ميگه منم بگوشم...اما هر چی پيش ميره دلم مچاله تر ميشه.....يهو نگام ميکنه ميگه:هی کجايی؟؟؟

گفتم:همين جا....اما دروغ گفتم...دوباره داشتم  ميددمش که با مشقت....نفسم بالا نمياد....

 تک مضراب ميزد: چشم عسلی دروت زياد شده!راستی به چه رنگی ميگن عسلی؟

گفتم: اوم.....عسل کوهستان يه رنگه،عسل دشت يه رنگ ديگه تازه عسل بهاره هم

داريم..همشون عسل هستن با رنگای متفاوت...

چشمهاش پر غمه...ا خدا...تمام او غم رو ميشه با يک نگاه از چشماش دزديد... و

کاش ميشد بر کاغذی دردرا نوشت و بعد با پاک کن اونو  پاک کرد!!!!!!!!!!

 

دلم میترکه وقتی ميبينمش........در اين راه تنها فنا شدن است وبس!!!!

شنيده ام که عزم سفر ميکنی مکن

دزديده سوی غير نظر ميکنی مکن

روی من از فراق چو زر ميکنی مکن

قصد خسوف قرص قمر ميکنی مکن




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ آبان ۱۳۸۳ توسط عقیق

ای صاحب من،...آسمانی ترين آسمانی!!

حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد             بنمود جمـــــــــال و عاشق زارم کرد

من خفته بودم به ناز در کتم عدم             حسن تو به دست خويش بيدارم کرد

#*#*#*#*#

 

پرودگارا!

به در گاه تو پناه می آورم وتو نيز پناهم بخش تا موجودی آزمند و خويشتن دوست نباشم .

مگذار که صولت خشم،حصار بردباری مرا در هم شکنند و حمله حسد،مناعت فطرت

مرا به خفّت و مذلّت فروکشاند.

پروردگارا!

از خصلت طمع که دنائت آورد و آبرو ببرد؛از بدخويی که دل دوستان بشکند و به

دشمنان نشاط ونيروبخشد؛از لجاج شهوت که همّت های بلند را پست سازد و پرده

 عفاف و عصمت را چاک زند،به درگاه تو پناه می آورم.

پروردگارا!

از حميّت های جاهلانه و عصبيّت های نا بهنجار که حرمت انسانيّت پاس ندارد و به

حريم اجتماع پای تعدّی و تجاوزبگذارد،به ذات اقدس تو پناه می برم.

پرودگارا!

روا مدار که سر به دنبال هوس بگذارم و در ظلمات جهل وضلال،از چراغ هدايت به دور

افتم . بيغوله را از شاهراه باز نشناسم.

روا مدار که به خواب غفلت فرو افتم وکيفر غفلت خويش ببينم.

روا مدار که به خاطر هوس خويش پای بطلان بر عنوان حق گذارم و باطل را برحق برگزينم.

 روا مدارکه طاعت اندک خويش رابسيار بينم وبه خويشتن ببالم وگردن استکبار و افتخار بر فرازم

وبه کيفراين خود بينی و خود پرستی از ادراک فضايل و مکارم فرومانم.

به تو پناه ميبرم و از تو ميخواهم که مرا پناه دهی وآتش نخوت و غرور به خرمن اعمال در نيندازی.

پروردگارا!

به در گاه تو پناه ميبرم از اين که ظالمی را در مظالم کردارش بستايم يا بدو در کردار نابهنجارش

پشتيبانی و کمک کنم.

به تو پناه ميبرم که مظلومی را در چنگال ستمکازان وا بگذارم وتا آن جا که قدرت وقوّت دارم،

از حمايتش مضايقت کنم.

به تو پناه ميبرم که به حقّ خويش اکتفا نکنم واز حدّخويش پای به دربرم و آن چه را شايستهء من

نيست ،تمنّا بدارم.

پروردگارا!

به تو پناه ميبرم که از آنچه نميدانم سخن بگويم و راه جويان را هم چون خويشتن در

تيه گمراهی وضلالت سرگردان سازم.

خدايا

،به درگاه تو پناه می آوریم که هم چون فرو مايگان از کار و کردار خويش راضی باشيم ودر برابر

ديگران،گردن کشانه لب به سخن بگشاييم.

الهی!

روامدار که پنهان ما از پيدای ما نا ستوده تر باشد ودر ورای صورت آراسته ما سيرتی زشت و

ناهموار نهفته باشد.

آن چنان کن که قدر نعمت بدانيم .شکر نعمت بجای آريم؛

يا الرحم الراحمين  ،  يا الرحم الراحمين ، يا الرحم الراحمين  

«فرازی از صحيفه سجاديه»

التماس دعا       




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۳ توسط عقیق

برای بدست آوردن فردا،بايد ديروز و امروز را نيک شناسايی کنی...

در خلاء پرواز ممکن نيست!

########

عشق او بــــــــــــــاز آوردم به بند            کوشش بسيـــــــــار نامد سودمند

عشق،دريـــــــــــايی کرانه نا پديد            کی توان کردن شـــنا ای هوشمند

عشق را خواهی که تا پايان بری            بس که بپســـــــــنديد بايد نا پسند

زشت بايد ديـــــــد و انگاريد خوب             زهر بايد خــــــــــــورد و انگاريد قند

توسنــــی کردم، ندانستم همی             کز کشيدن تنـــــــــگ تر گردد کمند

########


We make a living by what we get, we make a life by what we give.

########




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام همسايهءآسمونی!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

ما را ســــــــفری فتاد ،بی ما

آنجا دل ما گشــــــــــاد بی ما

آن مه که ز ما،نهان همی شد

رخ بر رخ ما نـــــــــــــهاد، بی ما

چون در غم يــــــار جان بداديم

ما را غم او بــــــــــــزاد ،بی ما

ما ييم هميشه مسـت ،بی می

ما ييم هميــــــشه شاد ،بی ما

ما را مکنيد يـــــــــــــــــاد هرگز

ما خود هستيم، يـــــــاد بی ما

بی ما شده ايم، شـــــادگوييم

ای ما هميشه بــــــــــاد، بی ما

درها همه بســـــــــته بود بر ما

بگشـــــــــــــادچو راه، دادبی ما

«شمس»


٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪


I wish I could show you, when you are lonely or in darkness, the astonishing Light of your own Being.


٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

افسانه ايست زندگی......هر چه بدين افسانه بيشتر گوش فرا ميدهی ،بيشتر

شيفته آن ميگردی؛اما ...تنها سرابيست و دامی  برای بدام انداختن گامهای رهرو.

يادت مياييد ،دلت را طلب کردم ؛تا بدانچه بر آن نگاشتی نظری بیفکنم شايد که تاريخ

بودنت جاويد در لوحی محفوظ ماندگار باشد...اما اين دل با من سخن آغاز نميکند.

همچو کودکی چشم به اشارت مادر دارد ؛او بدون اذن تو لب از لب نميگشايد....

اين دل بی تاب است و سينه يل خود را ميطلبد...چه مشوش ميتبد...................

از او میپرسم:تو خود به خواست خويش بدين جا آمدی از چه لب نميگشايی؟؟؟؟

او قفل بر لب دارد........قفل سکوت ...فراموش کردی کليدش را نيز به من بسپاری .

بگذار افسانه ات را روزی روايت کنم،کوير جانهای بيدار تشنه باران سخاوت توست....

همواره در طول تاريخ اسطوره ها ماندگارند و راويان ،نا قلان اين عظمت در طول دوران.

کليد را بدست من بسپار!!!!!!

يا حق
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

الهم ارنی طلعت الرشيده و قرةالحميد.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۳ توسط عقیق

در اين جزيره سرگردانی،آيا راهی برای گريز مانده؟

آی نازنين!

زندگی مسير نامطلوبی برای بودن است....

کاش به درخت و آب وآيينه پيوند ميخورديم....

کاش در آبی دريا

در سبزی جنگل،ميروئيديم..........

 کاش تو را ميشناختم!!!




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۳ توسط عقیق

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۳ توسط عقیق

                                                                  

           بسم الله الرحمن الرحيم      

  به نا نامی تو يگانه معبود،

معبودم  از فراق دوست گويم يا از غيبت او،از آنکه آنقدر بی مقدارم که شرم دارم نام نکويش را بر زبانم جاری گردانم وتنها سيلاب اشک شايد در اين سپيده دمان که آن فخر عالم تاب سر به سجده ات ميسايد تسلای دل گنه کار بی مقدارم شود.

الهی! بعض بی قرار انتظار گريبان عالم را ميفشارد،يعنی تا به کی ای يار مهربان بايد شنيد و ديد و تحمل کرد و اين بغض را فرو خورد؟

الهی! سينه دنيا از کينه ونفرت مالامال است،تا به کی همگان از تو بيگانه شوند وطمع وهرس دنيا پرستی زاغکان، بلبلکان نفمه خوان را زباغ بگريزاند؟

نميدانم!!!!بغض بی قراری ،دلم را بر سخره های سياه دنيا مداری ميکوبد!!!!!

خوشا جامی که مولا در کفم داد     به دستی می به ديگر او دفم داد

خوشـــــا با نام مولا بـــاده خوردن     چو درويشان عاشق جان سپردن

 

ميلاد ابر مرد زمان مهدی موعود(عج)بر شيفتگان راهش مبارک

 

 روز ميلاد بزرگ مردى كه انسانيت، ظهور او را به انتظار نشسته و عدالت ‏براى پاي بوس قدمش لحظه شمارى مى‏كند.

يكى از رسالت هاى مهم «مهدى موعود» عليه‏السلام، احياى قرآن و زنده كردن تعاليم اسلام است زيرا مى‏دانيم آن حضرت هنگامى ظهور خواهد كرد كه از قرآن جز اثرى و از اسلام جز اسمى باقى نماند. ممكن است كسى بگويد مگر اسلام و قرآن مى‏ميرد كه امام زمان عليه‏السلام، آن را زنده مى‏كند؟

آنچه مى‏ميرد حقيقت دين نيست، بلكه غرض آن است كه دين در ميان مردم مى‏ميرد. آرى وقتى كه به دستورات دين در جامعه عمل نشود و قوانين آن پياده نگردد، مى‏توان گفت كه دين در آن جامعه مرده است. چرا كه مردن يك قانون متروك شدن آن است و اين كه امام زمان عليه‏السلام، آن را زنده مى‏كند به اين معنى است كه تعاليم اسلام و قوانين متروكه قرآن را به جريان مى‏اندازد و آن را در جامعه پياده مى‏كند. به عبارت ديگر آنقدر وصله‏ها و بدعت ها به دين بسته مى‏شود كه حقيقت آن زير پرده‏هاى ضخيم اوهام پنهان مى‏گردد و غبار كهنگى بر چهره‏اش مى‏نشيند و آن را فرسوده مى‏سازد. يكى از اقدامات اساسى حضرت ولى امر پيراستن اسلام از اين وصله‏ها، بدعتها، خرافات و تحريف ها و تفسيرهاى نادرست و تلقى‏هاى غلطى است كه به مرور زمان در اسلام پديد آمده و مى‏آيد. بنابراين ايشان اسلام را تجديد بنا مى‏كنند و لباس نو بر قامت آن مى‏پوشانند و گرد فرسودگى و كهنگى را از سيماى آن مى‏زدايند و سنت هاى مرده و فراموش شده را احياء مى‏نمايند و مجموع اين نوسازى‏ آنچنان‏ وسيع ‏و دگرگون‏ كننده خواهد بود كه در برخى از روايات از آن به « دين جديد» تعبير شده است و سپس با پياده كردن تعاليم اسلام در جامعه، فكر دينى را در ميان مردم زنده مى‏كنند و در نتيجه دين مردم زنده مى‏شود و آنها نيز دين را زنده نگه مى‏دارند و بدعت را مى‏ميرانند.

* در روايتى  از امام صادق عليه‏السلام  مى‏خوانيم كه فرمود: « اذا خرج‏ القائم جاء بامر جديد كما دعى رسول‏الله فى بدءالاسلام الى امر جديد» ؛ هنگامى كه قائم ظهور مى‏كند آئين جديدى با خود مى‏آورد، همچنان ‏كه رسول خدا در آغاز اسلام، مردم را به آيين جديد دعوت مى‏كرد.

در روايتى از رسول خدا صلى‏الله  عليه ‏و آله  آمده است كه: « و ان ‏الثانى عشر من ولدى يغيب حتى لا يرى ... ياذن ‏الله تبارك و تعالى له بالخروج فيظهرالاسلام به و يجدد الدين‏» ؛ دوازدهمين فرزندم از نظرها پنهان مى‏گردد و ديده نمى‏شود و زمانى بر پيروان من خواهد آمد كه از اسلام جز نام و نقشى باقى نماند. در اين هنگام خداوند بزرگ به او اجازه مى‏دهد و اسلام را با او آشكار و تجديد مى‏كند.

 

        صدای ســــــم سمـــند سپيـــــده ميآيد 

 يلـــــی که سينــــــه ظلمت دريده ميآيد

گرفته بيــــرق تـــــابان عشـق رابر دوش

کســی که دوش به دوش سپیــده ميآيد

طلوع برکـــه خورشيد تابنــــاک دل است

ستــــــــــــــاره ای که ز آفاق ديده ميآيد

بهار آمــــــــــده با کاروان لالـــــــه به باغ

به دشــــــــت ژاله گل نو دميـــــده ميآيد

به سوی قـــــــــله بی انتهای بيـــــداری

پرنــده ای که به خون پر کشيـــــده ميآيد

در آن کران که بود خون عاشقان جوشان

شهيد عشــــــــــق سر از تن بريده میآيد

به پاسداری آييـــــــــــــن آسمـــــانی ما

گزيده ای که خــــــــــــــدا بر گزيده ميايد.

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام همسايهء آسمونی!

ای پادشه خوبان،داد از غم تنهايی

دل بی تو به جان آمد،وقت است که باز آيی 

#*#*#*#

زمزمه پاييز جاری شده..يادت ميايد نازنين...خزان چشمانت کجايند؟؟ فصل پاييز بهاری

بود زود پا... ميانه آن کوههای پر خم وپيچ...ميدانی کجا را ميگويم!!!در پاييز آمدی و در

 پاييزی ديگر رفتی...هنوز آن تسبيح در دست من است،اما ديگر ذکر تو نميگويد!!!

چه زيبا ميشود عشق را از خاک بر افلاک پيوند داد...اين آن بود که من کردم.....

نگاه از تو بر ميتابم و بر او مينگرم...چه آوای شيرينی دارد آونگ باد...

ای کبود،ای چلچراغ بی همتا، ای قامت نور را تمثيل ستاره در تو..ای بیکران ِ ناپيدا...

..کهکشان را نشانه از تو.....پلک خسته را دمی آرامش ..در گريز در سکوت... بانگ خاموش

تو مراميخواند....ماه مي خندد....،تورا نشان دلم ميدهد...مي آيم از خود از خويش به سوی تو ،

بال ميگشايم و تمام هواسم را در تو شناور ميسازم....تو پيچ وتاب نيلوفر احساس مرا

 در دشت بيکران وجودت پنهان ميکنی و من در کبودی وهم انگيزت غرق ميشوم...

هر چه عميقتر ،شگفت انگيزتر...خوشا به حال برگزيدگان.. در تو آن ديدند که ديوانگی پيشه کردند...

حس خنکی نسيم ،هواسم را از تو ميگيرد...انگار يار را هوس پاسخی ست...صدای شب ..

خنکی نسيم...وهم تاريکی !!!

چرا  سقف آسمان دلم چون سقف اين آشيان اين قدر کوتاه است؟!!!......

ميروم...ميروم و بار ديگر در تو جان ميگيرم....کاش ابرهای حادثه از تو مبارند و 

ماه هميشه خندان بماند.........

Wisdom is the table, not for bread or meat. Wisdom is the light, food for the soul. No nutriment can compare to the nourishment of light. Nothing can nourish the soul but light. Rid yourself of material needs and be set free. Taste the original victual,  the dainty morsel of light.,,,,,,,,,,,N

 
#*#*#*#*#*#




نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳ توسط عقیق

غمــــت در نهان خانه دل نشــيند

به نازی که ليلی به محمل نشيند




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page