بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

هو المجبوب

غلام حلقه به گوش آن رند عافيت پوشم

که از هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است 

 

 {ميلاد سپهسالاران عشق و معرفت مبارک}

 

 

 ای شير مرد يگانه،تو که ای؟ که نام عظیمت لرزه بر اندام می آورد و آتش بر دل مينشاند.شعله نام تو جان ميسوزاند و  در روز ميلادت سيلاب اشک بی داد ميکند؛ای پاينده چو تيغ آفتاب، با وفاترين يار در کيش مهر...کاش عطرت  .......هنوز حيرانم.....

 

والشّمس و ضحيها، والقمر اذاتلها          قمربنی هاشم اومد، بعداز خورشيد زهرا 

 

زندگانى حضرت ابوالفضل(ع) دائرة ‏المعارفى است كه چگونه زيستن و آگاهانه رفتن را به ما مى‏آموزد و فرصت دستيابى به مقام آدميت را هموار مى‏سازد. در اين نوشتار، از رهگذر تربيت عباس(ع)، پرتوى از فروغ معنويت امام على(ع) و جلوه‏اى از روشنى ولايت ام ‏البنين عليها السلام در پرورش فرزند، نصيب انسان مى‏شود و آينه‏ اى از روشنايى فضايل حضرت ابوالفضل (ع) ديدگان آدمى را نورانى مى‏كند.

 

روزى ما دوباره كبوترهايمان

 را پيدا خواهيم كردو .

دست زيبايى را خواهيم گرفت.

 

 هر انسان براى هر انسان برادرى است

روزى كه ديگر در خانه هايشان را نمى بندند

قفل افسانه اى است و قلب

براى زندگى بس...

 

روزى كه معناى هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرين حرف

به دنبال سخن نگردى

 

روزى كه آهنگ هر حرف زندگى است

تا من بخاطر آخرين شعر

رنج جستجوى قافيه نبرم

 

روزى كه هر لب ترانه اى است

تا كمترين سرود بوسه باشد.

 

روزى كه تو بيايى ، براى هميشه بيايى

و مهربانى با زيبايى يكسان شود

روزى كه ما براى كبوترهايمان

دانه بريزيم...

 

و من آن روز را انتظار ميكشم

حتى اگر روزى

كه ديگر

نباشم...

 

احمد شاملو




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳ توسط عقیق
    


  

تقديم ‌به‌‌ گلهای روييده در‌ بوستان‌ شهريور

*****تولّدتون مبارک*****

*********************

نمی‌تونم‌ اسم‌ همه روببرم،امّا‌ برگزيدها رو نميشه‌ نام‌ نبرد.

پس از اول شهريور تا سی و يکم به ترتيب:

محمدعلی...زيبا...پونه...هديه...وحيدِ نازنين(گل ياس)...محمد ...هاش هاش جونم ...حميد

برای‌همگی زندگی با معرفت وسرشار‌ از معنا ارزو دارم و از ته دل دوستتون دارم.

۱۵ سپتامبر




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۳ توسط عقیق

 

مستان سلامت ميکنند ،

ما که اندر خم کوچه ات مانديم!!!!!!!!!!

چرا ساکتی؟

باز آوای سه تار مرا ديوانه کرد....آخ ،خوش آمدی به کوير گونه های من...صفای قدمت... سخت است که

خاموشيت را تحمل کنم،نازنين حرفی بزن !بامن سخن بگو ، بگو ز سماء عاشقانه ات ،بگو زشوريدگی 

...بگو نازنين...دلم برای کلامت تنگ است ،من خرو ش تو را دوست ميدارم .... دلم گرفته و اين دلگرفته گی 

را نيزعاشقانه دوست ميدارم.....آخر مهربان هر وقت دلم ميگيرد، ميدانی که شانه های ستبر تو را برای

عقده گشايی ميطلبم...دلم برای کوچکی خودم ميسوزد...بامن بگو ...پای من در کمر کش راه دشوادی

مانده ...ياريم کن...به اوج رسيدن با تو ورويای قله را در سر پروراندن.......اما حقيقت است نه رويا........

آی نازنين...چه بی قدر و قيمتم وقتی از تو دورم....بار ديگر پرواز را بياموزم....بگذار شه بال تو را بر فرازم

سرم بنگرم.... حضور سبزت ،بوی خوشت وووووووووووووووووووووووواااااااااااااااااااايييييييييييييييييييييييييييی

..........................چگونه ميشود مست شد وقتی ساقی زتو رخ بر تافته است.................................

هنوز صدای نوای سه تار ميآيد....هنگام رفتن است... وقت تنگ است....پس مرا بپذير و جانم بستان....

................




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۳ توسط عقیق

کی شعر تر انگيزد،خاطر که حزين باشد

صد نکته از اين معنی،گفتيم همين باشد




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۳ توسط عقیق

السلام عليک ...

چو رسی به طور سينا ارنی مگو وبگذر

که نيرزد اين تمنا به جواب لن ترانی

درست است؟ آيا ميشود به اين اسانی از اشتياق ديارت دست برداشت؟ توان گذشت،نه!هرگز

 چو رسی به طور سينا ارنی بـــــگو وبگذر

تو صدای دوست بشنو،چه ترا چه لن ترانی

يادت هست !روز جمعه آمد و وعده ديدار امّا ،تو نيامدی...من هنوز در انتظارت صورتکهای روی ديوار را تحمل ميکنم و برويشان لبخند ميزنم...

٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫

هر چه بر سوی مغرب ميرويم تا روزمان پايان نپذزيرد...هرچه دل صاف ميکنيم تا غبار کين مکدرش نکند؛

هرچه هرچه تلاش...

روی سخن گفتنم نيست اما نيک ميدانی که سوزش قلبم از چيست!!و آه چگون از عمق وجود ميجوشد.

٫¤٫¤٫¤٫¤٫¤٫

نشسته بودم داشتم به مسير نگاه ميکردم٫اتوبوس ايستاد مردی سياه  چرده که بيشتر به اهالی

امريکای لاتين شبیه بود با يه کالسکه وارد شد و روی رديف کنار ٫جلوی من نشست...بوی تند الکل

زد دزير بينيم ..وای........؛نگاهی به کودک داخل کالسکه انداختم...چقدر زيبا بود ٫صورت گندمگون ٫

موهای زيتونی طلايی چشمای کشيده و سربالای دوديکه به سبز ميزد ٫بينی کوچولوی پهن وای

خدا جونم چه کرده ٫هواسم رفت دنبال پدرش حتماً  singel father بود٫با مهروتشويش به بچه نگاه ميکرد و

سعی ميکرد که هر کاری بچه دوست داره انجام بده...دخترک يه اسب پارچه ای تو دستش بود و محکم

اونو در آغوش گرفته بود همينطور که نگاهش ميکردم بهش لبخندی زدم؛زل زده بود به من و نا باورانه

نگاه ميکرد...يعنی مادرش کجاست؟باچشمای خوشگلش خيرشده بود  ٫بدون هيچ عکس العملی

مات...دلم ميخواست بغلش کنم...پدر با حرکتهای نا موزون لباسای دختر را مرتب کرد و سيم رو کشيد...

بلند شد پياده بشه...نگاه من و دخترک هنوز در هم پيچيده بود...رفت ...وقتی برگشتم که از شيشه

 اتوبوس نگاهش کنم ديدم رد نگاهش با منه و يه لبخند نازنين روی لباش ............

اما سر نوشت اون چی ميشه بدون مادر و يه پدر الکلی؟؟؟؟؟!!!!!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۳ توسط عقیق
    


 

سلام همسايه آسمونی.

گفتار در دل نهان بماند به،و انديشه همان به که پر نگيرد و در زنجير بماند... کاش موجی بودم بر سينه

 سنگی کوبيده ميشدم  و چون ذرات آب درون خاک جای ميگرفتم. ............................................

اگر سبب آبادی باشيم ،زندگی زيبا ميشود و قدر و منزلت انسان بر جای ميماند.

کاش ميدانستی که طعم خوش انديشه ات تنها برای من انديشه است!!!!!!!!!! و انديشه ساز.

من در عذاب و وحشتم.....نکند که دريای دلم طوفانی شود و پرنده آبی خانه اش را ويران بيابد........

.مرغ بيقرار دلم در سينه بی تابی ميکند ،يارب مددی!!!

الهی

دستم را بگير که سخت محتاج ياری توام و سخت  ............ چشمی را که

باآن به تو توان نگريست عطا فرما...و اين دست را که قلم عشق تو را به مُرکب نور

 می آلايد از من مگير... حسرت ديدارت  رانصيبم مکن ،مگذار دل به جز تو برای کسی برآشوبم...

مهربانم آشفته ام کن چون هميشه .....

و در نهايت دلتنگی با من چنين گفتی:

بسم ا... الرحمان الرحيم

«اَلّذينَ تَتَوَ فّهُمُ الملائکَةُ طيبينَ يقولونَ سلامٌ عَليکُمُ،ادخُلُو الجَنَّةَ بِما کُنتُم تَعلَمُون.»

«آنانکه چون فرشتگان پاکيزه از شرک قبض روحشان کنند،به آنها بگوييد که شما به موجب اعمال»

« نيکويی که در دنيا بجا آورديد اکنون به بهشت ابدی در آييد.»

سوره نحل(۳۲)

يا لطيف ارحم عبدک ضعيف




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۳ توسط عقیق
   {N}


سلام بر چشمان ......

درنظر بازی ما بی خبران حيرانند                                       
                            من چنينم که نمودم، دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                                        
                           عشق داند که در اين دايره سر گردانند

**۸*۸*۸*۸*۸*۸**

تکرار و تکرار چون تاريخ، چون زندگی، چون فکر!!!!!!!!!!!!!!!چون همه چيز، چون چرخه اکوسيستم؛

همه تکرار!!! برای چه؟ برای اينکه شايد سبب بازيابی خود باشد!خودی گم شده ،در انبوه حادثه

...که فراموش خواهد شد وتمام جهد کوششت، درنهايت عذابی بدون نتيجه....هر قدر دفتر اين 

ايام ورق ميخورد، به عمق فاجعه بيشتر پی ميبرم،و سخت آزرده دل ،چرا؟؟...چون خود در اين

چرخه تکرار سردر گم و حيرانم...حيران از انچه درميابم و سردرگم ،زيرا توان حرکت ندارم و 

تازه حرکت به کدام سو بکدام طرف؟؟؟؟

پناه ميبرم به تو،تو که مرا محيطی و من در تو غرق ،پس تو همينجايی و نيازی به رفتنم نيست؛آيا هست؟

باز کسی ديگر در نوبت آمدن است و ترک اين دايره سرگردانی، کسی که فضيلتش درک نشد

و گمان نميکنم که بزودی فهميده شود؛ او فرزندی از آينده است که اين دنيای بيکران مأوای 

خود را نيافته و در دايره تقدير برسم پروانه سوختن را برگزيد.آيا راه را بدرستی برگزيد؟

نميدانم که خود در اين هزار راه به دنبال کوی دوست وآوای خوشش ميگردم،امّا.................

از کجا بايد سخن آغاز کرد...فرياد بهانه ايست برای دلتنگی و اشک شيوه درمان...اما باز هم

نمی توانم بگويم...چرا زبانم را بستی؟؟؟ 

*×*×*×*×*×*×*×*

جمعه هم آمد وتو رفتی؛ودر اين قسمت از بيداری صبح ما مانديم حديث سفر!!!!!

ديگر بصورتی نظر نخواهم کرد تا راز دلم برملا نگردد،حرف دل را از.....خوب ميخواندی!!!

*صدايم کن تا امان يابد عابری خسته در شب باران*

*all I need is ،The rythem divine*

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۳ توسط عقیق

به نام نامی دوست

 در حق ما هر گروهی را گمان ديگری است

                                           کس ندانست اينکه ما گنجيم يا ويرانه ايم

  *٪*٪*٪*٪*٪

ميدونی گلم ،دلم گرفته خيلی خيلی،آخه داری ميری!! جمعه روز بديه همون جمعه که من دوسش دارم...اما...چون روز رفتن تو  ِ کاشکی نياد:((((

*٪*٪*٪*٪*٪

عطر تو هميشه در گلدان حافظه باقيست.يادت ميايد روزی را که سخن از عشق بميان آمد؟

اشک عشق در چشمان زلالت حلقه بست و وياد آن بلند بالا شعله عشق رادردلت فروزان کرد.

گل آرام من چونان مست سرخوش از يار بودی که در ميانه اسمان دلت با نوای دف سماءميکرد. ازهمنشين

 بيداری هايت تک درخت آشفته گيسويت رقص باد را آموختی و سرخوشيت به تکامل رسيد

چه بزرگوار بود غريب آشنای ديار غريب من که خود را گمگشتهءمحبوب ناميد.

ياد چشمان سياه گويايت

ياد عمق احساست

يادتو

ماندگارترين

خواهد بود.

دوست دارم.

دوســــــــــت دارم.

*٪*٪*٪*٪*٪




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page