بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبراللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الا احسن الحال 

 

 

دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها،
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

پای نیزاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می‌زد؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه زاری سر راه،
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
«من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می‌چرد گاوی در کـَرد.
ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی لک،
گوشه‌ای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور،

مثل خواب دم صبح.
و چنان بی تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.

«سهراب»

با امید تحولی نو وبهاری جاویدان .                              

سال نو مبارک.

?؟?؟?؟

What is beautiful is not always good, but what is good is always  beautiful.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳٠ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق

به ياد خم ابروی گل رخان      بکش جام در بزم می خوارها

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

بياييد در آخرين جمعه فاتحهءای بر روزهای رفتمان بخوانيم شايد که غفران و بخشايش دوست را نصيب آيد...روزهايی رفت که ديگر هرگز تکرار نخواهد شد...روزهايی که خطوط کتاب قطور زندگی را شکل داد ومثنوی عمر را به صحافی دوران کشيد..همواره در اين پرسش از خود ميباشم؛که با عمر رفته چه کرده ام ؟و افسوس..تنها افسوس .اين روزها زمان پالاييدن خود و عملکرد است...کاش خانه دل را ميروبيديم و بر سر درش مينوشتيم...

ورود شقاوت ممنوع...

به شادی وآسايش خـــــواب خور      ندارند کاری دل افگــــــــــــــار ها

به جز اشک چشم وبه جز داغ دل     نباشد به دســــت گرفــــــــــتارها

کاش پرده از پنجره کدر دل ميکشيديم...پنجره را ميگشوديم تا دمی آفتاب ميهمان خانه غبار گرفته دل شود...زاويه های تاريک را بکاود و  نور در ريشه های پنهان نفوذ کند...........

کشيدند در کوی دل دادگان      ميان من و کــــــام ،ديوارها

چه فرهــــادها مرده در کوها     چه حلّاج ها رفته بــــر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهريار      مگر تـــوده هايی ز پندارها

ولی راد مــــــردان و وارستگان     نبازند هرگـــــــــز به مردارها

در آينه بنگريم....با کمی نم از چشمان بارانی،آينه را پاک کنيم...در آينه به پسين ها ننگريم به خود بنگريم...به خود...وتا عمق خويش سفری داشته باشيم...وقت بستن درهای نا اميديست...وقت غبار روبی از چشمان خواب آلود است...بيایيد برق زندگی را براق ببينيم..آنگونه که بايد باشد...آنگونه زلال و پاک که بود.... 

مِهين مهــــرورزان که آزاده اند       بريـــــــزند از دام جـــــان تارها

به خون خود آغشــته و رفته اند     چه گل های رنگين به جوبارها

بياييد شش دانگ خانه دل را وقف بيداری کنيم و نغمه دانايی را از حلقوم پرنده ماندگار بر شاخ جان بشنويم...با غچه را پر ز بنفشه های محبت سازيم...سنگفرش خانه را از آينه،تا باز تاب عمل را سريع دريابيم....

به آوای نای و به آهنگ چنگ   خروشد ز سرو و سمن،تارها

به ياد خـــــم ابروی گل رخان    بکش جام در بــزم می خوارها

کاش دستان تو را از آن سوی فاصله ها ميگرفتم و با توان خود دهشت و هراس را به مسلخ آفتاب برده برای هميشه گرما ی سوزان اميد را به دستان لرزانت هديه ميدادم...ای انسان در رنج ،از خواب و خمود ساليان برخيز...ناقوس بيداری در دستان با حيا و توان مند ناجی ما درپيچ و تاب است.....

از خواب گران خيز...

گره را ز راز جــــــــــــــهان باز کن    که آسان کند باده دشــــــــوار ها

جز افسون افســـــانه نبود جهان     که بســتند چشم خشايـــــار ها

به اندوه آينــــــــــــده خود را مباز     که آينده خوابــی است چون پارها

فريب جهــــــــان را مخور زينهار        که در پای اين گـــــــــل بود خارها

پياپی بکش جـــام سرگرم باش       بهـــــل گر بگيــــــــــرند بيــــکارها

و هنوز پوييدن و کاويد درون پايان نيافته که وسعت، بی کران و دريچه های ناشناخته، بسيار .

همی گويـــــــم و گفـــــــــته ام بارهـــا        بود کيش من مهر دلـــــــــــــــدارها

پرستش به مستــی است در کيش مهر      برون اند زين جرگه هشـــــــــــيار ها

فاتحه ای نثار عمر رفته!

يا علی




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق

 

سلام همسايهء آسمونی!

ديشب به سيل اشك ره خواب مي‌زدم

نقشي به يــــــــاد خط تو بر آب مي‌زدم

ابروي يــــــــــــار در نظر و خرقه سوخته

جامي به ياد گوشه محـــــــراب مي‌زدم

روي نـــــــــــــگار در نظرم جلوه مي‌نمود

وز دور بوســـــــــه بر رخ مهتاب مي‌زدم

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

نيمه شب، من وتو ...دامنه سکوت پهن و دشت رحمتت وسيع..آرامش جاری و من رها...ازخود و از همه!به تنها چيزی که ميتونم فکر کنم رهيدن از هر آنچه رنگ تعلق و پايبندی به دنيا رو بيشتر ميکنه از همه چيز..ميدونم ممکن نيست؛ که من نيز چون ديگران گرفتار تن خاکيم و تن خاکی متعلق به دنيا...هر چه بيشتر به عمق فاجعه دنيا نگاه ميکنم از خود فاصله ميگيرم که همين خود باعث سقوط و انحطاط ميشه....دلم ميخواد بازم از ابريشم احساس و از شمعدانی اصيل يادت بگم...اما به ناگاه چهره کريه دنيا تمام لطافت انديشه رو خط خطی ميکنه و ديو وحشت به دلم سايه ميندازه....اما آخدا جونم،ميدونم اينم وسوسه ايست که  ميخواد منو از يادِ تو بگيره...تو ميدونی ......پس بزار با تو باشم از تو بگم واز خودت مدد بخوام..

يا لطيف ارحم عبد الضعيف

....

صدای پای آب

 دو رکعت نماز در قبله گاه دل...

پرواز با بال شکسته بر فراز سجده گاه

نوازش نگاه تو

و باز

يک مشت ياس در ميانِ ارغوانی ِ محراب کوچکم

لحظه ای در مشام جان

بپيچ

بپيچ

يا لطيف

يا لطيف

يا لطيف

~~~~

گفتی دلت نازک شده!

بگذار لختی از پشت پوسته شفاف دلت نظری بر خدا کنم؛

مگر نميگويد :القلبُ حرم الله...بگذار در حرم دلت طواف يار کنم،راه من دورُ چشمانِ بيخوابم، خواب...بگذار ببارند آن چشمان،سيلاب گونه هايی را که سوز زمهرير را چشيده طی کند؛ به کويرستان دل بنشيندو طراوت حضور ببخشد ؛ياسها از خاک نمناک دلت برويند...بوی نم خاک و عطر ياس در هم بياميزد و از ريحانه عشق يار، مستی حاصل آيد....ديگر کوير نيست،گلستانيست آن دل...پيچک ياد او در پای احساس میپیچد و بنياد بر ميکند....

واژه ها را رها کنيم و بگذار دل سخن بگويد...آوايش ،عطرش....مستی، ديده گانم نور بارن شد...

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ

فالي به چشـــــم و گوش در اين باب مي‌زدم

نقش خيــــــــــــــــــال روي تو تا وقت صبحدم

بر كارگاه ديـــــــــــــــــــــــده بي خواب مي‌زدم

هر مرغ فكر كز سر شــــــــــــاخ سخن بجست

بازش ز طــــــــــــره  تو به مضــــــــراب مي‌زدم

ساقي به صــــــــوت اين غزلم كاسه مي‌گرفت

مي گفتم اين ســــرود و مي نــــــــاب مي‌زدم

خوش بود حــــــال حافظ و فـــــــــال مراد و كام

بر نام عـــــــــــــمر و دولت احبـــــــــاب مي‌زدم

آقای خوبان،چندان نه ايم که در صف احباب در آييم ؛اما شايد در کسوت دلشدگانت نقاب بر روی سیاه گرفته،ذکر بخشايش بخوانيم و در راهت نشسته تا شايد نظری به زير پايت انداخته تا از برق نگاهت دوباره جانی تازه در کالبد خاکيمان بدمی.

يا مولا ادرکنی! 




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق

!!!من به امتداد خطوط يک عبور مينگرم،که به شبح ستان يک زندگی ختم ميشود!!!

در بيغوله ای که از دنيا ساخته ايم ...دردهايست نا گفتنی...روزی ميگفتم :هيچ بن بستی نيست که نشود از ديوارش بالا رفت...

امروز

فردا

؟

جوانهء ريحان در دستانم پژمرد...سکوت من غوغای تو را برانگيخت وعصيان عاطفه چشمانت را نمناک کرد...اما باز عدل در ميان قضاوتت راه را گم کرد و به بيراه ای رفت که انتهای مرا مينگاشت...خسته ام..خسته...اين سطور را برای خودم وتنهايی های غريبم نگاشتم...شما  نخوانيد.




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق

همسايهءآسمونی،بامن....با من ق..ی؟

«خرقه پوشی من از غايت دينداری نيست
 پرده ای بر سر صد عيب نهان می پوشم»


شايد گلی از باغچه تابلوی نقاشی بايد چيد ،در گلدان حافظه با قطره ای آب ازجوی ادراک نهاد...تا تو مرا بفهمی!!!

ميدانی هميشه تفسير پوچی دشوار است..ظرفی خاليست يا ظرفی پر از خالی...خالی از من...بی من بهتر ميتوان زيست...

ميدانی پا در هوا ماندن يعنی چه؟

يعنی هيچ کجای اين کره خاکی برايت امن نيست..ميترسی قدم بر آن نهی ،شايد دامی برايت گسترده است ،دست گنهکار روزگار...او مدام دام ميتند و آن من مدام بايد چشم بر زير وبالای قدومش داشته باشد...آه..گاه دلم ميخواهد بگويم بی رحمی...آری بی رحمی...ميگذاشتی من با همان دفتر نقاشی خود خوش باشم و به لخ لخ صدای پای پير مرد هر شب گوشم را کوک کنم...آری وقت اذان مفرب است..او تنها به مسجد ميرود،برای نماز...او نميداند صدای پايش برای من ،آونگ زمان است ؛زمان تسبح تورا ياد آور ميشود... تو بی رحمی...من صداقت و معصوميت خويش را آنگاه که خود را به رضايت تو دلخوش کردم باختم!....چه ميدانم چه ميگويم...مرا در خلعی به وسعت من، رها کردی!

بگذار سر بر شانه ات نهم...ميخواهم تا قيامت بگريم....

شايد دل سرگردان آسودگی را از سر ستبر شانه هايت بيابد و باز گردد به رويای خوش گونه های سرخ نوين او و کرشمه طاق ابروان زيبايش...بازگردم،سوی تمام سادگی هايی که با مداد بروی صفحه کاغذ سپيد نقش ميگرفت و نمره اش هميشه بيست بود....آخ ای من ِ من...بيا برويم از دنيايی پلشت آدميان خسته ام از نيرنگ از ريا از دروغ از احتياج که چشمان تو را وادار به نگاه های کذب و سياه ميکند...از بی رنگی چشمانت هراسانم!!!!

~~~~~~~

ای تکيه گاه و پناه

زيباترين لحظه های پر عصمت و شکوه

تنهايی و خلوت من

ای شط شيرين پر شوکت من

ای من با تو گشته بسيار،

درکوچه های بزرگ نجابت در کوچه های فروبسته استجابت

در کوچه های سرور و غم راستينی که مان بود

............

......

...

در کوچه های

چه شب های بسيار تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن

درکوچه های مه آلود بس گفته ها

.....

در کوچه های نجيب غزل ها که چشم تو می خواند

..................

...............

ای شط زيبای پر شوکت من

ای رفته تا دور دستان

آن جا بگو تا کدامين ستاره ست روشن ترين هم نشين شب غربت تو

ای همنشين قديم شب غربت من

ای تکيه گاه و پناه

غمگين ترين لحظه های کنون بی نگاهت

تهی مانده از نور

در کو چه های باغ گل تيره و تلخ اندوه

در کوچه های،چه شب ها که اکنون همه کور

آن جا بگو تا کدامين ستاره ست ،که شب فروز تو خورشيد پاره ست.

(مهدی اخوان ثالث)

٫٫٫٫٫

اشکهايم مرا ياری کنيد،تا برای دلم عزاداری کنم

 

دردا که که عاشقان کنج عزلت اختیار نموده اند و قلندران عاشق پیشگی!




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق

 

بگـــــــذار تا مقابل روی تـــــــو بگذريم      دزديده در شـــــــــمايل خوب تو بنگريم

شوقســت در جدايی و جورست در نظر       هم جور به، که طاقت شوقت نياوريم

روی ار بروی ما نکنی،حکم از آن توست      بازآ که روی در قدمـــــــانت بگستريم

ما را سريست با تو گر خلق روزگــــار       دشمن شوند و سربرود هم بر آن سريم

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

سلام خوب من!

بی حوصله ام؛

شايد ليوانی چای با طعم خانهء تو همراه نقل بيد مشک حوصله خفته ام را بيدار کند،دارند اذان ميگويند به وقت سرزمين تو ...سجاده ات باز است ميبينم...خنده دار است آخر چشمان دلم رو به خانه تو باز است؛زمان قامت بستن در مقابل آمد.....بگو يار آمدم ......”يک مشت ياس برای سجده“....بوی خوب چادر نمازت مرا مدهوش ميکند...دلم پر ميکشد برای شيطنت ها برای سادگی هامان...يادت هست؟ خوشترين زمان من، هنگام با تو بودن بود!

جمعه است ميخواهم انشاء بنويسم...

باز جمعهء ديگر بی تو آغازيد خوب من...ديگر کوچه خلوت نيست؛ هياهو همدم مدامش گرديده...ديگر تنها شکلک های روی ديوار تو را نمينگرند،صورتک های رنگ شده ،اخم های در هم،نگاه های طلب کار خانم همسايه...و يا نگاه سرد  پسر جوان روبرو....اما من به لبخند زيبای کودکانه ياسمن ميانديشم...او وقتی شنيد زلزله آمده و قتی علم سياه محرم و تنهايی بانوی کوچک کربلا راديد....لبخندش گريست!!!!.

دلم به ياد پاهای کوچک بانوی کوچک کربلا خونين است....ای تمام نرگسها به فدای زردی رويت....ای بشکند دستی که حتی سايه اش بر تو باريد..........بانوی کوچکِ بزرگ...سه ساله حسين(ع)....ادرکنی!

?؟?؟?؟?؟?؟?؟

چه بگويم که از رويت شرمنده نشوم،آری شکر که هنوز ميتوان روزی ديگر را تجربه کرد.هنوز زنده ام و به نعمتهای بی پايانت مينگرم ...کاش ميشد  تنهايی خيابانها ی شلوغ عصر جمعه را  پياده تا نياوران برويم..تو بستنی ميخواهی اما پسرک بستنی فروش به معراج رفت و پدرش سر چهار راه بستنی به دست به انتظار مانده!...هنوز چهره اش را به خاطر دارم ..سر همان چهاراه کذايی،که خاطراتم در ميان چنار های کنارش پاييزی شد.باورت نميشود يکبار اسمش از رسانه ای در اينجا به گوشم خرد...اشکهايم به يک باره  فروريخت............نه!................... آن روزها رفت...................خيابان خلوت...سرها در گريبان....آخر زمستان است.....آن خيابان نيز در انتظار است.

اينجاهنوز آفتاب در سينه آسمان پهن است،هنوز خواب در کش و قوس بيداريست؛هوا همچنان بی رحمانه سرد است ؛

ملالی نيست جز دوری تو!

.....

To me every hour of the day and night is an unspeakable perfect miracle.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام بر قطره خونی که٬نطفهء پيدايش شقايق شد.


شمعی برای تو٬
که دلگیرترین غروب عالم را در دیباجه دلت ثبت کردی؛
شمعی برای تو٬
که تمام غریبانه های دنیا در دلت گریست؛
شمعی برای تو ٬
که کبود آسمان شرمسار از روی نیلگونت ٬رخ در نقاب ابر کشید؛
شمعی برای تو
وبرای شام آخر .
شراره های دلم در ترانه اشک متبلور شده اند .
با من بگو ٬از پشت کدامین اسطوره تراویدی ؛
چگونه فقدان خورشید را تاب میآوری؟
با من بگو از نالهء گهواره خالی٬
                                 از رویای شیرین کودکانه٬
                                                           و از لالایی مادر٬
                                                                             و از فغان تلخ هجر.!!!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق

 

رشته تسبيـــح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سيمين ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عيبم مکن

سر خوش آمد يارو جامی در کنار طاق بود

 

آی ...

علقمه تا ابد شرمسار تو ماند....دل زمين را شکافت و با رويی سياه و دلی پريشان،

سويت به عذز خواهی آمد.....اما به وصال تو نرسيد.

آب برگرد پيکرت اشک خون ميبارد..

سالار غافله!

صدای مويه آب از سرداب می آيد...ديوانه ام ميکند.... امان دل را ميربايد....سالهاست آب التماس عشق را دارد...تو چه کردی که عطش ،عطشان توست؟

کاش به مثل آب،برگردت تا ابد ميچرخيدم و فنايت ميگرديدم........کاش باز نظری به زير پايت ميافکندی.

آی،آی نمک نگاهت دلم را نمک گيرت کرده....روی از من متاب، متاب.....مگذار چلچله نگاهت از اين لانه گلی بکوچد...

دل آزردگان را سايه ای ديگر بجز  سايه لطف تو نيست...علم باب الحوائجی در دست توست...فراموش نکرده ای که؟

ای، سينه پر درد روی سياه و سماجت دل....بازم ميگم :

دلم مديون چشماته ابا الفضل!

 درياب،درياب 

به سرخی نگاه دلبر قسمت ميدهم...

........................................................................................................

راستی ستاره طلوع خواهد کرد!

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page