بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

به تأسی ازحال آشفتگان

مرا مهر ســــــــيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد

قضای آســـــــــما نست اين و ديگرگون نخواهد شد

رقيب آزارها فرمود و جای آشـــــــــــــــتی نگذاشت

مگر آه سحر خــــــــــيزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رنــــــــــــــــــــــــــدی نفرمودند

هر آن قسمت که آنجا رفت،ازآن افزون نخواهد شد

?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟

هر دم در اين وادی حيرت، شگفتی را هديه ات ميدهند تا نکند که بر مو جوديت

خويش معترض گردی، ساز های نا کوک را باگوش سرت می شنوی و دل را

 هماهنگ اين ملودی نا ارام و خشک ميگردانی،اما جان شيفته بدنبال آوايی فرازمينيست...

شايد وقت آن باشد که مهرسکوت از لب بر داری و سخن را با واژه هايی ديگر بخوانی،

ازحنجرخون آوایی آسمانی،گوش جان را مينوازد...در سکوتت غوغاييست... باز هم

 شگفتی را نصيبم کرده اند و حيرانيم را افزوده اند........و چه روزگار پر مخاطره ای.............

هنوز بسيار دور است يقينی نا يافته که به دنبال آن، ره پر فراز و نشيب عمر را پيمودم

هنوز تا يافتن، راهی بس طولانی در مقابل است....هنوز بايدآموخت ،تجربه کرد و آبديده شد.

آنگاه که در مابين يقين و  شهود به اقبال دل ميرسی.....آسمانيست بيکران ،هزاران انديشه  در بطن نارس خواستن،ميل رويش ميابد ........وکجاست مطلوب؟

تنها سی ودو حرف تمامی انديشهء خلايق را باز گوميکند....از ميان کوزه ای کوچک ،

اقيانوسی از انديشه برون می تراود که هيچ شباهتی به يکديگر ندارند و همواره در ابداع و ابرازی بی نظير هويت  ميابد.

تا يار که را خواهد و ميلش به که باشد!

?؟? ؟? ؟? ؟? ؟? ؟? ؟?؟

با طلوع خورشيد فردا برگی بر صفحه مرموز اين کتاب افزوده ميگردد!.....کتابی با کاغذ کاهی!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نماز  شام غريبان چو گريه آغازم

بمويه های غريبانه قصـــــه پردازم

بياد يـــار و ديــــار آنچنان بگريم زار

که ازجهان ره و رسم سفربراندازم




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۳ توسط عقیق

به تآسی ازمجنون عاشق


به نام خدای تو، خدای ارباب مهر، خدای نازنين يار


به گمانم آدم ابوالبشر ،نه گول سيب را خورد نه گندم...آدمی به طمع ديدار روی تو سفر مشقت بار دنيا را آغازيد.


سفر دنيا بدون ديدار تو سفر رنج و عذاب است...بيهوده راه طی کردن و آب در هاون کوبيدن ،

گويند مسافر را زاد توشه ای همراه کنيد...کوله بارم خاليست به بهانه ديدارت بدين جا آمدم...

يادت هست نازنين ! ...تو اين  درمانده را بد عادت کرده ای...پس رخ بنما ای آفتاب حسن!

بيا و غوغای جان را به گوشه چشمی آرام کن،بيا و اين دل سرگشتهء درمانده را سامانی ده

...کو طاقتم تا باز بر سر کوچه دل به انتظار بنشينم..ترسم که کسی دلم را از سر کويت به بيراهه برد!

زندگی جاده ايست مه آلوده...بيا و روشنی راه باش...آفتاب مهربانی،تو بتاب...ماه بی همتا،تو بخند،نسيم آرامش،تو بوز....


به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را


كه به شكر پادشاهي ز نظر مران گدا را


?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟


يادته،خيابونهای خلوت...زمينهای بکر دست نخورده،کوچه های خاکی ،خونه هايی که هر وقت

بهشون نگاه ميکردی يه آسمون تو حياطشون جا ميشد.....يادته؟...اون موقعها همه چيز و

همه کس معنايی داشت....ديگه حتی ياس امين الدوله خونه حاج آقا بوی قديمُ  نداره ،از وقتی

 ديوارای برجهای همسايه تا تيغ آسمون سر کشيدن اون طفلی ها هم از غصه رنگ بوشونو

از دست دادن....ديگه صدای گامها در کوچه نمیپيچه...يادته چرخ و فلکی دوره گردُ...در عوض

صدای ماشين ،موتور ووووو ديگه گوشها حساسيتشونو به واسطه صداهای گوش خراش بلند از دست دادن....

يادته با صدای افتادن برگ از درخت خواب نازت میپريد،دلهره تموم وجودتو ميگرفت...که ای خدا پاييز اومد؟شمعدونيها از سرما نسوزن؟

يادته؟...چقدر آسمون خونمون آبی بود..ياسهای تو گلدون هر روز کلی گل ميدادن...

ياسها را ميچيدی می رختی تو قندون...چند تاشم می ريختی کف دست من...يه مشت
 هم ميريختی تو جا نمازت......  ياد عکس ماه تو حوض خونه ،
ياد درخت انجير و کلکهای حميد...ياد سکوت ممتد مجيد....ياد چشمهای نافذ و مهربونت ...من يادمه...آره من يادمه........ 

سر خود را مزن اين گونه به سنگ،دل ديوانه تنها دل تنگ

منشين در پس اين بهت گران،مدران جامه جان را مدران

*/ */*/*/*/*/*\*\*\*\*\*\*


آی آدمها
که بر ساحل نشسته
شاد و خندانيد
يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
...
من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکی
مقصود من زحرفم معلوم بر شماست:
يک دست بی‌صداست
من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب،
فرياد من شکسته اگر در گلو، و گر
فرياد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فرياد می‌زنم.
فرياد می‌زنم!


«نيما يوشيج»





نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۳ توسط عقیق
   ...


آنگاه که سکوت بلندترين فرياد است!

بايد

...




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳ توسط عقیق

(:سلام همسايه آسمونی:)

صـبا اگر گذری افتدت به کشـــــوردوسـت

بيار   نفـحـه‌اي ازگيسوي معنبردوســــــت

بـه  جان او  که به شکرانه جان برافشانـم

اگر بـه سوي من  آري پيامي از بر دوسـت

وگرچـنان که  در آن  حضرتـت  نـباشد  بار

براي ديده بياور غـباري از در دوســـــــــــت

مـن گدا و تـمـناي وصـل او هيـــــــــــــهات

مـگر بـه خواب ببينم خيال منظردوســــــت

*** 

ميلاد رئوفترين ستاره آسمان ولايت بر ابر مرد افسانه هستی(عج) و بر مريدان کويش مبارک.

دوست دارم صدات کنم...کاش همچو کبوتر بر گرد حرم مهرت ميچرخيدم.

ما و آستان کرمت..يا ابالحسن.

صباحی ديگری را خورشيد آغازيد،

امشب دسهايی با خلوص به استان مسيح روانه ميگردد تا شادی را هديه گيرد.کريسمس

  ياد دختر کبريت فروش و تمامی آنانی که مصداق بارز اين داستان هستند را برايم زنده ميکند;

به سوز سرمايی که قلبها را فرا گرفته و چشمانی که به دستان سخی روزگاز دوخته شده

ميانديشم...

صدايی امشب ندا خواهد داد....اندکی صبر سحر نزديک است!..................

دوست دارم اين روز را در خانه تو به پايان رسانم و شمعی در ميان دلم برای آمدنت بيفروزم...

يا مسيح!

امروز روز جمعه، روز اميد،روز سرگشتگی است...کاش هلهله ملائک امشب آمدنت را

در رکاب يار دلارام خبر ميداد...

 !Glory to God in the highest and on earth,Peace to all peopel

 ; Help us to put aside all that keep us from adoration 

 ;the hurts we cause

the worris we carry ;

the prejudices we feel;

the fears we holld.

Fill us with your forgiving love,

that we too may know the joy of this night,

the birth of  on of our Saviours.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ دی ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page