بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

فرصتـــــی نيست که از خم به قدح ريزی٬ می

لب من بر لب خم نه که جهان يک نفس است

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

روزگار غريبی است نازنين!!!

هر چه به دورو بر خودم نگاه ميکنم٬ آروم نميگيرم!!!

دنيا شده يک کلاف بهم پيچيده٬وای کاش سردر گمی پايانی داشت؛وقتی مرحله سختی

ميگذره ميگم خوب٬تموم شد؛ امازهی خيال باطل..اين دلشوره تموم شدنی نيست!!!!!

۵۵۵۵۵۵۵۵۵

انگار در اقيانوسی بيکران طعمه موجهای سنگينم٬

با هر طنين موج بر سخره ای کوفته شده ٬اختيار از کفم ميرود.

گاه غريقی را ميمانم که نجات٬رويای عبثی برای اوست؛

اما به ناگاه دستی قدرتمند مرا از دنيای گنگ زير آب بيرون کشيده٬نجات ميدهد.

يعنی ديگر تمام شد٬...نه بار ديگر آماج امواج ميشوم.........

زندگی مملو از طوفان ها و گرد باد هاست.

اما ٬قدرت نهفته در درون ما به آسانی بر تمام نا ملايمات فائق خواهد آمد.

۵۵۵۵۵

صبحدم نزديک است!!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۳ توسط عقیق

به نام نامی تو

پنج گل سبز !!!!اونم چه سبزی...به خودت قسم گيجم...گيج

يک گل صورتی...خوب چرا اون؟

چرا ۱۱۰؟

 آ خدا جونم ٬قربونت برم !!!!!!!!

يکی بود هميشه سعی ميکرد همه رو آروم کنه؛ با تموم پريشونياش...حالا

تو بگو اونو کی آروم میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۵۵۵۵۵۵۵۵۵

اي قامت بلند مقدس،

تنديس جاودان،

اي مرمر سپيد؛

 

اي پاكي مجرد پنهان،

در انجماد سنگ؛

 

من عابدانه در دل محراب سرد شب،

بدرود با خداي كهن گفتم .

هرگز كسي نگفته سپاس تو،

اين گونه صادقانه كه من گفتم .

 

ديگر مرا،

با اين عذاب دوزخيت

 مگذار

مهر سكوت را،

زين سنگواره لب سرد ساكتت

 بردار

 

از اين نگاه سرد،

با چشمهاي سنگي تو.

دلگير مي شوم .

 

اي آفريده من،

آري، تو جاودانه جواني،

من پير مي شوم .

 

در اين شبان تيره و تار اينك،

اي مرمر بلند سپيد،

تنديس دستپرور من،

پرداختم تو را .

 

با اين شگرف تيشه انديشه،

در طول ساليان ،

كه چه بر من رفت

با واژه هاي ناب

در معبد خيالي خود ساختم تو را .

 

اما،

اي آفريده من !

 نه ،

اي خود تو آفريده مرا،

اينك،

با من چه مي كني ؟

(حميد مصدق)




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام اول نثار تو باد...

روزی ديگر به نيمه رسيد...

آفتاب حسنت بر ديار تيره ٬ نتابيد .

در انتظار تو پرستو ها  بيتاب ٬

شکوفه ها در نقاب٬

و باد سرگردان است...خبری از تو نيست ..ای آفتاب عالم تاب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

چنان زعشق بميران به عشق زنده نما

                                                که در سماء درآيم به حشر از دل گور

به قلب تيره ام ای چشمه سار مهر آئين

                                                ز عشق شعله ای افکن در اين شب ديجور

                                                                               (استاد سيد علی نقوی)

@@@@@@@@@@@@@@

يادی از استاد نازنينم استاد نقوی را در اين روز به فال نيک ميگيرم....چون قصد داشتم

مطلبی ديگری بنويسم٬به يکباره به ياد چشم جوشان عشق استاد و دل بيقرارش 

گوشه ای از راز شيفتگی ايشون را چراغ و نور اين صفحه نمودم.

استاد نقوی يکی از قضات توانمند و خوشنويسان ارزشمند ميباشند.....

................

همينطور که نشستم تا دفتر دستک کارمو بذارم و نگاهی به خطوط بندازم٬ يکی از هنر جوها با صدای بلند گقت:

ای وای خدا نکنه که استاد نقوی بياد ٫عجب ضد زنيه...بابا اين ديگه کيه!!؟

در دهنم يک علامت سوال طرح شد.؟؟؟؟؟؟

......:اصلاً مگه استاد نظام بيکاره اينو ميذاره سر جای خودش!!!!!!!!

همش از من ايراد ميگيره!!!!!!!!!!!!!!!

...................

 استاد رفته بود مسافرت و برای اينکه خلعی در کلاس ايجاد نشه ٬استاد نقوی کلاس را اداره ميکردند.

مردی تقريباً سی وهشت ساله با موهای جو گندمی و قامتی متوسط...عرض ادبی و مشغول کار........

چند ماهی از اون روز ميگذشت...روز کلاس رفتن بود...آماده شدم برم ٬وقتی داشتم

ماشين روشن ميکردم ٬يهو احساس کردم ٬ استاد نقوی سر کلاس هست.....

...وقتی وارد کلاس شدم با تعجب ديدم استاد نقوی پشت ميز نشستن.....

اونقدر تعجب کردم که  بعد از سلام گفتم:استاد من احساس کردم شما امروز اينجا هستين...

استاد گفتن:مگه نميدونستين ٬استاد نظام گفته بودن...

گفتم :من جلسه پيش غايب بودم.

گفتن:شما از ساداتين؟

گفتم :خير٬ اما..........

به استاد گفتم که امروز وقت دارم و ميخوام بيشتر بمونم.....

وقتی حواسم جمع شد که داشتم به پهنای صورت اشک ميريختم و استاد غزلی زيبا

وعرفانی را روان زيبا ميخوندن و من در عالمی ديگه سير ميکردم...همه رفته بودن و من سرا پا گوش...

گوشه ای از داستان زندگيشونو برام گفتن ٬  بهشون گفتم : آيا اشعارتون قابل دسترسی هست يا نه؟

متاسفانه نه٬ نبود٫بهم قول دادن که برام از شعراشون بيارن ٬ وای چه عرفانی به واسطه عمل نيک اين انسان بهش عطا شده بود.

ايشون پيشنهاد کردن به انجمن مرکزی برم تا بتونم از کلاسشون استفاده کنم٬ولی برای من تقريباً عملی نبود...مسافت و کمبود وقت..

ازاون به بعد استاد نظام ميگفتن:آقای نقوی هميشه براتون سلام ميرسونه و ميگه قولم يادم نرفته...

اما سفر مهلت نداد......................... 

@@@@@

دانی چه٬کرا کند مشوش٬ بودن؟

زين عمردو روزه در کشاکش بودن!

ما هيچ و جهان هيچ و غم وشادی هيچ

حيف است ٬برای هيـــــــــچ ناخوش بودن




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۳ توسط عقیق
    


سلام خدا جونم

رفتم سر صندوقچه خاطراتم٬يه نگاهی به دست نوشته ها ی غبار گرفته بنذازم...

وای دلم گرفت...برای تو وبرای خلوص تو...

چقدر زود گذشت...وچقدر کوتاه بود...

وقتی نهال عاطفه در کوير ٬بی آب رها گردد....

مرگش حتمی است...

شگفتا که چرا ها را نميتوان پاسخ گفت!!!!!

و چگونه را بايد ٬همچنان ساخت و باور کرد..............................

در انديشه تو و روزگار غريبی که تو را محيط کرده....

با چشمانی اشکبار...

دفتر ياد تو را

برای هميشه ميبندم.......................................

دلم برای کسی تنگ است ٬که آفتاب صداقت را................




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۳ توسط عقیق
   ........


 

سلام همسايه آسمونی

حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد     بنمود جمال و عـــــــــاشق زارم کرد

من خفته بُدم به ناز در کتم ِ عدم       حسن تو به دست خويش بيدارم کرد

۵۵۵۵۵۵۵

 با نام تو ....

آرامش در چشمان بسته ات بيدار است...!!!

تا به کی کودک دلت بيتاب ٬نعره خواهد کشيد؟

**ديگر نه آن لبخند سرشار از اميد و مهربانی وتسليت بود**

در تمامی قامت استوار بودنت٬

صبوری من ٬

بر تو نگران ٬مينگرد!!!

در شاهراه٬ مه آلود آينده ...فانوس اميد را آويخته تا...

بر هراس خود چيره گشته راه بسپارم...اما...بی تو...

۵۵۵۵۵۵۵۵

*شکوه وتقوا وشگفتی و زيبايی شورانگيز طلوع خورشيد را بايد از دور ديد.*

* اگر نزديکش رويم از دستش داده ايم!*

*لطافت زيبای گل در انگشت های تشريح می پژمرد!*

*آه که عقل اينها را نمی فهمد!*

*دکتر شريعتی*




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام همسایهء آسمونی

بازم دست پر مهرت ٬رنگ تازه به طبیعت پاشیده...

دلم نمی یاد از دلتنگی بگم...

هر چند که اینجا هنوز زمستون مهمونمونه٬وترجیح میدم برف بیاد تا شاخه های خشک را

 بپوشونه؛ تا نبینم که چقدر شاخه ها از زندگی خالی ِ....من عا شقبرفم...

~*~*~*~

حضرت علی(ع)میفرماید:

درد تو از توست٫ولی بدان بصیرت نداری؛

و درمان نیز دردرون توست٬

لیکن تو بدان آگاهی نداری.

~*~*~*~

کسی که چرایی برای زندگی داشته باشد،

با هر چگونه ای خواهد ساخت.

~~~~~~

انسان موفق انسانی است که :

تفاوت بین حرکت و جهت را درک نماید.

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۳ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page