بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

 

سلام همسايه آسموني

هر کسی کو دور ماند از اصل خويش     باز جويـــــــــــــد روزگار وصــــــــــل خويش
 
اين بار هم ميخوام از يه دل تنها يه مسافر براتون بگم٬که البته من نميگم ٫من اينجا فقط
 
دل نوشته هاشو منعکس ميکنم٬قبلاً هم مطلبی تحت عنوان يک دل تنها که هنوز
 
اون پايين هست ؛را نوشته بودم.
 
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
  تا به حال سفر کردی؟
تا به حال مسافر بودی؟
تا به حال مسافر ديدی؟
 
يواش يواش بزرگ ميشد....وراه می افتاد......
 
خوب جناب ٬کجا تشريف ميبريد؟
 
ميشه بگی...شايد مسيرمون تا جايی يکی باشه...با هم همراه باشيم.؟!!!!

نه!از قرارمعلوم ٬يا گوشش صدای منو نميشنوه يا زبونش با من فرق داره!

هر چی ازش سؤال ميکنی،فقط نگاه می کنه!

همچين نگاه ميکنه که ٬انگار بهش گفتم ٬نگاهم کن!

راه افتاد٬سفرشو شروع کرد.

رفت تا رسيد به يه جادّه٬به من گفت:ميخوام از اين جادّه برم.

گفتم:تا کجا تا کی؟

گفت:نمی دونم٬فقط میخوام برم.............

به جادّه نگاهی کردم.....همه رنگی داشت٬سفيد٬سياه٬زرد ٬سبز٬آبی.......

بهش گفتم :از رفتن نمی ترسی؟

گفت:رفتن ترس نداره....پرسيد:ميدونی چی ترس داره؟

گفتم:نه٬نمیدونم.

گفت:رفتن ترس نداره٬انتخاب مسيررفتن و مقصد ترس داره...٬ازاين ميترسم

که يک عمر برم و بفهمم که مسيراشتباه بوده.....و راه افتاد ورفت.

در طی راه با خيلی چيزها مواجه شد...با آدمهای مختلفی برخورد کرد.........

مسافر يه عمری همين جوری رفــــــــــــــت....

خسته شده بود٬قادر به بيش از اين رفتن نبود؛يه جا نشست...دلش گرفته

بود٬بغضی سنگينی گلوشو فشار ميداد....گريه اش گرفت؛

زار ميرد و ناله ميکرد٬فرياد ميزد.....يعنی من مسير رااشتباه آمدم؟!!

از اون دور پير مردی بهش نزديک شد؛معلوم نبود از کجا آمده بودو خودشو

وارد بيشه تنهايی و گرفته مسافر کرد.

سلام مسافر٬خسته نباشی٬چرا گريه ميکنی؟

سلام ٬شما کی هستيد؟

پير گفت:من !يک رهگذرم يه مسافر.

مسافر گيج شده بود٬انگار داشت خواب ميديد...آخه اين پير مرد از کجا پيداش

شده؟

پير شروع کرد به صحبت کردن........

گفت:حالت ناله کردنت ....حالت اشک ريختنت......آشناست مسافر.

مسافر گقت:مگه منو ميشناسی؟

پير مرد با لبخندی مليح ٬سرشو آروم آروم بالا وپايين برد ؛وگفت:حس ميکنم

خسته ای٬کم آوردی٬نميدونی چکار کنی.....

مسافر گفت:بله درسته ٬نميدونم........نميدونم

پير مرد گفت:مسافر ٬يه نگاه به مسير راهی که طی کردی بنداز٬تو اين

مسير خيلی جاها رفتی و با افراد زيادی بر خورد داشتی٬....فکر نميکنی

بعضی از اين افراد يا مسائلی که باهاشون برخورد کردی خسته ات کردن؟

......................اشک تو چشمای مسافر جمع شده بود..........................

.......آره٬درسته يه جاها اشتباه کرده بود٬راههای رو اشنباه رفته بود.......

.....................با يک عده نبايد همنوا و هم کلام ميشد............................

.بعضی از اين مسائل در اين مسير باعث شده بودمسافر خيلی خسته بشه.

.................سيلاب اشک از چشمهای خستهء مسافر روان بود٬................. 

پرسيد:آخه چيکار کنم٬يعنی ميگی  همه چی تموم شده؟

من بايد با اين خستگی ٬ اينجا بمونم تا بميرم؟

پس آرما نهام ٬آرزوهام٬اهدافم.....همه بيهوده بود....نه نه نميشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پير فرزانه گفت:

*الا بذکر الله تطمئن القلوب*

مسافر٬دل آرام گيرد با ياد خدا

پاشو مشکلت اينه که توکلت ضعيف شده٬خسته شدی....

*توکلتُ عَلی الله*

تکيه تو بده به

*او*

توکلی کامل و تام ٬بايد اين توکل خيلی قوی باشه٬محکم قدم بر داری٬بدونی

که قدمی که بر ميداری کجا ميذاری.......مسافر در سفر بايد صبور باشی.....

*اِن اللهَ مع الصا برين*

ميدونی مسافر٬ اگر هميشه توکلت قوی باشه خود را در حضور حس ميکنی

در حضور بودن يعنی ٬ديدن ٬در نظر گاه قرار داشتن. محيطی به اندازه حجم

زيبای پرواز.......................................توجه....وگوش سپردن......................

تو تنها نيستی٬هيچ وقت تنهات نمیذاره٬گفتنی ها رو گفته ٬تا بتونی در اين

سفر سر بلند باشی٬خودش گفته:

*اُدعونی استجب لکم*

*بخوانيد مرا تا اجابت کنم شما را*

***

پير فرزانه رفت٬حضور او تلنگری بود برای بيداری مسافر.

مسافر آرام گرفت ٬انگار تمام خسته گی هاش پرکشيده و رفته بود 

 وگل لبخند روی لبانش  جوانه زده بود.

مسافر نگاهی به افق جاده انداخت و راه افتاد و رفت..

 

"دل نوشته های يه مسافر"

**********

آتش است اين بانگ نای و نيست باد

هر که اين آتــــش ندارد نيســـــت باد

يا علی

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

سينه خواهم شرحه٬شرحه ازفراق          تا بگويم شرح درد اشــــــــــتيــــــــاق

<<<<<>>>>>

امروز جمعه ‌ء ديگريست٬روز به نيمه رسيده اما ٬نيامدی.....................

>>>>>><<<<<<

در کوچه پس کوچه های خاطره پرسه ميزنم.

به ياد استادی افتادم که کلاسش٬ درس زندگی بود و .............................

 

***

<<استاد جهانگير نظام العلما>>

***

هميشه از دم اين عمارت زيبا که رد ميشدم٬دوست داشتم برم از نزديک

يه دل سير تماشا ش کنم.

بالاخره يه روز تصميم گرفتم ٬انگشتامو با قلم نی أشتی بدم..خيلی وقت بود

که ضربه های نياز به خطاطی رو در تپش نبض انگشتانم حس می کردم.

وارد حياط يا به باغچه کوچک انجمن خوشنويسان شعبهء دزاشيب شدم.

محو تماشای معماری زيبای اونجا....يواش يواش  به وادی ناشناخته ای که از

 حجم عمر من کمی فراتر بود وارد شدم.

وادی کوچه های تنگ آشتی کنون٬ديوارای کاهگلی...٬بوی خاک...بوی حياط..

بوی بودن باخدا بی ريا.... نسترن های رها از روی ديوار همسايه....ياس های

امين الدوله....يه کوچه پر از اقاقيا....عطر گل محمدی................

يه  صدايی منو به خودم آورد.............اومدی ثبت نام؟

صدای باغبون بود.

با لبخندی که از حس ِسِير٬ در اون وادی دور٬ رو لبم بود٬گفتم:بله

گفت: دفتر اون طرفه.

تشکر کردم و رفتم....پرسيد: استاد بخصوصی را در نظر دارين٬استادهای

اينجا محدود هستن... بعد از نام بردن يکی دو نفر...گفتم: منم وقتم محدود

پس لطفا روزهای شنبه وسه شنبه رو ........روی کارت اسم استاد را

نوشته بود:نظام العلما .....که شاگردی اين مرد بزرگ باعث افتخار من شد.

....هر کس ميامد اسمشو يادداشت ميکرد و مينشست يا تمرين ميکرد يا

کنار ميز استاد به رقص قلم در دست توانای استاد نگاه ميکرد وبه سخنان

پدرانه وسراسر پند زندگی او گوش ميسپرد.

کمتر انسانی را با اين درجه از اطلا عات ودانش ديدم ٬با اين حد تواضع.....

مردی با سنی در حدود ۶۰ تا  ۶۸ساله با موهای جوگندمی روبه سفيد ٬

صورتی در عين جدّيت٬صميمی.....بادو دريايی از مهربانی که در چشمانش

 موج می زد..............بسيار مؤدب وبا وقار......

استاد به وقت خودش توجهی نداشت٬با جان ودل به تک تک شاگردا سر

مشق ميداد،از سر عشقش به اين هنر  .........يه بار ازشون سوال

کردم که چرا تنها ميياين ايران٬چرا اونجا اين کار رو انجام نمی دين؟

میگفتن:در امريکا ٫خط را نمی فهمند..اين هنر اين جا بايد رشد کنه چون

ريشه اش  دراينجاست وبرخاسته از اين خاک !

................استاد تمام لحظه هاشون و پر باربود و غنی....................

هيچ وقت از عنوان های بی محتوا برای سرمشق استفاده نميکرد٬وقتی

دقت ميکردی٬متوجه ميشدی که عنوان سرمشق هرفرد متناسب با

شخصيت اوست.....انگار استاد با يک نگاه پشت پرده دل را ميديد ٬البته

عجيت نبود....اون همه تجربه در اين سن پشتواته خوبی برای اين ديد وسيع

بود.........

استاد در سن هفده ساله گی با استعداد ومهارتی که در نگارش خط از

خود نشان ميدهندو با پشتکار استخدام  تلگراف خانه ان زمان میشوند......

به قول خودشون رفتم ميون يکسری خطاط های جاافتاده و زبر دست...

چون در آن زمان در تلگراف خانه تنها خطاط ها با پارتی وارد ميشدند......

.......

روزهای کلاس خط آرامترين روزهای من بود٬تا شب علی رقم هر مسئله ای

شارژ بودم.....انرژی که ازاين راه دست مياوردم کلی منو سرپا نگه میداشت.

خاطره ها هميشه زيبان چه تلخ چه شيرين...

 وخوب ماندگاری خاطرات بستگی به شخصيت های سازنده انها داره....

کاش ما هم توان ماندگاری در اذهان ديگران را به خوبی داشته باشيم.

روزها را به بيهودگی واز سر بی بی حوصله گی نگذرونيم.

اين روزها زندگی ما را تشکيل ميدهند....سعی کنيم رنگ زيبای بودن روی آن بپاشيم.

.......

راستی اکثراً اون عمارت را ديديد!

می دونيد کجا؟

در سريال شب دهم؛مدتی پيش از تلويزيون پخش شد.خانه فخرزمان.......

..............................................................................................................

کجايی ای قرار بی قراران؟.......دلم بی قرار توست.......




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

دلم داره پر ميکشه .........به کجا؟

يه جايی خارج از سينه تنگ................................

رفتم تا روی آينه مثل اون موقعها بنويسم٬......

دوباره  با  من  باش

 پناه خاطره ام

  اي دو چشم  روشن  باش

  هنوز در شب  من آن  دو چشم  روشن هست

 اگر  چه فاصله  ما

 چگونه  بتوان گفت ؟

  هنوز  با  من هست

  كجايي  اي همه خوبي

تو  اي همه بخشش

...............................................................

ديدم هنوز اين دو چشم روشن با منه....هميشه همراه منه....

بهشون خيره شدم و گفتم :

هنوز از اين پنجره های بی پرده٫ تا ته خونه دلت پيداست....

ولی چرا اين قدر قرمز پر خون؟

به همين دليل.....در ميان اين سرخی .....شدن مثل چراغ..... روشن.................

از نوشتن رو آينه منصرف شدم.....آخه بايد همش به تو نگاه ميکردم................

اونوقت دلم بيشتر ميگرفت،

در ضمن اينجا گل نرگس نيست که مثل اون موقع  هايه شاخه ٫

بچسبونم بقل اون نوشته...........اونقدر بمونه تا خشک بشه.

راستی حتما اونجا نرگس اومده ، نه؟

آره حتما اومده، سر چهارراها دست بچه ها پره ،اما تونيستی که ازشون بخری!

کاش يکی جای من سر يه چهار راه از اون بچه گل فروش نرگس می خريد،

اونم رفيقاشو خبرميکرد ،

ميريختن دور ماشين ،آخ کاش می شد همه نرگسها را خريد....تا اونا شاد بشن اصلاً ميدونی ،

هيچ وقت دلم نيومد نرگس از گل فروشی بخرم....نرگس دست اونا دلربا تره............

٪*٪*٪*٪*٪

 

خوب پس اومدم نصف شبی تا ره از دل تا قلم زنم...

وای در دل اين تاريکی ، چه کسی اوای خسته اين دل را ميشنوه؟

ميدونم هرکسی نشنوه ،

توميشنوی........توکه خارج از مکان و زمانی ......ای مطلوب..........

ميدونی آ خدا ، که دلم چقدر پره؟

باشه توام محلم نذار،اما بهت بگم هر چی کم محلی کنی ، من بيشتر ميام در خونت................

آنقدر در ميزنم اين خانه را ,,,,,, تا ببينم روی صاحب خانه را

هر جا پا تو ميذاری ٫ميبينی اونجا دلی داغون شده......ای وای.....واييييييييييييييی.

ميای اين جا ...............هيچ چی ديگه بدتر........................

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

در اين ديار غريب ...که دستم از دست تو کوتاه است،

دلم هوای بوی ترا دارد،

دلم هوای کوی ترا دارد،

چه صادقانه بر سنگ فرش کوچه پا مينهاديم٫ می رفتيم،

می پيموديم روزهای سبز بی خيالی را،

حيف ، قدرت  ندانستم ً ،

چه آسان از کفت دادم.

شايد اما روزی٫

پاهای زندگی پيمای خسته من،

دوباره بر آن سنگفرشها قدم گذارد، و آن روز ، روز خوش با تو بودن است.

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

 

به نام آغاز گر عشقم٫که پايانی ندارد٫

در دو زندگيم جريان يا فتی تا شقايق را درک کنم٫

در سکوت بسوزم٫ که مرا به اوج خود رساندی.

کوهی شدی که بر تو تکيه کنم٫

خورشيد شدی که بر من بتابی٫

ومن در زير سايه خود تو بودم٫ که جان گرفتم.

سپس

بازحال در مانده شدم.

به تو ای فرشته زندگيم٫ميگويم

اکنون مرا پيدا کن.........

شاهرخ-

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ آذر ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

دلم ميخواد بنويسم٬برای تو....برای دردت ....برای بغضت....برای خستگيت....

برا اون راهی که ميگی آخرشی؛....................................اما نه اينو بگم:

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند                روبه صفتان زشت خو را نکشند

********

 

***********

نه بذار از خودم نگم٬

 

از زبان شيوای مصدق ميگويم:

بشكن  طلسم  حادثه را

بشكن

 مهر سكوت  از لب  خود بردار

 منشين  به  چاهسار فراموشي

 بسپار  گام  خويش  به  ره

 بسپار

 تكرار كن  حماسه  خود تكرار

چندان سرود  سوگ

  چه  مي خواني ؟

 نتوان نشست  در دل  غم  نتوان

 از ديده  سيل  اشك  چه مي راني ؟

  سهراب مرده  راست  غمي سنگين

  اما

  غمي  كه افكند  از پا  نيست

برخيز

 رخش  سركش  خود  زين كن

 اميد  نوشداروي تو  از كيست ؟

  سهرابمردهاي  و  غمت سنگين

بگذر ز نوشداروي  نامردان

 چشم  وفا  و مهر نبايد  داشت

 اي گرد  دردمند   ز بي دردان

 افراسياب  خون  سياوش  ريخت

 بيژن  به  دست  خصم  به چاه  افتاد

  كو گردي تو  اي همه  تن  خاموش

 كو مردي تو  اي همه جان  ناشاد

اسفنديار  را  چه كني تمكين ؟

 اين  پرغرور  مانده  به بند  من

  تير  گزين  خود  به كمان بگذار

 پيكان  به چشم  خيره سرش  بشكن

  چاه شغاد  مايه  مرگ توست

 از دست خويش  بر تو  گزند آيد

 خويشي كه  هست  مايه  مرگ  خويش

 بايد  شكست  جان  و تنش  بايد

گيرم  كه آب رفته  به جوي آيد

با آبروي رفته چه بايد كرد ؟

سيماب صبحگاهي  از سربلندترين كوهها  فرو مي ريخت

 برخيز و خواب را

 برخيز و  باز روشني  آفتاب را .

******************************************************

دلم  براي  كسي  تنگ است

 كه آفتاب  صداقت  را

  به ميهماني   گلهاي  باغ  مي آورد

  و  گيسوان  بلندش  را  به بادها مي داد

  و دستهاي  سپيدش  را   به آب  مي بخشيد

  دلم  براي  كسي  تنگ  است

 كه چشمهاي  قشنگش  را

  به عمق  آبي  درياي  واژگون مي دوخت

 وشعرهاي  خوشي  چون  پرنده ها مي خواند

  دلم  براي  كسي  تنگ  است

 كه همچو  كودك  معصومي

  دلش  براي  دلم  مي سوخت

و مهرباني  را نثار من مي كرد

 دلم براي  كسي  تنگ  است

  كه تا شمال ترين  شمال

 و در جنوب ترين جنوب

 هميشه  در همه جا   آه  با كه بتوان گفت

  كه بود  با من و

پیوسته نيز  بي من بود

و كار من  ز  فراقش  فغان  و شيون بود 

 كسي  كه بي  من ماند

كسي كه با من نيست

 كسي .... دگر  كافي ست

 هوالمحبوب




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

يکی دردُ ٬يکی درمان پسنده

يکی وصلُ٬يکی هجران پسنده

من از درمانُ دردُ وصلُ هجران

پسندم آنچه را جانان پسنده

*************************

دفتر زندگی را ميگشايم

مشقهايم ٬خط خورده

نمرهايم را جمع کرده

معدلم ٬صفر است.

**************

دستهايم را مينگرم که حوادث را نوازش کرده اند٬

و صبورانه برای انتهای راه دست تکان داده اند.

زمانه پر هيجان وبه شتاب ازهستی خويش ميگريزد٬

و انسانيت٬حلقه ای آويخته بر گوش بی خبران.

برخی بر سر بازارچه عمر سردرگمی را حراج کرده اند٬

و برخی ديگر٬آدمکی نمادين بر لوای خود نقش کرده

گرد سرشان می چرخانند٬

وبرخی در دود و افيون خود خمار انديشه ای گنگ٬پادشاهی می کنند.

و عده ای موزيانه ملعبه های سرگردانی را با لبخند به دست ديگران نهاده و بر

حماقت آنان می خندندوبهای عمر از آنان می ستانند.

********************************************

و کنون اين من خاکی تنها توان سر نهادن بر آستان تو را دارم٬

ای درمان زخم کهنه ء بيقراری

مـــــــــــــــــــــــــــــرا دريـــــــــــــــــــــــــــــاب.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٥ آذر ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page