بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام همسايه آسمونی

دست از طلـــــــــــــــــب ندارم ٬تا کـــام من برايد

يا تن رســـــــــد به جانان٬يا جان زتــــــــــن برآيد

بگشــــــــای تربتم را٬بعد از وفــــــــــــــات بنگر

کز آتـــــــــــــــش درونم٬دود از کـــــــــــفن برايد

شايد باور نکنی٬اما در آتشم٬سرتا پای وجودم به يک باره شعله می کشه وبعد لرزم ميگيره٬نه تب ٬تب ندارم٬به گمانم اين روح منه که تب کرده اونم چه تبی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا يا!به خواسته خودم به اينجا کشانديم٬در گريز کشمکش٬چه کنم؟!

عاشق اگر شدی بـــــــــــایــــــــــد بسوزی ولی حرف سر اينه که من دارم با آتش ديگری ميسوزم خود خاکستری سردم.

حضورت را با تمام جان حس ميکنم٬اما٬در من هراسی جان گرفته٬اظطراب٬دلشوره ٬هيچ وقت هيچ کس تصويرش اين همه برام پررنگ نبوده.

ای وای کاش اين همه رويای بيش نبود.............................................................

**********************************

در خانه اي جايمان داده‌اي، كه نگاهمان به هر سو كه مي‌دود، دام بلايي در پيش پاي خويش كنده مي‌بيند. در بياباني فرويمان فرستاده اي، كه قاصد چشم، از همه جا پيغام سراب مي‌آورد و خارهاي خيانت، پاي خسته را در خويش مي‌فشرد.

خدايا!
گذرمان را از باريكه راه هايي انداخته اي كه دشت هاي فريب از فراسوي خانه ها، به انتظارمان نشسته است.

خدايا!
تيرهاي آرزو، بر تخته سنگهاي ناكامي مي‌شكند و جوي‌هاي باريك اميد، بر زمين تفتيده مي خشكد.
پ
خدايا!
اين عجوزه هزار داماد، آهنگ شكستن عزم مردان كرده است و عمر را به كابين مي‌طلبد.

خدايا!
اين دنياي هرزه، هر لحظه دامي تازه مي‌گسترد و خود را براي كسي مي‌آرايد؛ راههاي به سوي تو را، يا سد سكوي مقام مي‌نهد يا گودال زندگي مي‌كند، يا دام ثروت مي‌گسترد يا به خويشمان مشغول مي‌دارد و يا...مي‌‌داني كه بي پرواز از اين موانع نميتوان گذشت.

خدايا!
قدرت پرواز تو را مي‌طلبيم. خدايا! چه گذرگاه سختي است اين دنيا و چه تنگه ي صعبي! اين چه طعام آلوده ايست كه مرگ خورنده را تدارك مي‌بيند! اين چه آب متعفني است كه جگر تشنگانش را مي‌سوزاند!

خدايا!
اين چه معشوقي است كه شب را در آرزوي هلاكت عاشقان صبح مي‌كند!

خدايا!
سلامتمان، در گذر از اين تنگنا به دست قدرت توست و بر فراز اين پرتگاه مهلك، دست اميدمان به ريسمان عف تو آويخته است.

خدايا!
ريشه‌هاي اين علاقه را در خاك وجود ما بخشكان و تارهاي اين وابستگي را در زواياي قلب ما بسوزان.

خدايا!
عشق به اين لجنزار متعفن، جامه‌ي مخالفت تو را بر ما پوشانده است، تو اين جامه را بر تن ما بدر.

خدايا!
حكومت كشور جان با توست، به غير وامگذار.

خدايا!
باغباني اين باغ را به كس مسپار كه اگر جز شيوه مهر تو در آوندهاي اين باغ بدود، برگها به پژمردگي خواهد نشست و اگر جز باران محبت تو بر اين باغ ببارد، پرچم‌هاي باغ فرو خواهد افتاد و اگر جز نسيم لطف تو به اين بوستان بوزد، غنچه‌ها خواهند مرد.

خدايا!
سنگهاي گناهان ما را از دهان چشمه‌هاي موهبت خويش كنار بزن و دلهاي ما را سيراب زلال مهر خويش گردان. معبودم! شيريني عفت و لذت معرفتت را به ما بچشان و با روشناي ديدارت، چشمان خسته ما را جلايي تازه ببخش.

خدايا!
آفت علاقه به دنيا بر گندمزار ايمان ما زده است، دريابمان، آن چنان كه عابدان و صالحان و برگزيدگانت را دريافتي، چنان كه بندگان ناب و خالصت، را چنان كه عاشقان و معشوقان خويش را با دست هاي گرم محبتت اي پذيرا ترين آغوش بازماندگان!
از رئوف ترين مهربانان و كريم ترين مهروزان!

" مناجاه الزاهدين"




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام.....................

آنقدر کلافه ام که نميتونم بنويسم٬شايد بعداً نوشتم...

شايدم نه!...

*****************************

آه ای آسمانی ها......

دلم نمی خواست بنويسم٬اما يه خبر مجبورم کرد٬...صبح چهارشنبه،... من روزمُ  با بغضی ديگرآغاز ميکنم...

امروزخورشيد با خبر در کما بودن  ((سيد علی)) دادش سايه طلوع کرد...

تمام وجودم يخ بسته.....من که تو اين قفس گير افتادم دستم به جايی نمی رسه...کم کلافه بودم ٬بدتر شدم.........

..به ياد سميرا افتادم...

..تير ماه بود....که بعد از گذشت مدتی از وقوع حادثه،....من مطلع شدم.....

سميرا به علت حادثه ای تو کما رفته بود.......باورم نمی شد....

بعد از ۹ روز در کما ،که درصد هوشياری او ۵٪ و تنفسش مصنوعی بود و علائم حياتی در اون مشاهده نمی شد،... ديگه قرار بوده برای اهداء اورگانهاش از والدينش کسب اجازه کنند........که مادر دلشکسته و داغونش با التماس از دکتر  ۲روز مهلت می خواد...

خودش گفت:...وقتی بهم گفتن،خانم بی فايدس٬...ميدونستم٬...چون کارم اين بود٬خودم پرستار بودم........اما يه جا يی،...از اعماقِ دلم، کسی میگفت:..اگه بخواهی برش ميگردونم!..

آخه من ميدونم.....سميرا بچه اش نبود ٬همهء دنياش بود....وجودش٬...نفسش و دليل طپش قلب زخميش.....

گفت:...ديگه آخر خط رسيده بودم...ديگه بايد ميرفتم سراغ اصل کاری، در خونه صدر نشين،.... پيامبر رحمتٌ للعالمين....

گفتم..آقا،... ميدونی چقدر عاشق حسينتم٬...وعمريه چله نشين در خونشم....

اما،..ديگه اونجام نميرم!...

اومدم سراغ خودت...بی واسطه....بايد قبولم کنی .......بـــــــــــايد منو بپذيری......

تو خودت دختری عزيــــــــز داری ٬حالا من به همون دُردانت قسمت ميدم.....سميرای منو بر گردون.......بر گردون ..........برگردوووووووووون............

بعد از دو روزی که در لحظه لحظهء اون دستانش به طلب به آسمان رحمت بلند بود..........

شب فاطميهء اول......

 سميرا...در بيمارستان ميلاد تهران،...با فرياد يا زهرا از کما بيرون مياد....مادرش تکيه به ديوار بيمارستان و دل در گروِ التماس داشت،که پرستارها هراسان از انتهای راهرو به سمتش می دويدند و بلند صداش می زنند: بیــــــا،دخترت بيدار شده.....بيا ببين ميشناستت.....

تا از ميون آدمهايی که جمع شده بودن می گذره ، خودشو بالا سره دخترش می رسونه و صداش ميزنه.......

سميرا مبهوت و هيجانزده فرياد ميزده که صدای مادرش به گوشش می رسه.....می گه مامان...مــامــــــان...خانوم...خانوم....خانوووووووم منو نجات داااااد............

بعد از مدتی ميبرنش خونه اما پاهاش حرکت نداشته....و چشماش جايی را نمی ديده........

 نزديک فاطميه دوم...شب....

وقتی سميرا بی حرکت در بستر،.. در تنهايی خودش غرق بوده،....

صدای همهمه ای توجهشو جلب ميکنه......

.......صداها کم کم از حالت زمزمه ای مبهم به آوازی بلند بدل  می شه.....انگار جمعيتی در خانه جمع شده بودند و هماهنگ با هم ذکری رو بلند  می خواندن....سميرا حیرت زده گوش میداده،..تا اينکه غوغای جمعيت بی تابش می کنه.....سر از بستر برميداره و هراسان بلند می شه....لبانش ناخودآگاه به همراهی با جمعيت باز ميشه....نوای ذکر در دلش غوغا به پا می کنه و صداش با جمعيت شور می گيره و بلند و بلند تر ميشه.....يا زهرا...يا زهرا...يا زهرااااا...همين موقع،دو تا آقا ميان زير بغلاشو ميگيرن...ميگن بگو يا زهرا وبلند شو....بگو يا زهرا و بلند شو...........وقتی به خودش مياد که ايستاده بوده و از هيبت واقعه جيغ ميزده و...می ديده....................

..هفته پيش وقتی بعد از کلنجار با خودم بهش زنگ زدم٬تا لب از لب وا کردم٬سيلاب

اشکاش جاری شد....

گفت :داری باران گوش ميدی؟

گفتم :به ياد تو ٬آره....خيلی با احتياط پرسيدم٬سميرا چطوره؟

....دستام توان نگه داشتن گوشی رانداشت٬...اما بايد صبوری ميکردم!

گفت:دعاش کن......دلمون برات خيلی تنگه......منتظريم روزی بياد که باز کنار هم باشيم.....

......سميرا تمام قد جلوم ظاهر شدُ٬..دستای ناتوانم شروع به ترسیمش کرد؛

اون دامنهء سياهُ پر پيچ تاب دورشو چون خيمه ای گرفته بود٬مثل هميشه چند تار مو دور انگشتش پيچيده....

با اون دو اقيانوس بيکران سياه به من زل زده بود که می گفت:ديدی آخر نيومدی!

نقش صورتش بی نقص٬.....اون دو طاق کمونی٬...چتر چشمان پر داستانش شده .....گونه های برجسته ای که از حجب آتشينه....... با لبخندی پر از مهر .........................

بقيشو بعدا می نويسم..

الان ديگه نمی تونم..نفسم گرفته.....يا من اسمهُ دواء و ذکرهُ شفــــــــــــــــــــــــــــــاء..........................

*************************************************************

سلام٬اين جارو برای اونايی می نويسم که دنبالشو می خواستن.

سميرا در حال حاضر از لحاظ جسمی هيچ مشکلی ندار٬فقط بر اثر استفاده بيش از

حد دارو در زمان کما وبعد برای تثبيت وضعيت اودر حال حاضر کمی دچار تشنج می شه٬که اميدوارم اونم بر طرف بشه.

به هر حال در گذرگاه زندگی ٬پيچ و خم زياده٬بايد هنر زندگی کردن بياموزيم تا از اين گذر گاه به خوبی عبور کنيم٬البته هميشه تمام امور زندگی بر طبق ميل و اراده انسان نيست٬اما ميشه به ايده ال نزديکش کرد.

يا علی

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

قسم به سيم سنتــــــــــــــور٬به نی٬به دف٬به تنبــــــــــــــور

صدايـــــــــــت آشـــــــــنا بود٬که آومــــــــــــــــــــــــــد از ره دور

قســم به سيم سنتــــــــــــــــــور٬به غربت يه بن بســــــــت

به شــور شـــوق کوچــــــــــــــــــــــــه٬به لهجه کمونچـــــــــــه

به بــــــــــادُ ابـــــــــــــرُ بـــــــــــــــارون٬به شعر نـــاب نـــــاودون

بگو به دوســــــــــت ای باد٬دلـــــــــــــــش هميشه آباد

تو را ســـــــــــــپاس ای دوســــــــــــــــــــــت

تورا ســــــــــــــــــپاس ای دوســــــــــــــــــــــــت

<<رسا>>




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ آبان ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

ديشب رفتم بيرون٬تنها ٬ميخواستم باخودم باشم و يا شايد با او

هوا سرد بود٬آسمان صاف٬باد در گوش ستاره ها هو ميکشيد وچرتشونو پاره ميکرد.

ستاره ها لرزان مثل بچه ها چشمک ميزدن.

اونا چون بلورهای يخی از سقف آسمان آويزان بودند.

اونقدر نزديک بودن که ميشد در آغوش کشيدشون و از سرما نجات شون داد.

مسخ آسمان بودم........

از سرما در خودم مچاله شدم .

ديگه حوصله تند رفتن نداشتم٬حتی زمانی که سواره ام٬

ميخواستم با تأمل قدمهای خود را بر وادی انديشه بگذارم.

به دنبال جواب بودم.......اما سؤال چه بود؟!

آرام ٬آرام رفتم........تا که رد پای از انديشه خود بيابم.

.......................باز گشتم٬همچنان بی جواب...............

خواب از من گريزان بود و چشمانم به دنبال ردای پلکانم.

در همهمه سکوت با خود مثنوی ها نگاشتم٬

سخن ها گفتم٬ باز آنرا دوره کردم٬گاه بر صفحه افکارم خطی کشيده را بدور می افکندم

....ورفتم....تا که شماته دل پر خواب سبکبالم را پراند...٬

هنوز تاريک بود.

کاش دراين تاريکی که پيکره عريان زندگی در حجاب است٬

 اين دل بی قرار  رالياقت عبادت بود٬کاش انديشه مهلتی ميداد٬کاش ميشد ....

باز شروعی ديگر...وهجوم......افکار

کاش اين عزل سرايی را توان نگاشتن بوداما٬

تا که انديشه از  فرازدل سقوط کرده تا در قلم به سخن نشيند٬

قفل سنگين سکوت راه را ميبندد.

از دل تا قلم راه بسيار طويليست و من در اين فاصله سياه مشق را تمرين ميکنم.

ساعدم را حائل صورت ميکنم شايد٬خواب را بار ديگر صيادی کنم.

اما اين بار انديشه سازی ديگر مينوازد.

رنگها از رنگ سفيد منشأب ميشوندو سياه امتزاج تمامی رنگهاست.

من عاشق هردو ...سفيدو سياه.....

دستم را بر می دارم......هجوم نــــــــــــــــــــــــور هجمه انديشه را محو ميکند.

ومنشور نور مرا از انديشناکی سياهی فرا ميخواند.

زمان برخواستن است.

اما ......هنوز جوابی .....نيافته ام...............




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ آبان ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page