بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام همسایه آسمونی

یا مقلب القلوب والبصار

یا مدبر الیل والنهار

یا محول الحول و احوال

حول حالنا الی احسن الحال

***

سر سبزترین بهار تقدیم تو باد

آواز خوش  هزارتقدیم تو باد

گو یند که لحظه ایست بشکفتن

عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

چرخ ايام ميچرخه و روزها از پی هم سپری ميشه.

امروز ٬روز ميلاد يه دوستِ٬روز تولّد:

*٪ مسافر *٪

مسافر عزيز٬

در جادّه زندگی برات آرزوی موّفقيّت ميکنم٬

اميدوارم٬

مرکبی رهوار ٬جادّه ای هموار ٬

همسفری پايدارو توشه ای پر بار٬

مقصدی روشن و نورانی٬

همواره داشته باشی.

~~* تولّدت مبارک *~~

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

واين دلنوشته ای ديگر از مسافر تقديم به شما:

*~*~*~*

بنام حق

در انديشه انم که رفتن بهتر است يا ماندن؟!!؟

ماندن در کنار پدر ٬مادر ٬برادر٬خواهر و دوستان...ويا رفتن نزد پروردگار يگانه!!!

پروردگاری که تقدير مرا چنين رقم زده ٬تا در کنار عزيزانی چند صباحی بسر برم.

اگر تقدير را بپذيرم٬پس بايد بمانم٬!

امّا چگونه و برای چه؟!!؟

......................................

می مانم ٬

چون پروردگارم چنين خواسته و نعمت حيات را به من ارزانی داشته.

می مانم٬

زيرا بايد در راه تکامل انسانيت گام بر داشته و به عشق محض که همان قرب الهی ست برسم.

امّا٬از ماندن واهمه دارم!!!

ميترسم ٬هر اندازه بمانم٬

چون رودی روان در قفس مرداب نفس گرفتار آمده با گنداب تبديل شوم و عمری در اين مرداب عفن در آرزوی رويای خود مانده وبميرم.

آيا بايد به اين مرداب اکتفا کرده و به انتظار نوبت خود برای رفتن بمانم؟ تا مرگ گريبانم را گرفته و ذلت بار اين خاک دان را ترک گويم؟!!!!!!!!!!!

نه!!!!

نمی توانم رود جاری را به فراموشی سپرده و به اين باتلاق بسنده کرده و تصور کنم که ٬ نهايت آرزوی من واين است پايان راه!!!

امّا بايد بود٬از هر دمی برای گريز از مرداب استفاده کرد .

ميمانم و انديشه خود را به دنيای نامحدود و بی پايان ٬به هدف پيوند ميدهم.

اگر توان انتخاب درست را داشته باشم٬ديگر حس پوچی در من جلوه گر نخواهد شد.

اما نکته ای ديگر٬

چگونه ماندن و چگونه انديشيدن .............وای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوباره شور وشوق رفتن بر ماندن در من رجحان ميابد٬ ولی٬

چگونه رفتن ؟ با چه توشه ای؟؟؟؟

آری٬ چگونه رفتن! ...رفتنی زيباست که ٬ توشه ای  برايش فراهم شده باشد....

رفتن انسانی که در حيات خود از لحظاتش برای استغنای انديشه و رسيدن به کمال استفاده کرده باشد٬ و با آرامش به سوی منبع عشق پر کشد ٬زيباست....

اما

رفتن انسانی که در حيات خود سراشيبی سقوط و انحطاط راطی کرده و به ورطه نابودی و مرداب عفن غفلت وزشت کرداری گرفتار بوده ٬چه ناگوار و دردناک است......

وای برمن٬که رفتن را سهل و راه را هموار تصور کرده ام...با دستی خالی بودن کسب ذره ای معرفت......

لحظه ای از انديشيدن به زاد و توشه خود تمام وجودم را به لرزه در می آید

و از شدّت و حشت قفل سکوت بر دهانم زده و اشکهايم سرازير ميگردد.

ميگريم ٬ميگريم از ناسپاسی و ازگناه و از عصيانم....

ازتو طلب عفو وبخشش دارم؛

 به تو التماس ميکنم ؛که مرا از مرداب ..من..  نجات داده و از عذابی که به گنهکاران وعده داده ای برهانی...

بار ديگر بر توشه خود مينگرم٬ بار سنگينی بر شانه خود احساس ميکنم؛

جهل٬خود  خواهی٬ ظلم٬ غفلت٬ حسد٬غيبت٬ مال اندوزی.......................

هيچ کس با من از توشه ام سخن نگفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بر آينه مينگرم :

خسته نباشی جوون!!!

تو کوله بارت چی داری؟

کی ميخوای آدم بشی؟

کی ميخواهی خو دتو بشناسی و به واسطه اون خدا رو بشناسی؟

نگو ٬نگو که وقت داری ٬نگو خيلی زوده ٬نگو در آينده سعی ميکنم و جبران ميکنم!!!!!!!!!!!!!

تو الان که به واسطه جوانی به ملکوت نزديکتری ٬چنينی!!!!!

وای به روزگار کهولت و پيری که به دنيا دلبسته تر خواهی شد!!

الان کوله بارت خاليست و برای فردا فرصتی نيست!!!

سر در گريبان شرم فرو برده.....با اين همه پشيمانی چه کنم؟؟؟؟

در مقابل وجدان خود شرمسارم و هراسان.......

ای محبوب يگانه

مرا درياب

بار الهی ٬

ميدانم که مستوجب عذابی درد ناکم؛

اما به عفو و بخشش تو طمع دارم.!!!

بار ديگر ٬به آينه مينگرم؛

ای انسان براستی ٬کيستی ٬چيستی؟؟؟

به کدام صفت مفتخری؟

مال وثروت؟

جمال وزيبايی؟

جاه ومقام؟

به کدامين صفت چنين بر روی زمين گام برداشته بر عالميان فخر ميفروشی؟

مال وثروت را که خالق بی همتا در اختيارت گذارده ؛!!

آيا با تصرف در آن ميتوانی بر ديگران که از آن بی بهره اند فخر بفروشی و با چشم حقارت بر آنان نظر کنی؟

زهی خيال باطل؛ وجه تمايز تو با ديگران در نزد خداوند ثروت نخواهد بود؛

که پروردگار به هر کسی که بخواهد به مصلحت ميدهد ؛و به هر که نخواهد به مصلحت ٬نميدهد.

به جمال وزيبايی؟

خداوند زيبايی را در مقابل زشتی قرار داد زيرا تا زشتی نباشد زيبايی معنی پيدا نميکند و معيار سنجش ارزشهااز ميان ميرود.

اگر خوبی نباشد بدی معنايی ندارد ٬پس وسيله آزمايش تو بايد وسيله فخر تو باشد؟

جاه ومقام نيز ماندگار نيست٬

به آنی بر لب پرتگاه خواهی رسيد و از اوج عزّت به قعر ذلّت سقوط خواهی کرد...

الهی

تو خود ميدانی که اين مطالب تنها برای تذکّر و ياد آوری برای خود٬بيان نمودم تا

شايد به خود آمده٬دريابم که کيستم وچيستم!!!

زيرا اگر توان شناخت موسی و فرعون درون خويش را نداشته باشم؛

چگونه موسی وفرعون زمان خويش را شناخته و راه خويش را انتخاب کرده

و به فلاح و رستگاری دست يابم.

الهی

مرا آن ده ٬که آن به.

*مسافر*




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسا يه.......

وقتی صدا ٬در حنجره راه گم ميکند؛

بايد کلام را به عاريت گرفت!!!!!!

۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵۵

نه٬ نه٬ نه !

 اين  هزار  مرتبه٬  گفتم : نه.

 ديگر توان  نمانده ٬

توانايي ٬در بند  بند  من

 از تاب رفته است ؛

 شب با تمام  وحشت  خود خواب  رفته است؛

و در تمام اين شب تاريك٬

  تاريك  چون تفاهم ٬ من  با تو

  انسان  افسانه  مكرر  اندوه  و رنج   را

 تكرار مي كند .

 گفتي ٬

 اميدهاست ٬

 در نا اميد  بودن من ؛

 اما٬

 اين  ابر  تيره   را نم باران نبود  و نيست .

 اين ابر  تيره  را  سر باريدن .......؛

  انسان  به جاي  آب ٬

 هرم سراب  سوخته مي نوشد .

  گلهاي  نو شكفته ٬

 اين لاله هاي  سرخ ٬

  گل نيست ؛

 خون  رسته  ز خاك  است.

 باور كن اعتماد ٬

 از قلبهاي  كال ٬

 بار  رحيل  بسته؛

 و مهرباني  ما را ٬

 خشم  و  تنفر   افزون٬

 از ياد برده است .!!!!!!!!

 باورنمي كني ؟

  كه حس  پاك  عاطفه  در سينه مرده است!!!!!!!!!

زنده ياد٬حميد مصدق

 

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه ء آسمونی

حکايت دل تنگ.....

 ~*~*~*~

خوب تمام نوشته هارو پرشين بلاگ بلعيد...نوش جان...اما !!

~*~*~*~

دلم برات تنگ شده!!!

بازم جمعه  شد و نيومدی!!!

سينه از درد پر و سر از غوغای روزگار....

ميدونی٬

دلم گرم شده٬ کَم َکی!

دوباره ميتونم حست کنم!!!

وای بر دلی که اسير تو شد ....وای.. وای..وای

 

۵۵۵۵۵۵۵

دلم برات تنگ شده٬

برای اينکه ساعتها  به چشمهای  افسونگرت زل بزنم!!!

دلم برای عطر نرگس تنگه!!!

يه بغل نرگس بزارم توی گلدون ٬يه عمر بشينم نگاهش کنم!!!

بازم دلم تنگه!!!

برای صداقت ٬يکرنگی!!!

با آينه قهرم!

زيرا که در چشمانم نگاه ميکنه و دروغ ميگه!!!!!!!

راستش دلم برای همه چيز همه کس تنگ شده!!!

حتی برای تو٬ که در عين نزديکی٬ با من قرنها فاصله داری !!!

۵۵۵۵۵۵۵

سال داره به پايان ميرسه٬ اما من هنوز اندر خم يک کوچه ام!!!

کوچه ای که مملو از عطر اقا قياست٬

کوچه ای که از روی ديواراش ٬نسترنها ديوانه وار به طرف زمين سقوط ميکنن٬

کوچه ای که ياسهای امين دوله از تير چوبی برق ٬بالا رفتن ٬هُری مثل آبشار

ريختن پايين!!!

اين کوچه هنوز بوی خاک آب خورده ميده!

چی ميشد من در خم اين کوچه گم ميشدم؟!

۵۵۵۵۵۵۵

 يعنی ميشه انسانی پيدا کرد که دارای صفات برتر و جامع باشه٬يعنی بيشترين صفات را درا باشه؟

آره من ديدم٬حيف که همنشينی با او بسيار کوتاه بود٬چند ساعت ديگه بر ميگرده:(((

با شرم در چشمانش نظری انداختم٬آخه فقط چشم هست که راست ميگه!!!

دريايی آرامش و عشق در اون موج ميزد...اين آرامش پر تلا طم در تمام حرکاتش بود٬

در راه رفتن ...صدا ...لبخند..و.....و امان از تواضع...براستی قامت انسانيت بر بالای او برازنده است!!!!!!!

و خدا آنچنان در او خروشان بود که ................

 حکمت اومدنت چی بود؟

....مسافر ٬سفر به خير.......

۵۵۵۵۵

حسبی الله .........

 

دوشنبه/ ۸/ مارچ

۱۸ /اسفند۱۳۸۲

 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٥ اسفند ۱۳۸٢ توسط عقیق

 يا ابا عبدلله

 سلام بر عطش
سلام برسينه تفتيده کرب وبلا
سلام بر ياسهای سرافراز و بی قرار
سلام بر قطره خونی که٬نطفهء پيدايش شقايق شد.

 


شمعی برای تو٬
که دلگیرترین غروب عالم را در دیباجه دلت ثبت کردی؛
شمعی برای تو٬
که تمام غریبانه های دنیا در دلت گریست؛
شمعی برای تو ٬
که کبود آسمان شرمسار از روی نیلگونت ٬رخ در نقاب ابر کشید؛
شمعی برای تو
وبرای شام آخر .
شراره های دلم در ترانه اشک متبلور شده اند .
با من بگو ٬از پشت کدامین اسطوره تراویدی ؛
چگونه فقدان خورشید را تاب میآوری؟
با من بگو از نالهء گهواره خالی٬
                                 از رویای شیرین کودکانه٬
                                                           و از لالایی مادر٬
                                                                             و از فغان تلخ هجر.!!!
با من بگویید ٬با شمایم!!!!!
کربلا کربلا شد تا حماسهءعظیم عشق ٬ایثار ٬مردانگی ٬غیرت٬عزت و تسلیم رضای دلدار شدن جاوید گردد.
و کودک بیتاب دلم بر پوچی وجهلم میگرید٬
وای بر منو دل راه گم کرده ام٬که تو را نشناخت .
کاش اين حبابء *من *که لحظه ای بيش عمر ندارد٬برای هميشه به افسانه آه ميپيوست.
آب ٬آب٬آب
يار بی ريای من ٬مگر ميشود از کربلا گفت ٬اما به ياد عطش عشق وصال تو وبیوفایی آب نينديشيد.

اين الطالبُ به دم المقتول ............................

 

http://www.abalfazl.com




نوشته شده در تاريخ شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page