بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

سلام همسايه آسمونی

مکن کاری که بر پا٬ سنگت ايو      جهان با اين فراخی٬ تنگت ايو

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند     تو را از نامه خواندن ٬ننگت ايو

~~~

الهی ٬به حرمت آن نام که تو خوانی وبه حرمت آن صفت که تو چنانی٬درياب که ميتوانی.

الهی٬عمر خود به باد کردم وبر تن خود بيداد کردم؛گفتی وفرمان نکردم٬در ماندم ودرمان نکردم

الهی عاجز و سر گردانم؛نه آنچه دارم دانم ونه آنچه دانم دارم.

الهی ٬اگر تو مرا خواستی٬من آن خواستم که تو خواستی.

الهی٬به بهشت وحور چه نازم؛مرا ديده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم.

الهی٬در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان ما جز الطاف ومرحمت خود منگارو

برکشت های ما جز باران رحمت خود مبار٬به لطف٬مارا دست گير و به کرم٬پای دار٬

الهی٬حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.

 

برگذيد ه ای:رسايل خواجه عبدا...انصاری

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

Friendship takes many years to establish; so do not fall out with a friend over a single disagreement.

******

You have two hands. One to help yourself, the second to help others.
****




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

يگانه ءمن:

جمعه ای ديگر شد٬

باز چشمان مشتاقم به راهی دور٬دور مينگرند؛

نرگس  خوش بوی خيال٬

تا به کی سرگشتگی!

خوب ميدانی که من اين هديه ءگرانقدر تو را به آسانی بدست نيافته ام٬

که به آسانی  از کفم رهايش کنم.

تو ميدانی ٬که اين من ِمن از خود گذشت تا تو را يافت٬

و من همچنان با تو خواهم بود و تا آخرين بازدم .

نجوايم٬

ذکر نام توست.

من هنوز ٬طمع ِعشق ِتورا دارم وبس٬

وبجز شهد شيرين وصال تو هيچ نمی جويم.

آتش عشق است کاندر نی فتاد       جوشش عشق است کاندر می فتاد

هوالمحبوب

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امروز روز تصويه حساب من با عملکرد هايم است٬اين روز برای من مفهومی

خاص داره که البته ٬من فقط به ياد اين روز هستم وهمين نيز کافی هست.

با خودم فکر ميکنم٬يکی ٬يکی فايل های ذهنم رابررسی ميکنم....از خودم

میپرسم:

در اين مدت چقدر موفق بودی؟

چقدر بيهوده طی کردی؟

چقدر به بار ماديت اضافه کردی؟

بار معنوی چی؟

ميبينم ٬با عرض معدزت٬شدم حمال لحظه ها...همين....آخ آخ...از اين بدتر

نميشه...نه نميشه....

ديگه کفرم از خودم در اومده....به منم ميگن٬ آدم!

ميرم سر ميل باکس ٬بزار از اينجا شروع کنم و دنيا رو در زباله دانی تاريخ

سرازير کنم....

عجب....باورم نميشه.....هيچ کس نه ٬فقط .......اون........

..بازش ميکنم.............

ای ......کسيکه رفته  جزء دسته ای که شمشير از رو برای من بسته ومن

هر چی سعی کردم جواب ميل احمقانه اونو با آرامش بدم نشد وبالاخره

منصرف از جواب ٬از خدا خواستم که روشنش کنه..............

آره ٬همون٬ امروز ياد من بود:

گوش کن٬دور ترين مرغ جهان می خواند!

شب سليس است و يکدست وباز.

شمعدانی ها و صدا دارترين شاخه فصل٬

ماه را ميشنوند.

...................!

بله ٬کمی فکر کردم....چه خوب شد اون روز ده بار نوشتم اما ٬نفرستادم.

نه برای اينکه ٬امروز ياد من کرد....برای اينکه.......اگر جوابشو داده بودم...

او هيچ وقت به اشتباهش پی نمی بردو ساخته نميشد.

در عفو لذتيست ٬که در انتقام نيست.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بازم من موندم و انوار الطاف تو .......آخه چه جوری ميشه تو را ديد و...........

.....کاش اين ظرفيت سنگين مرا سنگين تر ميکردی٫سنگين........................

در اين نيمه شب ٬من وسکوت همخانه ايم

ويار دلدار از من گريزان .

گل نرگس به فدای رنگ وبوت.

~~~

بوسه بر درج عقيق تو ٬حلال است مرا     من که اين خانه به سودای تو ويران کردم

 

عقيق




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ دی ۱۳۸٢ توسط عقیق

 

سلام همسايه آسمونی

تن ز جان و جان زتن مستور نيست        ليک کس را ديد جان دستور نيست

آتـش است اين بانگ نای ونيست باد      هر که اين آتــــــش ندارد٬نيست باد

~~~~~~~~~~~~~

از آن روزی که خدارا درلوح حواسم ميشناسم؛

دلی راگرفته ديدم.

دلی پر از اشک٬

دلی پراز غم٬

دلی پر از ناله.

براستی صفای دل در چيست؟

به تب وتاب والتهاب؟

به ناله های نيمه شب؟ 

به اشکهای پنهان؟

به مهر وعطوفت؟

هميشه از صاحب دل*او*میپرسم:

چرا  به دلهايی بارونی٬دلهای مهربون٬دلهای سرگشته و طوفانی؛

ميگن :دريای؟

اين دريارو چه چيز پرميکنه؟

چرا ميگن دريا دل باش؟

دريا ی که پر از آبِ٬آب زلال وپاک٬آب آرام با صفا!

اونهايی که دلی به وسعت دريا دارن؛

آنقدر ناليدن٬آنقدر آرام در خفا اشک ريختن٬آنقدر سرگشته گی کشيدن؛

که شدن دريا دل!

دريايی ديدنی٬پر تلاطم٬خروشان ومواج.

دريايی که همه از ديدنش شاد ميشن و

انرژی ميگيرن؛

دريايی که همه با نظر به اون به عظمت *او* واقف ميشن.

~~~~~~~~~~~~~~

گريه کن٬گريه کن٬

گريه ای آواز خاموش.

دل بارنی٬بر چهره اش لبخندی از مهر شکوفاست.

لبخندی که  به تماشا گر شادی و آرامش هديه ميکند.

در اندرون من ِ خسته دل ندانم کيست؟     که من خموشمو او در فغان و در غوغاست

 

ميدونی؟

هر چه بيشتر در نزد *او*نوای ناله ات بر پا باشد و اشک از ديده روان کنی؛

دريای دلت عميقتر و وسيعتر خواهد شد.

اگر دلی برای *او* اشک نريزد ٬همچو گلی ٬بدون آب؛

آهسته آهسته پژمرده  و خشک خواهد شد.

به قولی:

چشمان انسان ٬دريچه دل اوست.

وقتی چشمانِ بارانی بغض فروبرده را ميسرايند:

وبر دشت گونه ها روان ميگردند٬

آن زمان سر منشأ وسرچشمهءاشک!

هويدا ميشود:

دل

من از چشمان خود آموختم٬ رسم محبت را

که هر عضوی بدرد آ يد٬ بجايش ديده ميگريد 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دل حريم پاک الهی ست ٬منزل گه يارو تنها وشيطان را به آنجا راهی نيست.

دل سکوی پرواز به سوی اوست؛

وقتی که هوس پرواز در سر داری؛

ورويای وصل در سر میپرورانی

دل به سخن ميآيد:

من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد.

آخ چی بگم از اين دل....که هر چی بگم کم گفتم..................

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خدا يا!من درکلبهء محقر خود چيزی دارم؛که تو در عرش کبريايت نداری.

من چو تويی دارم٬وتو چون خود نداری!

نويسنده:مسافر

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام يگانهء آسمونی من

ميدونی ؟.........آره٬ خوب ميدونی !

اما من نميدونم....نميخوام بدونم.........

 اشکم را ازمن گرفتی.....صدايم را در گلو خفه کردی...چشم بينايم را گرفتی....

ودر قالبی مرا حبس کردی که مال من نيست.............

من خودمو ميخوام....من دلم برای  خودم تنگ شده....منو بمن بر گرون.........

ديگه حوصله فکر کردن ندارم٬وقتی هر چی فکر میکنی ....بيشتر در جا ميزنی...

و عقب گرد...٬تفکر قهقرايی....ديگه ميشه نور علی نور ...واپس رفتن....

کاش ميشد بگم٬....ميشه ٬...نميتـــــــــــــــــــونم بگم!

يگانهء من

ميشه منو به من برگردونی....به خوت قسم مُردَم از پوچيييييييييييييييييييييييييييی

خداياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

يه چيزی بگم؟!

ميشه سرمو بدارم رو پای تو گريه کنممممممممممممممممممممممممممممم؟

خسته شدم٬ خسته.

دلم هوای پرواز داره٬پر بکشه...............پر.....بره جايی که هيچ کس نگاهش نکنه

اونقدر دورررررررررر...حتی از اين جا دورررررررررررررررتر

شايد در تنهايی ٬که از تنهايی من وسيعتر هست ٬ فقط باتو٬ بشه تنها بود.....پس

نه٬.......... همون من ِ من هم٬ فدای تو.....اگر قول پرواز به من بدی!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

به چه مينگری؟

 

به او که بر دستها ٬سواره ميرود؟

ديروز گم شده؟

فردايی بی رنگ؟

رويای بر باد رفته؟

زندگی٬ تکراردوباره هاست!

زندگی ٬

 

قصهء باد خزون

کاش می شد دلتنگی تورا تقسيم کرد

اگر ميشد من بزرگترين سهم را از تو می دزديدم!

تا که چشمانت اين گونه غوغا بر پا نکنند.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چه بگويم ٬که کلمات عاصی تر از ٬

شعله های سوزان دلم ميباشند.

...........................................

يگانه!

کاش <مسافر > خسته را٬

غبار از چهره ميربودی

وبه مقصدی

روشن

ميرساندی.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

گر طبيبانه بيايی به سر بالينم    به دو عالم ندهم٬لذّت بيماری را

*************

چه چيز را دشوار می توان پنهان داشت؟

آتش را که در روز دودش از راز نهان خبر می دهد و در شب شعله اش پرده دری ميکند.

عشق نيز چون آتش است که پنهان نمی ماند؛

زيرا هر چه عاشق در راز پوشی بکوشد٬باز نگاه دو ديده اش از سرّ ضمير خبر می دهد.

**************

انگار بی تو سخن نمی توان آغاز کرد ٬که هر چه بی تو هوس جوانه زدن کند پژمرد ه است.

دلارام

دير بازيست که آرامش از من ميگريزد٬ومن همچو دريوزگان بد اقبال در پی اش زاری ميکنم.

مرا درياب

.......کاش.......

تو خود ميدانی که چگو نه توان گفتن را از من ربودی٬

ديگر حتی نيمه شب نيز از تلاطم در امان نيستم.

طبيبا

دردم از يار است٬درمان نيز هم.

هيهات!

*************

تو آن کشتی ای که با غرور٬باد در بادبان افکنده است تا سينهء دريا را بشکافد

وپای بر سر امواج نهد ٬

ومن

آن تخته پاره ام که بی خود آنه سيلی خُور ِ اقيانوسم.

در دلِ سخن ِ شور انگيز تو گاه٬

موجی از پس موجی دگر می زايد

و گاه

دريايی از آتش ٬تلاطم ميکند؛

امّا

اين موج آتشين مرا در کام خود فرو می برد؛

و غرقه ميکند.

هو المحبوب




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

جان نباشد جز خبر در آزمون      هر که را افزون خبر جانش فزون

جان ما از جان حيوان بيشتر        از چه؟زان روکه٬فزون دارد خبر

بس٬فزون از جان ما جان ملک        کو منزه شد ز حس مشترک

وز ملک٬ جان خداوندان دل             باشد افزون تر تو٬تجبر را بهل

زان سبب آدم بود مسجودشان        جان او افزون تر است از بودشان

********************

..............يادم نيست پدر بزرگ از کجا وکی ٬اين دوستارو پيدا کرده بود .آخه پدر بزرگ

در دوست يابی سخت گير بود.

چشماش عسلی بود٬شايدم روشن تر .تو عالم اون موقع ها چشم هاشو رنگ

زردی خرماهای تازه بمی ميديدم٬که توی صورت آفتاب سوختش دردخششی خاص

داشت...رباب خانوم را ميگم...همسر اوس عباس...........و اوس عباس با چهره ای 

مهربون و آفتاب سوخته پر از شيارهای رنج و يک دامن گل لبخند روی لبانش........

گاهی مواقع  برای فرار از تنهايی علی رقم ميل باطنيم ٬يه سری به دايی کوچيکه

می زدم...آخه خيلی لوس بود منم که از بچه لوسا اوفففففففففف بدم ميامد.

معمولاً اين ديدار ها ۱۵ دقيقه بيشتر طول نميکشيد....تنهايی بهتر از تحمل کردن ننر

بازی دايی کوچيکه بود٬بخصوص که بايد مراقب رفتارم هم جلوی همسر پدر بزرگ بودم.

البته به سفارش والده گرامی.

از وقتی اوس عباس ورباب خانوم را در خونه پدر بزرگ ديدم علاقه ام به بازی با دايی ننر

بيشتر شد..که باعث تعجب مادرم شده بود....خلاصه

صميميت وخلوصی در صورت اين دو نفر وجود داشت که من در اون سن درست درکش

 نمی کردم...فقط ميدونستم دوست دارم وقتی اوس عباس حرف ميزنه بشينم با

 دقت گوش کنم...از بم ميگفت از نخلستان کوچکش واز درختای پر بارش...ظااهراً

يکی از پسر هاش تهران درس ميخوند و همين باعث شده بود موقتی بيان تهران.

اونا يه دختر هم داشتن که از من بزرگتر بود...زهرا...

گاهی رباب خانوم سر به سر اوس عباس میذاشت و منم که نمی فهميدم

منظورشون چيه الکی می خنديدم ٬پدر بزرگ با اوس عباس از خنده من بيشتر

 خندشون ميگرفت منم هيچی خجالت را بله...

کار من شده بود از پشت پنجره ديد زدن خونه پدر بزرگ ٬که هر وقت رباب خانوم . اوس

 عباس برن اونجا منم يه بهانه بتراشم وبدوم...که البته کلاه سر خودم ميذاشتم ......

قصه های شيرين اوس عباس با لهجه دلچسب بمی ٬چشمای رباب خانوم و مهری

 که از مژهاش ميباريد...خنده عاقلانه وقشنگ زهرا ..همه وهمه منو ميچسبوند کنار

 صندلی پدر بزرگ....

ديگه پدر بزرگ ميدونست !هر وقت اوس عباس و عهد وعيال ميومدن خونشون ٬زنگ

 ما را ميزد و ميگفت:بابايی به من سر نمی زنی بدو بريم اوس عباس آمده.

پدر بزرگ برای اوس عباس احترام خاصی قائل بود٬هميشه از عزت نفس و بزرگ

 منشی اوس عباس ميگقت وميگفت :اوستا عباس مرد بزرگی هست ٬نبايد انسانها

را با ملاکهای مادی وشئو نات پوچ اجتماعی سنجيد......وبعد از گفتن به فکر فرو

 ميرفت.....

خلاصه من چند سالی با اين داستان خوش بودم...ديگه وقتی بزرگتر شدم روم نميشد

برم پيششون ٬ولی يواشکی از پشت پنجره نگاهشون ميکردم.

اما خاطر ه  اونا هميشه باعث شعفی در دل من ميشه.......بعد از رفتن پدر بزرگ

ديگه من اوس عباس را نديدم.....گفته بود: جای خالی حاجی آقا رو ديدن سخته.

گاهی از دايی کوچيکه که ديگه نُنُر نبود ٬حالشون را می پرسيدم.ميگفت:اوست

 عباس طاقت نياورد برگشت بم ٬زهرا هم که ازدواج کرده بود همسرشو در جنگ از

دست داده بود٬با اونا بر ميگرده بم......................................................

ديروز همينطور که فيلمای بم را ميديدم و ديگه اشکی نمونده بود که سرازير بشه٬يهو

ياده رباب خانم افتادم٬انگار يه ظرف خرمای زرد دستش بود وميگفت:بردار دخترم يکی

ديگه...عيبی نداره......................................

تلفن برداشتم ٬.....گفتم :راستی از رباب خانوم چه خبر؟

.....رباب خانوم با دخترش و نوهّ هاش رفته بودن به ديار باقی ديدن اوس عباس.........

...............آخه رباب خانوم دوست نداشت از اوس عباس دور باشه.....................

نميدونم اين اشکها از کجا سر چشمه می گيرن.

********************

 دوست دارين برای بم وبمی های مهربون شمع روشن کنيد؟

 http://jaarchi.com/bam.asp

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٩ دی ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

بار ديگر دست قهر طبيعت ٬مادران را از فرزندان٬فرزندان را از مادران٬پدران را از آغوش

پر مهر خانه ربود.......سقفهای سنگين بر سفرهای بی ريای عشق بم فرود آمد.....

مادرم کجايی؟

پدر کجايی؟

کودکم٬ای امال وآرزويم کجا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پدر ٬ديگر نمی گويم چرا ؟برگرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مادرم ٬پناهم ٬دستانت را ميجويم..........................کجاييييييييييييييييييييييييييی

ای مادر ايرانی٬اسوه استقامت.............وای وای چه ميگويم ....چه ميگويم...........

چگونه توان اشک تو را دارم ٬چگونه با اندک مطاعی توان ياری دل در زير اوار موفون تو را

دارم..................وای بر من از خود بيزارم بيزاررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

اين بار بم ....بار ديگر کجا؟

اين بار ارگ بم بار ديگر کجا؟

مرغ بی قرار در قفسم..........................فرياد رسی نيست.............................

اما نکته ای هست که توان گفتنش نيست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا يا؟

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ٦ دی ۱۳۸٢ توسط عقیق

سلام همسايه آسمونی

من به هر جمعيتی نالان شدم      جفت بد حالان وخوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد يار من        از درون من نجست اسرار من

:::::::::::::::::

نميدونی چقدر دلم برات تنگ شده........خيلی بيش از اين حرفها....اما خسته ام از

 گفتنش....چه کسی بود يادم داد که حرفهای بی نتيجه نزنم....کجاست بياد ببينه که

شدم مثنوی هفتاد من کاغذ ،ديگه دنبال نتيجه نيستم٬امروز نتيجه ديروز و فردا نتيجه

امروز....خوب به قولی :تو چرا همش به فکر نتيجه ای؟

آره ٬راست ميگه٬منم ميشم مثل او....هر چند که از بيهودگی و بی محتوايی بيزارم

اما.....ول کن بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد. در اين دوره زمونه چيزی که

 طرفدار نداره ،حرف حساب..............

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

هوا سرده٬اونقدر که حتی دلتنگی هام هم نمی تونه منو بفرسته بيرون....دلم ميخواد

برم بيرون آنقدر راه برم تا شايد دلت بسوزه و جواب منو بدی...آخه تو تنها کس منی و

ميدونی تنها تکيه گاه..................

همه جا رو مه گرفته....جای شاعرها خالی که کلی برن در وادی خيال....برف همه

جا رو پوشونده همه جا،اگر کسی چند دقيقه زير اين برف دوام بياره ميشه آدم برفی

زنده....دونه های برف زير نور مثل کريستال برق ميزنن...آخ کجايی که بريم زير برف

راه بريم......................ديگه منتظر صدای پات تو کوچه برفی نيستم ،

 

کاش همينطور که برف همهء زشتی هارو میپوشونه ،يه برفی هم خدا برای پوشوندن

پليدی های ما ميفرستاد...........

دلم برای کسی تنگ است ،نمیدانم کيست، سالهاست او را ميشناسم ؛اما هنوز

درباورم نمی گنجد که ، لياقت دلتنگ شدن برای او را داشته باشم.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 سلام گلبوته

شنيدم دلتنگی.......ديروز ديدمت ؛تا اومدم بگم سلام ٬رفتی٬خيلی دلم

هواتو کرده بود..........دلم لک زده برای خنده هات حتی........................

 يه چيزی در تو هست که همه ندارن.. ميدونی چيه؟

*عشــــــــــــــــــــــــــــــــــق*

هر کسی جرأت نداره ٬اين همه بار عشق رو به روی شانه های  نحيفش تحمل کنه.

ميدونی ٬گاهی که بهت فکر ميکنم ٬قبطه می خورم٬اين همه استقامت اين همه

غيرت ......ای عجب ...جانا هم آوردی نيست تورا ؛نه نيست .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مردانگی به جنسيت نيست٬به خميرس به ذات ....که بايد بگم ٬خيلی مردی نازنين؛

کاش شانه های خسته از بودن من٬ لياقت اينو داشت که آرام بر روی اون سرتو بزاری

و دلتو بسپری به فصل بارش............

يه چيزی بگم٬درد انسان را ميسازه ...وصيقل ميده....اونقدر که زلال ميشی 

شفاف٬ ...................................................       

 

ببين دريا دل هر وقت ديدی خيلی دلت هوايی شده٫يه نگاه به آسمون بنداز

به بيکرانه آبی آن ٬يه فرشته ميبينی که باچشمانی سرشار از مهر اما نگران

به تو چشم دوخته٬داره به همه  ميگه :اين گلبوتهء منه!!!!!!!!!!

همون گلبوته که عطردلش تا اينجا پيچيده٬همونکه بعد از من ٬وجودش چون

خورشيدی تابنده مهر را بر گلبرگ های نياز تقديم ميکنه؛

اون شمع روشن که ميسوزه تا پروانه های تنها٫ گرد وجودش بچرخن و به

ادراک بودن برسن..................

بازم بگم؟!!!!!!

نه ديگه نميگم؛خودت بقيشو خوب ميدونی.

اما اينو بدون٬ فاصله ها وبعد در فضای عطوفت .....مطرح نيست.......هميشه

حس حضور ؛به فرياد دلتنگی خواهد رسيد.

اينم تقديم به تو

 

ياعلی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۳ دی ۱۳۸٢ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page