بشنو از نی...!
" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق نا بگویم شرح درد اشتیاق"

یا حبیب

اربعین حسینی رسید و بر دل داغدار شما تسلیت ...


اختر من! هلال من! ماه من

همسفر و همدم و همراه من

بی تو دلم طایر بی ‌بال بود

داغ چهل ‌روزه چهل ‌سال بود

شعله نثار جگرم کرده‌اند

با سر تو همسفرم کرده‌اند

پیش روی محمل من صف‌ زدند

رقص‌کنان، خنده‌ زنان کف ‌زدند

محمل ما در ملاء عام بود

همدم ما سنگ لب ‌بام بود

دیده به خورشید رخت دوختم

آب شدم ساختم و سوختم

رأس تو می‌داد به زینب سلام

چشم تو می‌گشت به من هم‌ کلام 

چشم تو از چار طرف سوی من

نغمۀ قرآن تو نیروی من

حال، پی عرض سلام آمدم

فاتح و پیروز ز شام آمدم

ای به جمالت نگه فاطمه

ای سر نی هم‌ سخن ما همه

باز هم از وحی محمّد بگو

از گلوی پاره خوش‌ آمد بگو

آمده‌ام شانه به مویت زنم

بوسه به رگ‌های گلویت زنم

دست، برون از جگر خاک کن

اشک غم از دیدۀ من پاک کن

ای به لبت زمزمۀ آب ‌آب

آب بده آب بده بر رباب

جان اخا غنچۀ پرپر کجاست

آب که آزاد شد اصغر کجاست

آمدم از شام سوی این حرم

تا به مزار تو طواف آورم

مروه مزار تو، صفا علقمه

سعی کنم پشت سر فاطمه

آمده‌ام ای همه جا همرهم

تا سفر خویش گزارش دهم

نام تو زنده ز قیام من است

فتح تو در خطبۀ شام من است

وحی خدا داشت بیانم حسین

تیغ علی بود زبانم حسین

سوختم و سوختم و ساختم

لرزه به کاخ ستم انداختم

طفل تو گردید پیام‌ آورت

شام شد آرامگه دخترت

گرچه به پای سرت آرام شد

سفیر دائم تو در شام شد

زنده شد از دفن شب دخترت

خاطرۀ دفن شب مادرت ...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ توسط عقیق

 یا طبیب


بگذار تا به لهجه باران بخوانمت 
مانند عشق از دل و از جان بخوانمت
تا کوهها صدای مرا منتشر کنند 
همراه بادهای پریشان بخوانمت
چشمم سفید گشت و تو از ره نیامدی 
یعقوب وار، یوسف کنعان بخوانمت
بگذار تا به یمن ظهورت، بهار محض 
بر گوش شاخه های زمستان بخوانمت
آهنگ التهاب سراب است در دلم 
بگذار تا به لهجه باران بخوانمت


هزاران هزار انسان عاشق و شیفته صدها سال است که در هر پگاه آدینه سخن به ندبه مى‏گشایند و این ‏گونه مى‏سرایند:

لیت‏ شعرى این استقرت بک النوى بل اى ارض تقلک او ثرى! ا برضوى او غیرها ام ذى طوى؟ عزیز على ان ارى الخلق ولا ترى ...»


اى کاش مى‏دانستم در چه جایى منزل گرفته‏اى و چه سرزمین و مکانى تو را در برگرفته است! آیا در کوه رضوایى و یا جاى دیگرى و یا در ذى طوى هستى؟ دشوار است ‏بر من که خلق را ببینم و تو دیده نشوى ...»




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا نور


وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ .
و در حقیقت در زبور پس از تورات نوشتیم که زمین را بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد.

ترک جان به از

زندگی در هجران"جان" است ...




نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ توسط عقیق

 
یا طبیب
مرا از توست هر دم تازه عشقی     تو را هر ساعتی حسنی دگر باد

از مشهورترین روایات مربوط به آخرالزّمان و قیامت ظهور، این حدیث نبوی پیامبر اعظم(ص) است که دربارة حضرت مهدی(ع) فرمود: 

«یملأ الأرض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً؛ او، [حضرت مهدی(ع)]، زمین را پر از قسط و عدالت می‌کند آن‌چنان که پر از ظلم و جور شده بود.»

اغلب به معنای جامع و عمیق این روایت توجّه نمی‌شود. تلقّی ما از ظلم و جور، عموماً زورگویی‌ها و خشونت‌های نظامی گردنکشان و مستکبران علیه محرومان و ضعیفان است و کمی که پیشتر می‌رویم به مظالم اقتصادی و فاصله‌های عظیم فقر و غنا نیز به عنوان مصادیقی از ظلم توجّه می‌کنیم؛ ولی حقیقت این است که معنای ظلم و جور آن هم به نحو امتلاء و آکندگی، معنایی بس وسیع‌تر و عمیق‌تر دارد. 

امیرالمؤمنین(ع) در روایتی، عدل را به «وضع الشئ فی موضعه؛ قرار گرفتن هر چیزی در جایگاه خودش» تعریف فرمودند و بعد تصریح کردند که معنای ظلم نیز از این تعریف روشن می‌شود و آن عبارت است از قرار نداشتن اشیا و امور در جایگاه خودشان.

واژة جور نیز که در روایت نبوی آمده است، به معنای از مسیر و راه خارج شدن و منحرف گشتن است و بیانی دیگر از واژة ظلم است. بر این اساس باید به این نکته توجّه کنیم که روایت مشهور یاد شده، معنایی بس عمیق‌تر از آنچه ما اغلب تصوّر می‌کنیم، در بر دارد. 

آکندگی عالم از ظلم و جور؛ یعنی آنکه در آخرالزّمان هیچ عرصه‌ای از عرصه‌های حیات فردی و اجتماعی از تباهی، انحراف و کژی خالی نیست و به هر جا که بنگری نشانه‌های ناراستی، اعوجاج و انحراف از حق را می‌بینی و در حقیقت تباهی بر مزاج عالم غلبه کرده است و نبود توازن و تعادل مهم‌ترین ویژگی عصر آخرالزّمان است. 



نوشته شده در تاريخ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حبیب

 

 

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی     تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
.



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ توسط عقیق


 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوه چه عزا و چه ماتم است

 

یا حبیب

 

صبر کن حافظ به سختی روز و شب     عاقبت روزی بیابی کام را

ای تو!

سر کش از پیله برون!
راهی شو،
بنشین بر بال خیال
سفری کن به حوالی دلت ..
شاید آنجا لبخندی،
چشم براه 
خرقه شوق تماشای تو را ،
بر نگاه جاده
می اویزد!
آی دل...
تنهایی!
در اینجا کسل و خسته
در اندیشه امواج بلایم که مرا، که تو را ،که همه ی ما را
دارد میبلعد ....
دلارام  ایا چشمانم را ببندم خواب امدنت را خواهم دید؟؟؟
 



نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ توسط عقیق

  

 

بیا باغبان خرمی ساز کن 
گل آمد در باغ را باز کن

ز جعد بنفشه بر انگیز تاب
سر نرگس مست بر کش ز خواب

سهی سرو را یال بر کش فراخ
به قمری خبر ده که سبز است شاخ

یکی مژده ده سوی بلبل به راز
که مهد گل آمد به میخانه باز

ز سیمای سبزه فرو شوی گرد
که روشن به شستن شود لاجورد

سمن را درودی ده از ارغوان 
روان کن سوی گلبن آب روان

به سر سبزی از عشق چون من کسان 
سلامی به سبزه می رسان

هوا معتدل بوستان دلکش است
هوای دل دوستان زان خوش است

درختان شکفتند بر طرف باغ 
بر افروخته هر گلی چون چراغ

از آن سیمگون سکه نوبهار
درم ریز کن بر سر جویبار

نظامی





نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا طبیب



آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت

دلارام

مادر زمین تب دارد!

میسوزد از فرط فراق تو  وجفای ما!!!

 تاول پاهای خسته ام سر باز کزده،یارا !

یاری نمی کنی؟

 هزاران آدینه بگذشته و هزاران دم عاشق هر پگاه آدینه،چام دل در دست ندبه خوان برات اهلیت میطلبند!

ای ای با روی سیاه و دست خالی... ساکن و مات نمیشود ...

پای رهوار می خواهد دست درست کار!

 غبار فراق بر دلم،

چشم براه افتاب در روزهای خاکستری!

همانند افتاب گردان، سرگردان ِ روزهای ابری، بدنبال آفتاب قامتت می چرخم ...

نیک می دانم که دلی که اهل تو شد نشان دارد!

هیهات ... نشانه اهلیت به هر کسی ندهند!

اما

تو دست گیر که درمانده ام

ره بتما که در راه مانده ام،

بی مدد تو نمیشود که اهلی شد!

نازنین

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت  

 مانند عشق از دل و از جان بخوانمت

تا کوهها صدای مرا منتشر کنند              

همراه بادهای پریشان بخوانمت

چشمم سفید گشت و تو از ره نیامدی     

یعقوب وار، یوسف کنعان بخوانمت

بگذار تا به یمن ظهورت، بهار محض         

بر گوش شاخه های زمستان بخوانمت

آهنگ التهاب سراب است در دلم 

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت

 

ادرکنی یا عشق 

یا ابا صالح




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حکیم

 
به حق چشم خمار لطیف تابانت
به حلقه حلقه آن طره پریشانت

بدان حلاوت بی‌مر و تنگ‌های شکر
که تعبیه‌ست در آن لعل شکرافشانت

به کهربایی کاندر دو لعل تو درجست
که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت

به حق غنچه و گل‌های لعل روحانی
که دام بلبل عقل‌ست در گلستانت

بدان جمال الهی که قبله دل‌هاست
که دم به دم ز طرب سجده می‌برد جانت

تو یوسفی و تو را معجزات بسیارست
ولی بس‌ست خود آن روی خوب برهانت

چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند
خدای عز و جل کی دهد بدیشانت

ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس
برای دیدنت از جا بدی به بستانت

شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو
که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت

هزار صورت هر دم ز نور خورشیدت
برآید از دل پاک و نماید احسانت

درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک
ز ابلهی و خری می‌کشد به زندانت

نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلت عقل
نه پای بند کند جاده هیچ سلطانت

تو را که در دو جهان می‌نگنجی از عظمت
ابوهریره گمان چون برد در انبانت

به هر غزل که ستایم تو را ز پرده شعر
دلم ز پرده ستاید هزار چندانت

دلم کی باشد و من کیستم ستایش چیست
ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت

بیا تو مفخر آفاق شمس تبریزی
که تو غریب مهی و غریب ارکانت
 




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ توسط عقیق

یا حبیب

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست     ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

×"اینک شوکران"

حتما بخوانیدش تا مفهوم عشق را دریابید...

ادرکنی یا عشق

ادرکنی یا اباصالح

×زندگی نامه شهید منوچهر مدق.




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ توسط عقیق
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


====
free hit counter script

Locations of visitors to this page